X
تبلیغات
چاه تنهایی
مانده ام در کوچه های بی کسی ... حرف دلم را نمی فهمد کسی ...

مختصری از خودم(برای دیدن مطالب اصلی به بقیه پست ها بروید.):



من از بچه گی تنها بزرگ شدم وکسی رونداشتم که باهاش درد دل

کنم.یعنی خیلی ها دورم بودن ولی نمیشد با هیچ کدومشون حرف

زد.تو فامیل هامون جز دختر عموم که یه سال ازمن کوچیکتره بقیه

اشون حداقل ۴سال بامن اختلاف سنی دارن.تومحله مون هم بچه

های هم سن وسال من همه شون دختر بودن.منم خب به هر حال

نمی تونستم با خودم بازی کنم به همین دلیل بیشتر با دختر عموم

و دوستاش می گشتم(البته تا ۱۰٬۱۱سالگی) تومدرسه هم دوست

صمیمی نداشتم البته تا دبیرستان که با میلاد صمیمی شدیم.اونم

که به خاطر یه سری حرف بچه گونه و شوخی مسخره الان رابطه

مون کم رنگ شده.

ازبچه گی هرجا می رفتیم همه دخترا جمع میشدن تو یه اتاق و

حرف می زدن و بازی می کردن و... ولی من بیچاره از همون اول

تنها بودم و مجبور بودم یه جا بشینم در ودیوار رو تماشا کنم.

نمی دونیدچه سخته که کلی حرف داشته باشید ولی کسی

رو واسه گفتنش نداشته باشید.

این جا رو درست کردم تا خاطرات د حرفای دلم و خوشی ها و

ناراحتی ها و دلتنگی ها و... رو بنویسم.

خوشحال می شم بخونید و نظراتتون رو در موردش بنویسید

البته لطفا نظرتون رو راجع به آهنگ بلاگم هم بنویسید.


یه توضیح دیگه هم بدم که اسامی این بلاگ همه شون مستعار

هستن ولی هیچ چیز غیر واقعی توش ون نیس.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط امید | 
باز هم سلام

امشب می خوام از بزرگ ترین کاری که تو زندگیم کردم تعریف کنم.

پنج شنبه بعد از اون اتفاقاتی که افتاد دیگه میل به هیچ چیزی نداشتم از گشنگی داشتم ضعف می کردم ولی هیچی نمی تونستم بخورم دیگه نفس کشیدن برام سخت شده بود دیگه همه چیز دنیا برام رنگ باخته بود و به چیزی جز مرگ فکر نمی کردم.پنج شنبه شب خوابم نبرد و تا صبح داشتم فکر می کردم به خودم به زندگی ام به کارایی که کردم به دنیا و بازی هاش به ...

صبح دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم به هر نحوی بود می خواستم خودمو خلاص کنم از شر این زندگی می خواستم خلاص بشم چاره اش یه تیغ بود که بکشم روی رگم و تمام چشمام رو می بستم و دیگه به هیچ چیز فکر نمی کردم من از شر دنیا خلاص می شدم و دنیا از دست من.

قبلا ها که به زندگی و هدف از زنده بودن فکر می کردم تنها جوابی که برای زنده بودن و زندگی کردن پیدا می کردم یه کلمه سه حرفی بود: ع ش ق

توی زندگیم تنها چیزی که دنبالش بودم عشق بود عشق ناب و پاک و خالص نه اون هوسی که توی جامعه ی ما به عنوان عشق شناخته میشه.عشق واقعی پاک و بی غل و غشه . معنایی که من از عشق داشتم دوست داشتن بی حد و مرز و بدون نیرنگ و ریا بود نه داد و ستدی که صرفا جنبه ی معامله داشته باشه تا دوست داشتن

من دنبال محبت می گشتم بدون مرز و نا محدود بدون شرط و بدون کلک چیزی که اسمش رو معامله نشه گذاشت و تجلی همه این ها رو توی فاطمه می دیدم من واقعا دوستش داشتم و توی این دوست داشتن به هیچ چیزی فکر نمی کردم من خودش رو دوست داشتم روحش رو نه جسمش رو نه اندامش رو نه ...

وقتی فاطمه رو از دست دادم تمام باور هام رو از دست دادم تمام خواسته هام رو از دست دادم همه ی چیزی رو که توی این دنیا می خواستم از دست دادم.

یادم میاد یه بار اسم حسی رو که بهش داشتم رو حوس گذاشت و بهم گفت که عشق فقط تو داستان ها و فیلم ها هست نه توی دنیای واقعی ، فکر می کنم راست می گفت توی این دنیا دیگه نمی شه عشق پیدا کرد شاید برای همین بود که منم تصمیم گرفتم از این دنیا کوچ کنم و به شهر قصه ها بپیوندم شاید اینجوری به بعضی ها ثابت می کردم که هنوز کسایی هستن که عشق ناب رو جویا هستن شاید اونجا می تونستم چیزی رو که می خوام پیدا کنم.

من به کار هایی که کردم و راهی که رفتم ایمان داشتم برای همین هیچ گاه پشیمون نشدم و نخوام شد حتی اگه باز هم برگردم به گذشته همون کارها رو انجام می دم ولی این فکر که تمام شب هایی رو که من با یاد فاطی بیدار بودم و تمام اون لحظاتی که بهش اس می دادم و حتی مواقعی که بهش می گفتم چقدر دوستش دارم درست در همون لحظات اون داشت با دوست پسرش دل می داد و قلوه می گرفت و به ریش من می خندید دیونه ام می کرد.دیگه تحمل هیچ چیزی رو نداشتم دیگه تصمیمم رو گرفته بودم دیگه چیزی جلو دارم نبود حمام گذر گاه من بود جایی که منو از این دنیا به شهر قصه ها کوچ می داد.

عصر خبر دادن عموی مامان بزرگم فوت کرده و برای همین مامان و بابام رفتن شام غریبان و من موندم و خونه ی خالی و یک گام به کاری که می خواستم بکنم نزدیک تر شدم.رفتم حموم یه تیغ برداشتم اولش دستم داشت می لرزید ولی کم کم خودمو کنترل کردم دوش آب رو باز کردم نشستم زیرش.دیگه هیچ چیزی برام مهم نبود اولش تیغ رو کشیدم روی بازوی دست چپم و کم کم خون جاری شد اولش چند قطره بعد که دو سه بار کشیدم ذره ذره بیشتر شد بعد یه یادگاری هم روی گردنم ایجاد کردم. داشت از مچ دستم و رگ گردنم خون میومد منم نشسته بودم داشتم تماشا می کردم منظره خیلی زیبایی بود رنگ قرمز خون که داشت با اب قاطی می شد و از کف شو بیرون می رفت اولش احساس سوزش عجیبی روی بازو و گردم داشتم همراه با یه احساس شادی و رضایت که دیگه تا چند لحظه دیگه از این دنیا با همه بدی ها و غم ها و تنهایی هاش کوچ می کردم ولی لامذهب این جوری نموند و این اتفاق نیفتاد کم کم اون حس از بین رفت و جاش رو داد به سردی و رنگ پریدگی و یه حس ترس و دلهره عجیب . اولش با خودم می گفتم چیزی نیست الان تموم میشه دیگه اخراش هست ولی بعد این حس ترس بهم غالب شد و دیگه نتونستم جلوش دوام بیارم از حموم زدم بیرون رفتم سراغ جعبه دستمال کاغذی و به زور یه جعبه دستمال به سختی تونستم جلوی خون رو بگیرم ولی همچنان داشت پشت سرش میومد دیگه خیلی ترسیده بود یه لحظه فکر کردم دیگه کارم تمومه و مرگ رو جلوی چشمام دیدم حتی به فکرم رسید زنگ بزنم به امبولانس ولی بعد بیخیال شدم و با هر بدبختی بود با یه باند و چندین عدد چسب زخم و یه بسته دستمال کاغذی سر و تهش رو بند اوردم.گردنم که زیاد نبریده بود با یه چسب زخم حل شد ولی این مچ دستم زیاد ازیت کرد.

هنوز هم که چند روز از اون ماجرا می گزره باز هم مچ دستم بد جور درد می کنه و نمی تونم خم و راستش کنم. بعد از این که جلوی خون رو گرفتم اولش گند کاریهام رو تمیز کردم و بعد این که همه چیز رو روبه راه کردم رفتم دراز کشیدم مچ دستم بد جور زوق زوق می کرد دلم بد جور گرفته بود دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه تا جون داشتم گریه کردم داد زدم و شیون زدم کسی اون دور و بر نبود که صدای منو رو بشنوه یا کسی که بخواد منو اروم کنه یه دل سیر گریه کردم.

یکی دو ساعت بعد بابا و مامان برگشتند همه اش داشتم فکر می کردم چی جواب شون رو بدم چی بگم چی نگم بعد دیدم که اصلا متوجه من نشدن چسب زخم روی گردنم و مچ باند پیچی شده ی من چیز زیاد بزرگی نبود که به چشم اونا بیاد دیگه خوشبختیه من تکمیل بود دیگه بهتر از این نمی شد.دلم گرفته بود گرفته تر شد.

شنبه صبح امتحان میان ترم داشتیم حال و حوصله رفتن نداشتم ولی تو خونه هم نمی تونستم بمونم ذره ذره خونه مون برام یاداور خاطرات خوشی بود که الان برام مثل زهر شده. به هر شکلی بود رفتم یونیو که حداقل از فضای خونه دور باشم.

دوتا از دوستام که بیشتر باهاشون صمیمی هستم و از ماجرای فاطی خبر داشتن تو همون نگاه اول که دیدن دستم باند پیچی شده فهمیدن قضیه از چه قراره ، داشتن دیونه می شدن حرف نموند که بهم نزنن یکی شون هم که دیگه رسما داشت گریه می کرد انصافا خیلی اعصابشون رو بهم ریختم خودم هم باورم نمی شد که این کار کوچیک من که حتی به چشم پدر و مادرم نیومد تا این حد روی دوستام تاثیر بزاره.انقدر ناراحت شده بودن که یکی شون اصلا امتحان نیومد اون یکی رو هم با هزار زور و تمنا و خواهش گفتم که بیاد امتحانش رو بنویسه.

امتحان خیلی اسون بود یعنی اکثر بچه ها خوب نشته بودن ولی من سر جلسه هر کار کردم نتونستم فکرم رو یه جا جمع کنم دست اخر هم ورقه رو خالی دادم برام هم اهمیتی نداشت چی میشه بد تر از مرگ که نبود اما همین دوستم که شاگرد اول کلاسمون هم هست و خیلی هم خوب خونده بود اون هم نتونست چیزی بنویسه و اون هم خراب کرد.

بعد از امتحان بچه ها دوره ام کرده بودن و می پرسیدن چی شده؟منم یه سره به همه شون می گفتم چیزی نیست. این دوتا دوستم هم حرف نموند که بهم نزنن خدا وکیلی خیلی برام دل می سوزوندن.

این دو روزه یعنی شنبه و یکشنبه به هرکی سلام می دم اولین چیزی که می پرسه میگه دستت چی شده؟حالا هم کلاسی ها و دوستای خودم به کنار دیروز یکی که حتی نمیشناختمش فقط به صرف این که تو کلاس کنارم نشسته بود برگشت پرسید دستت چی شده؟ داشتم شاخ در می اوردم این که منو نمیشناسه این دیگه برای چی می پرسه؟پدر مادرم نپرسیدن اون وقت این...

این جور مواقع هست که جا داره ادم بگه خدا پدر هفت پشت غریبه رو بیامرزه اون از همکلاسی هام این هم از...

اگه قبلا یه درصد شک داشتم به خود کشی الان اون یه درصد هم از بین رفته امروز عصر موقع برگشتن از یونیو می خواستم برم زیر ماشین.یه هو بی هوا سرم رو انداختم پایین رفتم وسط خیابون ولی باز هم نشد . دوستام از یه طرف منو کشیدن کنار راننده هم زد رو ترمز.

می دونم که با رفتن من چیزی تو زندگی اطرافیانم تغیر نخواهد کرد حتی شک دارم که فاطمه برام پیرهن مشکی بپوشه ولی دیگه نمی خوام تو این دنیا بمونم الان در به در دنبال قرص سیانور می گردم اگه پیدا کنم حتی یک لحظه هم صبر نمی کنم شاید تیغ و ماشین و هرچیز دیگه ای یه راه برگشت داشته باشه ولی اون دیگه چاره نداره بدون درد .  شاید برای رگ زدن خیلی بچه باشم ولی خوردن قرص رو می تونم انجام بدم.

دستم خیلی درد می کنه دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم همین متن کوتاه رو که قبلا تو کمتر از یک ساعت می نوشتم الان بیش از ۵ ساعت طول کشید.باز هم دستم خون ریزی کرد باید برم.

اگر مردن سزای عاشقان است

برای مردنم هرشب دعا کن

در پناه حق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 0:3  توسط امید | 
سلام

امیدوارم هر جا که هستید و با هر کس هستید خوب و خوش باشید.

توی این چند روز گذشته یه سری اتفاقات برام افتاد و یه سری تصمیمات بزرگ و مهم برای زندگی ام گرفته ام این پست به احتمال زیاد اخرین پست من باشه و دیگه به این بلاگ سر نزنم هر چند نوشتن و ننوشتن من هیچ توفیری نداره و این دقیقا دهمین اپ پشت سر هم هست که کامنت نخواد داشت.

از هفته پیش شروع می کنم.

بعد از روز عاشورا یه خون تازه ای توی رگ های من جاری شده بود یه امید یه عشق تازه یه هدف مهم یه چیزی که بیشتر از همیشه می خواستم بهش برسم.برای همین بود که کلی برای شب یلدا برنامه ریزی کرده بودم.

جمعه ریش هام رو زدم که دوشنبه که می خوام برم آرایشگاه اون هم یه کم کجی هاش رو درست کنه ، جمعه که اتوشویی بسته بود برای همین شنبه هم که خیلی دیر می رسیدم خونه یکشنبه که از یونیو برگشتم لباس هام رو برداشتم بردم دادم اتو شویی،دوشنبه که از یونیو برمی گشتم اول رفتم ارایشگاه موهام رو اصلاح کردم و صورتم رو دادم سه تیغ کرد و بعدش لباس هام رو از اتو شویی گرفتم و برگشتم خونه داشتم می رفتم که دوش بگیرم مامانم گفت مهمونی موند برای پس فردا ها.پرسیدم برای چی مگه فردا چه شه؟

گفت فردا بابا و عمو و شوهر خاله و بابابزرگت رو برای شام دعوت کردن نمیشه.این اولش خیلی زد حال بزرگی بود کلی برای خودم برنامه داشتم همه اش به هم ریخت.

شبش اوردم اتاقم رو تمیز و مرتب کنم . بخار شو رو اوردم که میز کامپیوترم رو باهاش تمیز کنم اون هم از شانس گند ما خراب شد و به جای اینکه از اون لوله اش بخار بیاد خود مخزنش داشت بخار می داد.به هر طریق بود اتاقم رو هم تمیز کردم.

سه شنبه تو خونه نشسته بودیم بعد اینکه بابام از شام برگشت یه کم بعدش مامان بزرگم زنگ زد که عموت ینا هم اینجا هستن پاشین بیاین یه کم دور هم باشیم.

رفتیم اونجا نشستیم یه کم صحبت کردیم یه کم میوه وچایی و... خوردیم یه عالمه فاطمه رو تماشا کردم و برگشتیم.اون شب از شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم نمی دونم چرا ولی خیلی خوشحال بودم نمی خواستم اون لحظه ها رو با هیچ زمان دیگه ای عوض کنم تک تک سلول های بدنم داشتن می رقصیدن می پریدم بالا و پایین ورجه ورجه می کردم وخلاصه یه حس و حال خیلی خوبی داشتم.

فرداش یعنی دیروز چهار شنبه صبح رفتم یونیو ولی از اونجا که می خواستم شب همه چی بی نقص و نامبر وان باشه کلاس اخر رو نموندم و زود برگشتم که یه کم به کار هام برسم.

زود برگشتم وساعت ۳ خونه بودم یه کم استراحت کردم اتاقم رو جمع و جور کردم و ...بعد رفتم حموم و صورتم رو که دو روز قبلش ارایشگاه اصلاح کرده بود دوباره زدم و خوب سه تیغش کردم.اومدم بیرون موهام رو خوب خشک کردم و شونه زدم.بعد منتظر شدم یه کم بعد پا شدم لباس هام رو پوشیدم آماده شدم بهترین تیپی رو که می تونستم زدم و از بین ادکلن هام بهترین رو یه خلوار زدم رو خودم.یه کم بعدش کم کم سر و کله مهمون ها هم پیدا شد.

رفتم سلام کردم و نشستم.اون شب باز هم سردی و بی توجهی فاطمه ازیتم می کرد.

شام رو که خوردیم و سفره رو جمع کردن دیدم گوشی فاطمه یه گوشه ای افتاده از سر کنجکاوی رفتم ببینم اس ام اس جدید چی داره رفتم گوشی رو برداشتم چیزی رو که می دیدم اصلا باورم نمیشد رفتم پیامک های دریافتی چند تا اس ام اس اولش اسمی که روش نوشته بود این بود "یه بنده خدا" کنجکاوتر شدم دو تا اولی ها رو نصف و نیمه خوندم بعد بابام صدام کرد که بیا سفره رو دستمال بکش با حال به هم ریخته ای که داشتم رفتم سفره رو تمیز کردم و اومدم خواستم چند تا از اس هایی رو که فاطی به اون فرستاده رو ببینم که دیدم گوشیش قفل سده و کد می خواد دیگه بیخیال شدم رفتم یه گوشه ای نشستم یه حال عجیبی داشتم چیزی رو که دیده بودم رو نمی تونستم باور کنم.رفتم اتاقم داشتم یه گیم بازی می کردم که سهیلا و فاطی اومدن تو اتاقم یه کم براشون فیلم و اهنگ زدم و چند تا اهنگ دانلود کردیم و یه کم صحبت کردیم. بعد رفتیم قاطی مهمون ها.میوه و شیرنی و تخمه و...

نمی تونستم بشینم پا شدم اومدم تو اتاقم هنوز هم نمی تونستم چیزی رو که دیدم باور کنم شب قبلش تصمیم داشتم که رسما ازش خواستگاری کنم و بهش بگم که ازش می خوام به پای من بمونه تا درسم رو تموم کنم.برای همین داشتم دنبال موقعیت مناسب می گشتم که بهش بگم اولش می خواستم خودم بهش بگم بعد دیدم موقعیتی پیش نیومد و دارن کم کم می رن یه لحظه به ذهنم زد براش بنویسم تو کامپیوتر یه فایل ورد باز کردم و چند خط براش نوشتم نوشتم:

سلام

راستش یه کار مهم باهات داشتم و دیگه مزاحمت نمی شم

اولش می خواستم اینا رو خودم بهت بگم ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بگم برای همین نوشتم

همون طوری که خودت می دونی من خیلی دوست دارم ازت انتظار جواب ندارم ولی می خوام به پام بمونی

جوابت هرچی باشه دوست دارم.

بعد بهش اس زدم که یه لحظه بیا اتاقم کارت دارم اونا داشتن بشقاب ها رو جمع می کردن و یه کم طول کشید که اس رو ببینه تو این مدت همین طور داشتم راه می رفتم ودور خودم می گشتم قلبم همچین تند میزد که صدای تپش هاش رو داشتم می شنیدم بعد همین که وارد اتاقم شد من به مانیتور کامپیوتر اشاره کردم و از اتاق خارج شدم.

داشتم از دور نگاهش می کردم دیدم داره یه چیزایی می نویسه بعد که اومد بیرون فوری پریدم ببینم چی نوشته که دیدم فقط یه جمله نوشته :

علیک سلام متاسفم به من فکر نکن چون من نمی تونم.

تا اومدم از اتاق بیام بیرون لباسهاش رو پوشید و رفتن و دیگه فرصت چیز دیگه ای نشد.

اومدم اتاقم و بهش اس زدم:

فقط بگو چرا؟

خیلی منتظر موندم جوابی نیومد دوباره یه اس زدم:

دختر عمو یعنی انقدر بدم که حتی ارزش یه جاب رو ندارم؟

چی بگم اخه دوس داشتن که دست خود ادم نیست گفتم دیگه بیش از این فکرت رو درگیر نکن نمی خوام به خاطر من حتی ۱ ثانیه ناراحت باشی چون ارزشش رو نداره

ازم می خوای تنها چیزی رو که تو دنیا می خوام بهش فکر نکنم تنها چیزی هم که داری بگی اینه؟باشه این هم باشه ولی ای کاش...

مطمئن باش لیاقت تو بیشتر از منه (یه جا خوندم بعضی وقت ها خدا هدیه هاش رو داخل مشکلات بزرگ کادو پیچ میکنه)بیخیال مشکلات حتما کادوه ارزش شو داره برات ارزوی بهترین ها رو دارم شب خوش

اصلا برام مهم نیست لیاقت من چیه و...من فقط تو رو می خوام همین و بس نه کمتر نه بیشتر هر چند من فکر می کنم موضوع برعکسه یعنی من لایقت نیستم.دختر عمو یه سوال ازت می پرسم دوست دارم راستش رو بگی.به کس دیگه ای فکر می کنی؟

نه این طور نیست هر جور دوست داری فکر کن،شاید فعلا بای

این یعنی چی؟

تو لایق تری و شاید

باشه براتون دعا می کنم به هم دیگه برسید.

این اخرین اس ام اس هایی بود که بین من و فاطمه رد و بدل شد بعدش یه بغض و یه حس عجیبی نداشتم که تا حالا تجربه نکرده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم هنوز هم نمی تونستم چیزی رو که دیده بودم باور کنم.

من فاطی رو نه به خاطر قیافه دوست داشتم نه پول نه تحصیلات و نه هیچ چیز دیگه ای تنها چیزی که توی فاطی دیده بدم و می خواستم که این زمونه تو کمتر دختری پیدا میشه نجابتش بود پاکی و زلالیش بود باور داشتم که اون حتی تو صورت هیچ پسر نگاه هم نمی کنه چه برسه به این که... چیزی که حتی به فکرم خطور نمی کرد این بود که اون هم دوست پسر داشته باشه.

همه ی معادلات من برای زندگی بهم خورد دیگه توی این دنیا هیچ چیزی ندارم که دلم بهش خوش باشه دیگه هیچ چیزی از این دنیا نمی خوام دیگه مردن و زنده بودن برام یکیه.

از هر چی عشق و عاشقیه متنفرم از هرچی دختر و دوست دختره بدم میاد از هر چی دوست و علاقه هست بیزارم.دیشب تا صبح با گریه سر کردم و الان بزرگ ترین تصمیم زندگی مو گرفته ام من دیگر ازدواج نخواهم کرد.هرگز و به هیچ وجه و با هیچ کس حتی اگه دختر خامنه ای هم باشه.

از این دلگیر نیستم که چرا فاطی منو نمی خواد یا این که چرا کس دیگه ای رو دوست داره یا هر چیز دیگه ای دلخوری من از اینه که کسی که مظهر پاکی و نجابت می دونستم اون هم دوست پسر داره.از این ناراحتم که چرا از اول نگفت دلش پیش کس دیگه ای گیره و این همه بهونه الکی برام تراشید.این که می دیدم حتی توی اون جمع که نشسته بودیم گوشی از دستش زمین نمی افتاد و همه اش در حال نوشتن بود حالم رو بهم میزنه این که...

خیلی دلم گرفته خیلی خیلی زیاد.

خوب باهام تا نکردی تو خودت رو ازم نگرفته بلکه همراه با خودت همه باور و اعتقادم رو ازم گرفته قبلا ها فکر می کردم دختر پاک و نجیب هم تو دنیا وجود داره ولی تو بهم ثابت کردی که نه وجود نداره و من اشتباه می کردم اگه به خاطر همه چیزایی که بینمون بوده ببخشمت به خاطر این یکی هیچ وقت نمی بخشمت.

از صبح داشتم فکر می کردم که چه قدر جرات دارم چه کار هایی رو می تونم بکنم می خواستم ببینم می تونم یه تیغ بردارم و رگ خودمون بزنم و بدرود این زندگی که لحظه به لحظه اش برام جز عذاب چیزی نداره رو بگم؟ دیدم نه من نمی تونم من خیلی کوچیکم من خیلی ضعیف تر از اینم که بتونم این کار رو بکنم ای کاش می تونستم ای کاش می شد ای کاش...

عصر می خوام برم و یه کیسه بکس بگیرم تا هرچی عقده و ناراحتی دارم سر اون خراب کنم از صبح انقدر به در و دیوار مشت کوبیدم دستم داره منفجر میشه از درد.

اینو می دونم که این نوع دوستی ها هیچ وقت و هیچ وقت به ازدواج ختم نخواهد شد و برای دختر عموم متاسفم که دلش به چه چیزی خوش هست به همه دخترها می گم به هیچ پسری اعتماد نکنید من خودم پسرم و خوب جنس اینا رو می شناسم هیچ کدوم توی دوستی به ازدواج فکر نمی کنن واقعیت اینه که همه شون اینو باور دارن که کسی که با پسری دوست بشه ارزش ازدواج رو ندراه اونی که یه بار تونسته دوست بشه چرا از این به بعد نتونه؟البته این در مورد پسر ها هم صادق هست ولی برای پسر ها بیشتر به چشم میاد تا دختر ها

می دونم الان همه تون که با کسی هستین پیش خودتون می گین نه این فرق داره این اون جوری نیست این پسره...ولی مطمئنم هیچ کدوم به حرفی که می زنید اعتقاد ندارید.

دخترا حتما اینو امتحان کنید یه بار بهش بگید که اگه می خوای با من ادامه بدی باید اخر سر به ازدواج ختم بشه مطمئنم که کم کمش 80 در صد پسر ها میزنن زیر همه چیه و بهونه تراشی می کنن اینو ایمان دارم بهش.

این اخرین پست من بود و دگیر اینجا نخوام امد حرف اخر من برای همه :

 

به سایه ها دل نبند...


تا حالاتو زندگیت غم دیدی؟

بی وفا تر از خودت هم دیدی؟

تا حالا شده دلت خون باشه

یا چشات همیشه گریون باشه

اونی که شب تا سحر با یادش زندگی می کنی و بیداری

تا حالا شده بگه با تعنه میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

خوش به حال اون کسی که تو دلت جا داره

خوش به حال اون کسی که تو براش می میری

من حسود نیستم ولی گاهی حسودی می کنم

به کسی که دستاشو با جون و دل می گیری

تا حالاتو زندگیت غم دیدی؟

بی وفا تر از خودت هم دیدی؟

تا حالا شده دلت خون باشه

یا چشات همیشه گریون باشه

اونی که شب تا سحر با یادش زندگی می کنی و بیداری

تا حالا شده بگه با تعنه میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

میشه دست از سر من برداری؟

خوش به حال اون کسی که تو دلت جا داره

خوش به حال اون کسی که تو براش می میری

من حسود نیستم ولی گاهی حسودی می کنم

به کسی که دستاشو با جون و دل می گیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 13:5  توسط امید | 
سلام

عاشورا روز دعوا بر سر قیمه ، گریه های تضویرانه ، پیرهن مشکی بی دلیل و خیابان گردی های با دلیل بر حسین تسلیت باد.

امروز می خواستم از عاشورا و تاسوعای امسال بنویسم از دو روز و بیشتر از همه از اون دو ساعت خاص

تو محله ی ما هر سال ظهر عاشورا اش پخش می کنن و ما هم از همون بچگی هامون این دو روز رو تو مسجد می گذرونیم و به این احسان کمک می کنیم.هر سال تو این دو روز فقط نصه شب میایم خونه اون هم فقط برای خواب که البته بابام هم نمیاد و خود من هم چند باری نیومدم اگه هم بیام زود تر از دوازده یک نمیام.بابام هم که صبح تاسوعا میره فردای سوم امام میاد خونه.

امسال شب قبل از تاسوعا شب دیر اومدم خونه و دیر خوابیدم و یه کم هم که سرما خورده بودم برا همین صبح خواب موندم و یه کم دیر رفتم رفتم اونجا مثل هر سال  خانوما داشتن سبزی پاک می کردن و یه عده دیگ ها رو ار اب پر کرده بودن گذاشته بودن جوش بیاد یه عده داشتن پیاز پوست می کندن یه عده داشتن برنج برای اش پاک می کردن و...منم رفتم اب دار خونه . چایی می دایم و بیشتر من استکان ها رو می شستم.

ظهر که شد یه نفر برای کسایی که اونجا کار می کردن اورد ناهار داد. برنج و کباب. منم اون وسط داشتم می چرخیدم اب می دادم و لیوان یکبار مصرف ژخش می کردم و پارچ ها رو پر می کردم و...تا اومدم به خودم بجنبم دیدم ناهار تموم شد و برا من نموند بیخیال ناهار شدم و رفتم بعد ناهار که چای می دادن استکان ها رو بشورم. اخه من زیاد اهل شکم نیستم هر سال هم این دو روز ناهار شام ما رو هوا هست بیشتر هم خودمونو با کیک و کلوچه هایی که نذری می دن شکم مون رو پر می کنیم.

داشتم استکان ها رو می شستم که زن عموم اومد پرسید ناهار خوردی؟منم نمی خواستم بگم نه یه کم من من کردم بعد گفتم گشنه ام نیست.زن عموم هم گیر داد که بیا برو خونه ما ناهارتو بخور.از زن عموم اصرار و از من هم تشکر و تعارف

اخر سر گفت بیا برو فاطمه غذا پخته وحید هم خونه هست برو زود بخور برگرد. اینو که گفت یه کم دلم لرزید و نرم تر شدم اخه گفتم معمولا این روزا ناهار شام نمی خوریم و عادت داریم و از طرفی منم زیاد گشنه ام نبود. از اون ور هم سهیلا اومد اون هم از یه طرف اصرار کرد و گفت بیا تو برو ناهارت رو بخور من استکان ها رو می شورم.

این شد که بالاخره قبول کردم و رفتم کاپشنم رو پوشیدم رفتم سمت خونه عمو جون.

رسیدم در زدم فاطی جونم امد درو باز کرد.سلام علیک کردیم و رفتیم تو. دادا وحید هم که صبح از تهران رسیده بود هنوز خواب بود.رفتم نشستم چند دقیقه بعد فاطی غذا رو اورد برنج بود با خورشت قیمه.  

وحید هم بیدار شد اومدن سر سفره.من که گشنه ام نبود بیشتر از چیزی که همیشه می خوردم کشیدم اخه دست پخت عخشم بود.منی که همیشه سر سفره اخر از همه میومدم زود تر از همه هم میرفتم این بار قبل از همه اومده بودم اخر سرم هم من از دوتاشون هم دیر تر تموم کردم. خیلی چسبید  


بعد غذا کمک کردم سفره رو جمع کردیم فاطی جون داشت ظرف ها رو می شست دادا وحید هم لباس می پوشید که بیاد مسجد منم یه کم بعد خدافظی کردم برگشتم.

بهترین قسمت روز تاسوعا همین لحظات بود.

بعد از برگشتن یه کم تو مسجد این ور اون ور چرخیدیم تا عصر شد با یکی دو تا از دوستام رفتیم هیئت شاه حسین گویان (همون شاخسی خودمون)یه کم گشتیم و تماشا کردیم هوا سرد بود یه کم سردمون شد وقتی رسیدیم کنار اون یکی مسجد رفتیم تو و یه کم گرم شدیم و چند دقیقه ای نشستیم و برگشتیم این بار دیگه گفتیم تماشا کافیه رفتیم یه کمی هم به دسته پیوستیم.بعد که شاه حسین تموم شد برگشتیم یه کم تو مسجد نشستیم و اومدیم خونه حدودا ساعت ۱۲ بود که رسیدم خونه.

یه کم مشغول شدیم گرفتیم خوابیدیم.روز عاشورا حدودا یازده دوازده بود که از خواب بیدار شدم.دست و صورتم رو شستم لباس پوشیدم رفتم مسجد. دیدیم کم کم می خوان اش های داخل مسجدرو بکشن.اخه هر سال علاوه بر کسایی که ظرف میارن و غذا می برن برای یه عده هم تو مسجد می کشن می دن مردم بخورن.حدودا از ساعت ۱۰:۳۰ شروع می کنن و تا حدودا ۲:۳۰ دقیقه اش پخش می کنن.یازده دیگ اش بین مردم پخش می کنن اون هم از بزرگ ترین دیگ ها.

من که رسیدم داشتن داخل مسجد سفره پهن می کردن منم رفتم تو آشپزخونه مسئولیت ریختن پیاز داغ رو دادن به من.

تا حدودا ساعت ۲:۳۰ اونجا داشتم پیاز داغ می ریختم.هیت و شاه حسین هم که اومدن هیچ کدوم رو ندیدم ولی می ارزید.بعدش نمی دنم اون وسط چیکار می کردم که مامانم اومد گفت میری شبیه گردانی تماشا کنی؟

داشتم من من می کردم که گفت فاطی و ابجیت هم میرن. برا همین فوری رفتم کاپشنم رو پوشیدم.رفتم کفش هام رو (که قبلا گذاشته بودم خونه بابابزرگم) عوض کردم و اون یکی ها رو پوشیدم رفتم نشستم تو ماشین ابجیم هم اومد با عمه بابام که میشه همون مامان بزرگ دختر عموم.رفتیم فاطی جونم رو هم از خونه شون برداشتیم رفتیم.تا امسال این اولین باری بود که می رفتیم شبیه گردانی هر سال انقدر سر مون شلوغ می شد که این چیزا یادمون نمی افتاد از اون گذشته امسال که ماشین داشتیم راحت بودیم.

اونجا که رفتیم دو تا شبیه گردانی بود اول رفتیم یکیش اونجا مردم زیاد بودن و چیزی مشخص نبود ابجیم که کوچیکه رفته لبود بالای درخت داشت تماشا می کرد. یه یک ساعتی وایسادیم حوصله مون سر رفت رفتیم دوباره سوار ماشین شدیم رفتیم اون یکی رو نگاه کنیم اونجا خوب بود یه چیزایی دیده میشد یه یک ساعتی هم اونجا وایشادیم تماشا کردیم برگشتیم.

تمام این مدت تو ماشین یه جور نشستم که کنار فاطی جونم باشم اونجاهایی هم که پیاده بودیم دوشادوش فاطی جون وایساده بودم.و فقط داشتم فاطی جونم رو تماشا می کردم.حتی دومی که رفته بودیم تا بابام ماشین رو پارک کنه بیاد ما که داشتیم تماشا می کردیم بابام اومد گفت یه کم بیا این ور تر وایسا یه لحظه به خودم اومدم دیدم درست وایسادم وسط خانوما.

همه ی این چند ساعتی که کنار هم بودیم تک تک لحظه هاش رو نمی خواستم از دست بدم لحظه به لحظه اش رو دوست داشتم.همه اش تو این فکر بودم که یه بهونه پیدا کنم و سر صحبت رو با فاطی  باز کنم ولی هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.  

بعد از برگشتن یه کم تو مسجد گشتم سرما که قبلا خورده بودم بیرون هم که بودیم هوای سرد اثر خودش رو کرده بود یه سر درد وحشتناک گرفته بودم رفتم خونه بابابزرگم یه قرص استامینفون انداختم و دراز کشیدم یه کم بعد مامانبزرگم بیدارم کرد که شام بخورم شام رو هم خوردم و دوباره دراز کشیدم یه مدت بعد بیدار شدم دیدم ساعت شده ۱۰ و هیچ کس تو خونه نیست همه رفتن شام غریبان.منم پاشدم رفتم دیدم مجلس تقریبا نصفش تموم شده.هنوز یه کم سر درد داشتم رفتم ابدارخونه نشستم تازه رسیده بودم که چراغ ها رو خاموش کردن. بعد از تموم شدن مراسم چایی پخش کردن و عسل اب با کیک.منم داشتم استکان ها رو می شستم.بعد از این که چایی دادن هم تموم شد.مردم کم کم داشتن می رفتن خانموا همه شون رفته بودن و از مردها هم ده بیست نفر بیشتر نمونده بود.همه استکان ها رو شستیم قوری ها رو شستیم و سماور ها رو پر کردیم و ابدار خونه رو جمع و جور کردیم بعد برگشتم خونه.

عصر که خوابیده بودم دیگه خوابم نمیومد. اومدم کامپیوتر رو روشن کردم نشستم یه کم گیم بازی کنم و داشتم فکر می کردم.

تو این حین بود که یه لحظه به فکرم رسید اون روز کار خوبی نکردم که اخرین اس فاطی رو جواب ندادم یه اس بهش دادم و گفتم بیداری؟

دیدم بیداره یه کم باهاش حرف زدم این وسط ها اس نمی رفت گفتم می تونی بیای مسنجر؟ گفت نه نمی تونم داشتم فکر می کردم که چیکار کنم که دیدم تو مسنجر یه پیغام داد:اسکول

فکر کردم که نظرش عوض شده منم نوشتم سلام عخشم دیدم نوشت من وحیدم

یه لحظه دلم یه جوری شد اولش فکر کردم داره شوخی می کنه یه کم که حرف زدیم دیدم نه مثل این که سه تایی مظلوم گیر اوردن هر کدوم یه چیز می گه.

بعد که از مسنجر رفتن دوباره چند تایی بهش اس دادم و دیدم بله مثل اینکه بد خراب کردم فقط وحید نمی دونست که اون هم فهمید.البته برای من زیاد مهم نیست کل عالم هم بدونن باز هم من مشکلی ندارم کار خلاف شرع که نمی کنم یه نفر رو دست دارم بالاخره که می خوان بفهمن دیر و زود داره ولی سوخت و شوز نداره.

بعد اینکه خدافظی کردیم من هنوز خوابم نمیومد حدودا تا ساعت پنج شیش صبح بیدار بودم و داشتم فکر می کردم به خودم به فاطی به رابطه مون به...

الان حس می کنم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم دوستش دارم. نه ، حس نه ، مطمئنم که بیشتر از این ها دوستش دارم.

                                  

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 12:51  توسط امید | 

سلام

امروز یکشنبه هست الان که دارم تایپ می کنم به اینترنت دسترسی ندارم امروز می نویسم هر وقت شد می زارمش رو نت.

فردا صبح امتحان ترمودینامیک داریم درسی که پایه واساس همه ی مهندسی مکانیک سیالات هست یعنی اصلی ترین و مهم ترین درسی که باید یه مهندس مکانیک اون هم نوع سیالاتیش بخونه.الان تقریبا ساعت 11 شب هست و من فعلا تا اینجا روی کتاب باز نکردم.بد جور دلم گرفته حس و حال هیچ چی رو ندارم.ول کن امروز نمی خوام از این چیزا صحبت کنم امروز فقط می خوام از یه چیز بنویسم از یه نفر از یه حس از...

اون روز فاطی جونم اس داد و قسمت 11 و 12 قلب یخی رو می خواست منم نداشتم اس دادم گفتم فعلا ندادم پیدا کردم بهت می دم

کلی تو اینترنت گشت زدم و با هر بد بختی بود پیداش کردم و دانلود کردمش.همراه با یه سری نو حه و موسیقی بی کلام ریختم تو فلشم.

امشب ششمین روز محرم بود و تا اینجا من یه بار بیشتر شاه حسین نرفتم البته دقیق نمی دونم اصطلاح دقیق فارسی این چی میشه ولی ما می گیم شاه حسین.(یه جور عزاداری و سینه زنی با طبل و بلند گو و... که تو خیابون برگزار می شه)

از یونیو که میام خیلی خسته می شم واز فرط خستگی حس هیچ کاری رو ندارم واسه همین از شنبه تا چهار شنبه رو کلا تعطیل هستم ولی پنج شنبه با بابایی و مامان رفته بودیم مغازه دوستم میلاد دو تا ادکلن با یه سری خرت و پرت خریدیم بعد از اون بار که با سامان رفتیم و اون بار که با خاله ام رفته بودیم دیگه میلاد رو ندیده بودم اون روز گفتش شاید فردا اومدم رفتیم یه شاه حسین اونجا رو تماشا کنیم.

جمعه هم به دو دلیل رفتم اولی و مهم ترینش فلش رو بدم به فاطی و دومیش هم اینکه صمیمی ترین دوستم میلاد رو ببینم.

رفتم یه کم تماشا کردم که بعدش میلاد با پسر خاله اش اومد و بعد از اون با هم دور زدیم البته میلاد ماشین اورده بود و با ماشین می گشتیم.تقریبا اخرهاش بود که اونا خدافظی کردن و رفتن اخه شام هم نخورده بودن.بعد اینکه اونها رفتن منم وایسادم تا کامل تموم شد بعد راه افتادیم اومیدم سمت خونه دخترعمو فاطی و ابجی سهیلا و زن عموم هم داشتن پشت سرم میومدن.البته اونا خیلی یواش میومدن برا همین من جلوتر رفتم خونه مامان بزرگم یه سر به دستشویی زدم بعد اومدم منتظر شدم که بیان.اومدن رسیدن رفتم جلو به ابجی سهیلا سلام کردم فلش رو دادم بهش گفتم این قسمت 11 قسمت 12 رو هم نتونستم پیدا کنم.بعد خدافظی کردم  رفتم خونه مون.

با این که خیلی سخت بود ولی بعد اون چند باری قبلا به فاطی سلام دادم و جوابم رو نداد این بار نه بهش سلام دادم نه تو صورتش نگاه کردم.ولی فکر کنم باز هم مثل همیشه اون اصلا متوجه نشد یعنی اون که خود منو نمی بینه چه برسه نگاه و رفتار منو.

شنبه هم ساعت حدودا 7.5 بود که رسیدم خونه و دیگه شاه حسین هم نرفتم امشب هم باز حال و حوصله نداشتم موقع شام بود و داشتم شام می خوردم که صدای اس اومد با توجه به این که به من جز همکلاسی هام کسی اس نمی ده منم که اصلا حوصله هیچ کدوم رو نداشتم توجهی نکردم . بعد شام پاشد رفتم اتاقم داشتم با این کامپیوتر ور می رفتم (همون کاری که وقتی حوصله هیچ کاری نداشته باشم می کنم)دیدم گوشیم زنگ زد برداشتم دیدم اسم نازنین فاطی روی صفحه افتاده خواستم جواب بدم که قطع کرد رفتم اس رو خوندم دیدم فاطی هست نوشته بود:

Salam khobi?mamnon babate film,miyai shakhsey ya flasheto biarim khonaton?

منم داشتم جوابش رو نوشتم:

علیک سلام شب بخیر زیاد بد نیستم تو چه طوری؟شرمنده گوشی اون ور بود ندیدیم من خیلی خسته ام نمیام مامانمو دیدی بده بهش,ندیدی هم مهم نیست بعدا می گیرم.

هنوز جوابش رو نفرستاده بودم که دیدم یه اس دیگه فرستاد:

Ba u bodama!?!

نوشتم:ببخشید که داشتم شام می خوردم و جناب الیه رو چند دقیقه ای منتظر گذاشتم.

جوابش اینجوری رو فرستاد:

Mer30,ok didim midim,sorry esterahat kon sharmande.

نوشتم:

تو چرا sorry؟ خستگی ام بیشتر روحی هست با این استراحت ها خوب نمیشه.خوش بگذره

بعد حدودا یک ساعت فرستاد:

Be har hal,che khoshi vaght por konie ta kamtar asabemon khord she.

دیگه این اسش رو جواب ندادم. یه بغض عجیبی نشته بود توی گلوم یه حس خاصی داشتم. نمی دنید همین سه کلمه ی "به هر حال" چه ها که با ادم نمی کنه.

هه اعصاب خورد کنی!!!!یکی نیست بهش بگه تو چرا از اعصاب خوردی حرف می زنی؟تو که هیچی تو زندگی کم نداری تو که همه چی داری تو چرا اعصابت خورده؟ منظورت از استفاده مکرر این جمله چیه؟ چیو میخوای ثابت کنی؟ می خوای بگی من اعصابت رو خورد می کنم؟ می خوای بگی حالت ازم بهم می خوره ؟ منو می بینی حالت تهوع بهت دست می ده؟ می خوای ثابت کنی من لایق تو نیستم؟ اخه بابا بی انصاف ...

 


 

ارسال شده ازیونیو

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:2  توسط امید | 
سلام

فرا رسیدن مجدد ایام سوگواری ابا عبد الله الحسین را به همه ی عاشقان آن والا مقام تسلیت می گویم.

امروز می خوام چند تا اتفاق خوب و جالب از یونیو رو تعریف کنم چند تا از اون خاطرات فراموش نشدنی البته همراه با یکی دو تا هم خاطره دوست نداشتنی از خونه.از این که منو تحمل می کنید نهایت تشکر رو از همه تون دارم و سعی می کنم زیاد سرتون رو درد نیارم.

از چهار شنبه هفته پیش شرع می کنم

اون روز من یه کنفرانس داشتم برای درس اندیشه اسلامی ۱. موضوع کنفرانس رو تثلیث انتخاب کردم و یه مقدمه جنجالی براش نوشتم یه کنفرانس نامبر وان بود جنجالی جنجالی از اونا که ...

لینکش رو اینجا گذاشتم هر کی خواست می تونه کلیک کنه.حداقل مقدمه اش رو بخونید خالی از لطف نیست.

همین که چند سطر اولش رو خوندم استاد نذاشت بقیه اش رو ادامه بدم و یه بحث تو کلاس افتاد دست اخر هم نذاشت مقدمه اش رو بخونم و متن اصلی رو کنفرانس دادیم اومدیم.

این استاد اندیشه خیلی مزخرف هستش.یه اخونده که کلاس رو با پای منبر اشتباه گرفته می گه فقط من حرف بزنم شما گوش کنید و هیچ کس حق نداره که یه کلمه حرف بزنه و سوال بپرسه هر کس هم غیر از این بکنه شیوه اش تخریب و تحقیر هست چند باری هم منو تخریب  کرده اون جلسه هم یکی از دخترا یه سوال پرسید یه جور برخورد کرد که دختره مصمم می خواست بره حذف کنه.بیرون کلاس باهاش حرف می زنیم اصلا گوش نمی ده حرف اول و اخرش فقط امتحان پایان ترم و نمره هست.

 بگزیرم بعد کنفرانس استاد گفت هر کس می خواست این متن رو بگیره بعدا بخونه چند تا از بچه ها هم ریخته بودن دور و برم که ببینن این چی بود که استاد نذاشت بخونم و این کاغذ من دست به دست تو کلاس می گشت راستیش از این که تو کلاس خودی نشون داده بودم و دیده می شدم و کانون توجه بودم خیلی خوشم میومد.خیلی حس خوبی داشتم از این که همه نگاهشون به من بود از اینکه...

دوشنبه هفته پیش استاد دینامیک امتحان میان ترم گرفته بود سه تا سوال بود که هر کدوم دو قسمت بودن و ۶ نمره از کل نمرات بود البته سوالات خیلی سطحش بالا بود و اکثر بچه ها نتونسته بودن خوب بنویسن برای دو تا کلاس هم که حدودا ۷۰ نفری بودیم فقط خود استاد بود و مراقب دیگه ای نبود واسه همین تقلب خیلی زیاد بود حتی اخر های جلسه تو نیم متری  استاد سر پا داشتیم حرف می زدیم البته با اون همه تقلب باز هم نتونستیم کاری کنیم.من به شخصه فقط تونستم یه قسمت از سوال دو رو حل کنم که همون یه سوال رو هم به چندین نفر گفتم یعنی بعد این که ورقه رودادم از این سر سالن تا اون سر سالن نیم ساعت طول کشید که برم.

یکشنبه هفته بعدش من و دوستم رفته بودیم اتاقش که تمرینات رو بگیریم بعد از این که از اتاق اومدیم بیرون دیدیم نمرات یه امتحان دیگه اش رو زده روی در اتاقش.بعد همینجوری که حرف می زدیم و می رفتیم سمت سلف یه لحظه یه فکری تو ذهنمون جرقه زد گفتیم چرا ما به جای استاد نمرات رو نزدیم به دیوار؟؟؟ بعد کم کم این جرقه تبدیل شد به یک برنامه. بعد ناهار رفتیم سایت کامپیوتر یه جدول درست کردیم شماره دانشجویی ها رو نوشتیم ولی چون نمی دونستیم کدوم شماره مال کیه موند برای فرداش پاشدیم رفتیم از چند تا از بچه ها پرسیدیم لیست کلاس رو می دونن؟جواب منفی بود.گفتیم بریم از خود مدیر گروه به یه بهانه ای بگیریم اخه می خواستیم امتحان میان ترم اونو جابه جا کنیم گفته بود باید از همه بچه ها باید امضا بگیرین واسه همین بهونه هم داشتیم. رفتیم اتاقش لیست اون کلاس رو داد یه سوتی که دادیم گفتیم لیست کل مکتنیک ۸۸ ها رو می خوایم اونم گفت ندارم برید از اموزش بگیرید.رفتیم از اموزش بگیریم اون هم نداشت مجبور شدیم همون لیست نصفه اون کلاس رو بگیریم.

عصر تو خونه نشستم به بچه ها از خودم نمره دادم نمرات رو هم جوری دادم که هیچ کس فکر نمی کرد اون نمره رو بگیره اونایی که خوب نوشته بودن کم دادم اونایی که بد نوشته بودن نمرات بالا دادم محض شوخی هم به چند نفر صفر دادم و زیرش هم نوشتم به علت تقلب به برخی افراد صفر داده شده است.فرستادم دوستم اون هم پرینت کرد فرداش صبح اول وقت برد چسبوند به دیوار.  

صبح فرداش تو یونیو یک غوغایی بود که بیا و ببین.نصف کلاس تو پوست خودشون نمی گنجیدن نصف دیگه هم بهشون کارد می زدی خونشون در نمیومد.تا هفت جد استاد رو اوردن جلو چشمش حرف نموند که بارش نکنن ولی روی هم رفته حساب می کردی فحش ها و تشکر ها هم دیگه رو می شستن.

به اندازه یک سال تو یوینو سوژه خنده جمع کردیم.انقدر خندیدیم که روده هامون داشت میومد تو دهنمون.یکی اومده در حالی که همه اعضا و جوارحش با هم می خندن می گه:"اوف... ۴.۷۵ "اون یکی میاد در وضعی که چیزی نمونه گریه اش بگیره می گه:"همه اونایی که من بهشون تقلب رسونده بودم ۴ و ۵ اون وقت من شدم ۰.۷۵ "

فقط چند تا سوتی داده بودیم که زود معلوم شد نمرات تقلبی هستن.یکی این که چند نفری نرفته بودن سر امتحان که ما یکی شونو خبر نداشتیم به اون هم نمره داده بودیم و یکی هم این که چون اون یکی کلاس لیست ش رو نمی دونستیم همینجوری نمره دادیم و مجبور شدیم به همه شون بدیم حتی چند نفری هم که انتقالی گرفته بودن تبریز به اونا هم نمره داده بودیم و از شانس بد ما اون روز همون طرف خودش نمی دونم برای چی اومده بود یوینو و اومده نگاه می کنه می گه به من چرا نمره داه؟؟؟ به یکی از شاگرد زرنگ ها هم که بچه سر به زیری هم هست شانسی ۰ داده بودیم این هم دیگه دیونه شده بود.

یه سوتی دیگه هم این بود که از سال بالایی ها که تو کلاسمون بودن بهشون نمره نداده بودیم.

ولی یه جای کار خوب شد که ما چسبونیدم جلوی در اموزش و برای این که جلو اموزش خیلی شلوغ شده بود مسئول اموزش جلو چشم همه اومد اونو کند برد اون ور چسبوند و چون همه دیدن که بابایی چسبوند توی بحث هاشون همه می گفتن "بابایی چسبونده" برای همین هیچ کس حتی به فکرش نمی رسید که کار دانشجو باشه

خلاصه به اندازه تمام عمر خندیدیم ولی بعد کار بالا کشید و مدیر گروه و استاد هم خبر دار شدن.مدیر گروه داشت از عصبانیت دیونه می شد گفته بود این طرف رو که این کارو کرده رو ژیدا کنید بیارد وگرنه کل کلاس رو حذف می کنم.  واسه همین با دوستم رفتیم با استاد حرف زدیم حل و فصلش کردیم استاد هم که اخر اخلاق و معرفت.خیلی باهاش حال کردیم و البته خیلی هم خجالت کشیدیم از خودمون 

تو همون حین که با استاد حرف می زدیم استاد داشت می رفت اتاقش همین که در اتاق مدیر گروه رسیدیم از اتاقش اومد بیرون  با توجه به این که روز قبلش هم لیست کلاس رو ازخودش گرفته بودیم صد در صد فهمید کار از کجا اب می خوره البته به روش نیاورد ولی اگه بعدا پدر مون رو در نیاره خوبه.

اها این یادم رفت بگم این دوستم بین ورودی های ۸۸ چه روزانه و چه شبانه نفر اول هستش حتی برای همین اسمش رو زده بودن دیوار و روز دانشجو ازش تجلیل کردن و بهش یه لوح با یه کارت هدیه ۲۰ هزار تومنی هم دادند واسه همین مدیر گروه و استاد هم زیاد گیر ندادن البته منم تنبل نیستم هااااااا اگه ۵ نفر برتر رو بخوان بشمرن یکیش هم منم.  بسه دیگه.از این موضوع حرفیدن کافیه بریم سراق بقیه خاطرات

چهار شنبه هفته پیش عصر تو اتاقم داشتم با کامپیوتر ور می رفتم ابجیم اومد گفت سهیلا می خواد بیاد براش برنامه بریزی.اولش یه لحظه موندم این چی داره میگه بعدش تازه فهمیدم نگو اجی سهیلا و عخشم اومدن خونه مون منم اصلا نفهمیدم   

رفتم سلام و علیک کردم اجی سهیلا اومد اتاقم فلشش رو داد یه برنامه فیلتر شکن براش ریختم بعد رفتیم نشستیم که مثل اینکه انها خیلی وقت بود اومده بودن زیاد نشستن و رفتند البته خیلی بهشون اصرار کردیم بمونن ولی نموندن منم همونجوری با بیژامه رفتم راهی شون کنم دنالشون یه کم رفتم بعد وایسادم تا یه کم دور بشن همینجوری که داشتن می رفتن و زل زده بودم به عشقم دوست داشتم اون لحظه هیچ وقت تموم نشه.اونا رفتن و من برگشتم خونه.فرداش

 پنجشنبه قرار بود که زن عمو جونم و مامانش از تهران برگردن که پنجشنبه راه می افتادن جمعه صبح می رسیدن اینجا جمعه هم بابام با دوستش و شوهر خاله ام رفته بودن بانه.دو تا بخار شو اورده بودن با یه زود پز و یه سری قابلمه و تلوزیون و...البته همه اش برا خودمون نبود و فقط یه بخار شو به ما رسید و یه بخار شو هم عموم گفته بود برای اون اوردن و زود پز هم برا مامان بزرگم بقیه اش هم مال دوست بابام بود.

قبلا ها از دوستم پرسیده بودم کیبردت رو چه جوری تمیز می کنی؟اون هم گفت با بخار شو تمیز می کنم.منم گفتم بیارم هم کیبردم رو تمیز کنم هم این بخار شو رو امتحان کنم.اوردم ابش رو پر کردم وصلش کرم اوردم کیبردم رو تمیز کردم که انصافا خوب هم تمیز کرد مخصوصا لای دکمه هاش که با هیچ چی نمی شد تمیز کرد رو برق انداخت تلوزیون مون رو هم تمیز کردم که خیلی خوب تمیز کرد یه کمی هم باهاش بازی کردیم. بعد شام رو هم خوردیم رفتیم خونه عخشم که هم زن عموم و مامانش (که میشه عمه بابام ) رو ببینیم هم بخارشو شونو بدیم.رفتیم نشستیم.

جا تون خالی اونجا انقدر خوش گذشت که دلم نمیومد پا شم بیام خونه.من بودم و اقی در و خانوم دیوار . چند ساعتی با اقای در حرف زدیم  یه کمی هم با خانوم دیوارکانال pmc نگاه کردیم.

اولش که نشستیم من یه طوری افتادم که بیرون از جمع بودم بعد هم همه باهم حرف می زدن من هم نشسته بودم از اول تا اخر در و دیوار نگاه می کردم و گاها که حوصله ام سر می رفت یه کمی هم  pmc نگاه می کردم. فکر می کنم تفاوت بودن و نبودنم فقط یه جمله بود:امید چرا نیومده؟ تازه اگه اونم می پرسیدن.  

فاطی هم که قربونش برم سرد تر از قبل. 

دوست داشتم داد بزنم : فاطی جون    ولی تو  

 حالا می فهمید چرا این همه ذوق کردم و خوشحال بودم از اون شوخی؟ درک می کنید وقتی می گم بعد کنفرانس بچه ها ریختن سرم یعنی چی؟ می فهمید چه حس خوبی داره که توجه همه به شما باشه؟ حتی اگه شده برای چند ساعت یا چند دقیقه هر چند  اگه قیمت این توجه حذف شدن چهار واحد درس باشه حتی اگه  این دیده شدن باعث بشه به کمیته انظباطی کشیده بشم.

شاید اگه منم کسی رو داشتم الان بزرگ ترین دغدغه زندگیم دیده شدن نبود شاید اگه عشقم فقط یک نگاه کوچک بهم می نداخت الان که دو روز دیگه امتحان داریم و روی کتاب باز نکردم وقتم رو صرف نوشتن اینا نمی کردم شاید اگه فقط یه سلام بهم می داد جوری که اون ته ته های دلم یه کور سوی امیدی می درخشید که از دیدم خوشحال شده (نه این که حالش ازم بهم می خوره) اگه...اون وقت شاید این وضع من نبود اون وقت شاید ...

 

سر رو شونه هات می زارم

دیگه هیچ غمی ندارم

من می خوام برای بودن

زندگی مو پات بزارم

وقتی هستم که تو باشی

بی تو میمیرم نباشی

بزار این لحظه نره تا

تو نری از من جدا شی

وقتی دستاتو می گیرم

کاش تو اون لحظه بمیرم

نمی خوام با چشم گریون

رفتن تو رو ببینم

وقتی هستم که تو باشی

بی تو میمیرم نباشی

بزار این لحظه نره تا

تو نری از من جدا شی

وقتی دستای تو تو دست منه

این همون حسه که اتیش میزنه

وقتی تو چشمای تو خیره میشم

دست دل نیست که بغضم میشکنه

این همون حسه که می خواد منو پروازم بده

سر نقطه های پایان خط آغازم بده

من همونم که می تونم تکیه گاهت باشم

تکیه کن به شونه ی من نمی خوام تنها شم

وقتی دستاتو می گیرم

کاش تو اون لحظه بمیرم

نمی خوام با چشم گریون

رفتن تو رو ببینم

وقتی هستم که تو باشی

بی تو میمیرم نباشی

بزار این لحظه نره تا

تو نری از من جدا شی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 21:6  توسط امید | 
سلام

روزگار همه تون خوش

امروز بی مقدمه شروع می کنم

چند روزی هست که حالم اصلا خوش نیست دلم بد جور گرفته و جدیدا هم با کلاه خودم هم دعوا دارم.همین دیروز چیزی نمونده بود با بهترین و صمیمی ترین دوست های یونیو مون دعوام بشه اونم یه دعوای حسابی و لی سر هیچی

از شنبه شروع می کنم شنبه هفته پیش:

اون روز این استاد دینامیک که خدا بگم چیکارش نکنه یه کم زیادی کلاس رو دیر تموم کرد و ما که اومدیم بیرون دیدیم اخرین اتوبوس هم حرکت کرده و رفته و هیچ ماشینی هم نیست.من و دوستم دوتایی بودیم تصمیم گرفتیم بریم خونه دانشجویی چند تا از همکلاسی ها مون (تو اذرشهر که با یونیو حدودا۲۰ دقیقه فاصله داره)

سر راه مون گفتیم دیگه بده همین جوری دست خالی بریم شاید تو خونه چیزی نداشته باشن و مواذب بشن گفتیم چی بگیریم چی نگیریم بالاخره گفتیم در سال یه باره دیگه هر روز نیست که و رفتیم پیتزا گرفتیم سه تا پیتزا خانواده مخلوط گرفتیم با یه کوکاکولا بزرگ و چند تا سس که رو هم رفته تقریبا برامون ۱۵ تومن اب خورد

از حق نگزریم این دخترهای آذرشهر هم خیلی پر رو هستن.رفتیم تو مغازه داریم با دوستم لیست غذا هاش رو نگاه می کنیم نگو یارو کلا خمیر پیتزاهاش تموم شده تو مغازه هم چند تا دختر بودن (البته همه شون بد ریخت و چادری) اقا اینا متلک نموند بار ما نکنن ببین چه جوری رفتن تو بحر منو دارن با چه ذوق و شوقی غذا انتخاب می کنن و از این حرفا...

البته جای تعجب هم نداره این آذرشهر هم بیشتر تو مایه های روستای شهر هست یعنی از روستایی در اومده ولی هنوز شهر نشده.همه خانوما و دختر هاش هم چادر هستن ولی هزار رحمت به اون بد حجاب های شهرهای بزرگ واه واه واهاز مغازه اومدیم بیرون دوستم میگه حیف که دانشجو بودیم و مهمون وگر نه یه جور جوابشون رو می دادم که جفت گوش هاشون سرخ بشه.

بگزریم از اون مغازه در اومدیم رفتیم یه مغازه ی دیگه سفارش دادیم گفت یه کم طول میکشه گفتیم پس یه دور بزنیم برگردیم دوستم پرسید چند دقیقه ای اماده میشه؟ گفت حدودا نیم ساعت.ما هم دیدم شب هوا تاریک ما نیم ساعت کجای این خیابون ها رو گز کنیم؟رفتیم خونه دوستان کیف هامون رو گذاشتیم یه کم نشستیم یه چایی خوردیم و نیم ساعت بعد پاشدیم بریم غذا ها رو بگیریم.رفتیم حدودا یه ربع هم دیر رسیده بودیم ولی باز هم حاضر نبود و یه ربع دیگه هم نشستیم و غذا ها حاظر شد گرفتیم برگشتیم خونه.

شب نسبتا خوبی بود با ۴ نفر از همکلاسی های یونیو بد نگذشت یه کم حرف زدیم گفتیم و خندیدیم شام خوردیم یه کم رفتیم تو مسنجر با یکی دیگه از همکلاسی هامون چت کردیم و تمرین های محاسبات رو نوشتیم که یدونه نوشتیم و ۶تا کپی زدیمو...در کل شب خاطره انگیزی بود.

مثلا این هفته رو گفتیم بشینیم درس بخونیم ترم نصف شد ما هنوز روی کتاب باز نکردیم سه شنبه کلاس نداشتم خیر سرم گفتم یه روز نمی ریم یونیو اونو هم اوردن چند تا جبرانی انداختن مجبور شدیم پاشدیم رفتیم.

چهارشنبه هم با خانواده رفتیم شهر بانه.صبح ساعت ۶ راه افتادیم و شب حدودا ۷ رسیدیم خونه.

صبح که می رفتیم هوا تاریک بود برگشتنی هم همین طور حدودا ۹ساعت تو راه بودیم و از اینجا تا اونجا کلا اهنگ گوش می دادیم یعنی یه سری که زیاد گوش می دم ریختم تو فلش اینجا روشن کردیم تا همونجا می خوند و برگشتنی هم زدیم ادامه شو بخونه.

توی مسیر انقدر حوصله ام سر رفته بود که حد و مرز نداشت تنها چیزی که بود همون اهنگ ها بود و من و تنهایی هام و یاد و فکر و ذکر فاطی.

انقدر این اهنگ خوندم که اب دهنم خشک شد  فکم درد می کردهمه اهنگ هام رو هم با یاد یه نفر می خوندم حدودا ۲۰۰تایی اهنگ گوش دادیم و هیچ کدومشون رو جز من کسی خوشش نیومد فک کنم مامانم یه پنجاه شصت باری گفت:" همه اهنگ هات هم غمگینه"،"یدونه اهنگ شاد نداری"،"این یکی هم که غمگینه"،"این هم که شاد نیست"و...خب بابا چیکار کنم منم اینارو دوست دارم دیگه اخه یکی نیس بگه مگه من شادم که اهنگ هایی رو هم که گوش می کنم شاد باشه؟

تو کل مسیر رفت و برگشت تنها کاری که ازم بر میومد و خیلی دوست داشتم فکر کردن به فاطی جونم بود و مثل همیشه ساختن یه رویای مشترک از اون و خودم کاری که این روزها جز اون انجام نمی دم

شب که رسیدیم برا شام رفتیم خونه خاله ام اخه قبلش زنگ زده بود.بعد شام چون عید قربان بود گفتیم بریم یه سر بزنیم به مامان بزرگ و بابابزرگمون رفتیم اتفاقا عموم اینا هم اونجا بودن.فاطی با سهیلا تو اشپزخونه بودن داشتن ظرف ها رو می شستن یه کم نشستیم اومدن قشنگ به بابا و مامان و ابجیم سلام علیک کردن رفتن نشستن منم که درست کنار بابام نشسته بودم فاطی که دستش درد نکنه اصلا تو صورتم نگاه نکرد سهیلا هم یه سلام خشک و خالی کرد داشت می رفت بشینه که مامان بزرگم دید یه کم بد شد گفت بابا با اون هم دست بدین اون هنوز بچه هست بزرگ نشده سهیلا هم اومد دست داد بعد رفت نشست کنار فاطی.این وسط فقط ما بو می دادیم اون شب هم دوباره مثل هفته قبلش باز هم تو صورت من نگاه نکرد ولی من مثل همیشه زل زده بودم تو چشماش

جدیدا مثل اینکه یکی از دخترهای شهر با یه پسره فرار کردن و از قضا این دختره همکلاسی فاطی هست البته پسره رو من مطمئنم کم کمش از من دو سال کوچیک تره یعنی پسره از دختره کوچیک تره بیخیال در هر حال اون شب یه کمی هم بحث از اون افتاد این وسط مسط ها یکی دوتا هم به من و فاطی تیکه انداختن

فاطی انقدر تو خودش بود که مامان بزرگم برگشت بهش گفت حالا دوستت فرار کرده تو چرا ناراحتی؟

بعد به منم برگشته مثلا مدل نصیحت میگه:پسرم تو یه وقت به سرت نزنه فرار کنی هااا ادم اگه یکی رو بخواد اول به مامان باباش میگه اونا حرفش رو گوش ندادن میاد به مامان بزرگش می گه فردا بیان بگن نوت با فلان دختره فرار کرد من طاقت شنیدن حرف مردم رو ندارم هااا و... منم اون لحظه دلم می خواست داد بزنم بگم نه بابا کجا می خوایم فرار کنیم مثل یه دسته گل همین جا نشسته دیگه می خوام چیکار

اون شب دیگه اتفاق خاصی نیافتاد یه بازی حکم کوچولو هم کردیم که من باز هم یرخلاف چیزی که دوست داشتم باز هم با فاطی نیافتادم و منو ابجی سهیلا افتادیم و فاطی جون با ابجی زینب.چهار دست بیشر بازی نکردیم که هر چهار دستش رو ما بردیم البته باز هم در حین بازی فاطی حواسش نه تنها به من بلکه به بازی هم نبود و داشت با دوستش اس بازی می کرد.

صبح اون روز که می رفتیم بانه دیگه همین جوری از خونه در اومدم و صورتم رو یه هفته ای بود اصلاح نکرده بودم و لباس هام هم معمولی بودن وقتی فهمیدم فاطی هم خونه مامانبزرگم هست اولش ناراحت شدم گفتم کاش یه کم صورتم رو اصلاح می کردم یه لباس بهتر می پوشیدم و مو هام رو شونه می کردم و...ولی بعدا دیدم همه این کار ها رو می کردم یا نمی کردم زیاد توفیری نداشت فاطی اصلا چشمش به صورت من نیافتاد که ببینه ریش دارم یا سه تیغه

این ندین ها و بی توجهی های فاطی بد جور دلم رو شکست و خیلی ناراحتم کرده دیگه حس و حال هیچ چیزی رو ندارم. امروز حدودا ۱۰ روزه که دیگه بهش تک نزدم شاید خودش بفهمه که ازش دلگیرم هر چند حتی شک دارم که متوجه شده باشه که من بهش تک نمی زنم می خوام یه کم بهش بی محلی کنم تا بلکه فهمید بی محلی هاش چقدر آزارم می ده هر چند وقتی اون منو نمی بینه دیگه بی محلی چه معنی داره؟میخوام....

اون روز تو یونیو حال و حوصله هیچ چیزی رو نداشتم تا حدی که تا مرز یه دعوای تمام عیار با صمیمی ترین دوستم پیش رفتم و چیزی نمونده بود کارمون به فحش و فحش کاری بکشه.سر کلاس ترمو استاد اومد یه کویز (امتحان کوچک) گرفت منم هیچی بلد نبودم اعصابم خورد بود یه کم هم خورد تر شد بعد که شروع کرد درس دادن کلاس رو هم یه نیم ساعت دیرتر تموم کرد درس رو هم نمی فهمیدم و اینم از یه طرف گوز بالا گوز شد رفتیم بیرون دلم خیلی گرفته بود یه اهنگ باز کردم گوش کنم دوستم برگشت گفت اه باز هم این شروع کرد می خواستم یه چیزی بگم به زور خودم رو نگه داشتم بعد گیر دادن پاشو بریم کلاس الان استاد میاد گفتم به جهنم میاد که میاد دوباره گیر دان گفتم گم شید برید کلاستون من نمیام البته استاد دیر اومد و قبل اون ما کلاس بودیم باز هم که کلاس وقتش تموم شده بود استاد نمی خواست ول کنه گفتم پاشید بریم اینا شروع کردن به شوخی و متلک که نمی تونی بری جرات نداری چرا می گی؟ تو که ... حرف رو تو دهنشون نصفه گذاشتم پاشدم از کلاس زدم بیرون کلاس بعدی رو هم نرفتم و تنهایی داشتم یه گوشه آهنگ گوش می دادم و به فاطی فکر می کردم.

 چند بار دیگه هم باز شوخی کردن چیزی نمونده بود کنترل خودم رو از دست بدم البته من خودم در مواقع عادی شوخی هل و متلک های به مراتب خیلی بالا تر از اون باهاشون می کنم ولی نمی دونم این چند روز اصلا حوصله هیچ چیزی رو ندارم فقط می خوام این روز ها بگذره،بگذره و تموم بشه،فقط تموم بشه مهم نیست بعدش چی میشه دیگه خسته شدم دیگه بریدم دیگه اعصابم نمیکشه ...

شب درد و گریه پایان نداره

درد تلخ بی کسی درمون نداره

من که تنها بی تو پوسیدم

توی گریه با تو خندیدم

مرده قلبم بی تو از غم دوری

تو نرو تا فرو نپاشم

من می خوام که با تو باشم

بی تو اواز من نداره شوری

ای نیاز قلبم ببین چه تنهام

تو که نیستی مرگه سهم نفس هام

واسه بودن دستات رو می خوام

بی تو تاریکه همه روزام

دل تنگم بی تو یه بی قراره

منم و این تن تکیده

دیگه مرگ هم امون نمیده

فصل قلبم بی تو مرگ بهاره

گریه نکن قلبم طاقت نداره

نزار که عمرم از اون چشمات بباره

مگه میشه بی تو بمونم

به تو وصله هستی و جونم

دیگه هرگز بی تو من نمی تونم

بی تو بودن برام حرومه

بودنم با تو ارزومه

یه قریبه ام بی تو بی اشیونه

وقت وداع من اروم ندارم

تموم هستی مو پیشت می زارم

می رم اما دلم نمیره

به تو و عشق تو اسیره 

هر جا باشم یادت سنگ صبوره

بی تو عمرم خاک تباهه

همه روزام شب سیاهه

دل تنهام بی تو یه بی پناهه 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 23:54  توسط امید | 
عشق من دلم گرفته

 چرا رفتی نمی دونم 

اگه دیگه بر نگردی به امید کی بمونم...

لحظه ای نگات می ارزه به همه چشما تو دنیا

 تو رو داشتن ارزومه حتی تو خواب و تو رویا

وقتی تو سیا هی شب تن تو تو خواب نازه

 یه کسی یه جای دنیا با تو رو یا شو می سازه

 وقتی دل تنگ تو می شه تا سپیده بی قراره

 نمی تونه حتی بی تو چشماشو رو هم بزاره

نمی تونه حتی بی تو چشماشو رو هم بزاره.....

بی تو دنیا رو نمی خوام 

بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام

عشق من از وقتی رفتی خنده رو لبم نیومد

بد جوری هواتو کردم به خدا صبرم سر اومد

 لحظه ای نگات می ارزه به همه چشما تو دنیا

 تو رو داشتن ارزومه حتی تو خواب و تو رویا

 وقتی تو سیا هی شب تن تو تو خواب نازه

 یه کسی یه جای دنیا با تو رو یا شو می سازه

 وقتی دل تنگ تو می شه تا سپیده بی قراره

 نمی تونه حتی بی تو چشماشو رو هم بزاره

 نمی تونه حتی بی تو چشماشو رو هم بزاره

 بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام

بی تو دنیا رو نمی خوام

سلام روزتون بخیر

امیدوارم حال همه تون خوب باشه

(می دونم این شعر رو که این بالا زدم قبلا چند باری تو بلاگ گذاشته بودم ولی این اهنگی هست که الان بعد از یک سال که بهش گوش می دم هر بار که می شنم همون تازگی اول رو داره بعض تو گلوم میاره)

این روزها سرم در حد انفجار شلوغه،همه اون کارهایی که داشتم اعم از ۲۰ واحد درس و هفته ای ۵ روز فول تایم یونیو و کار دانشجویی و... به کنار جدیدا دو تا کار دیگه هم بهش اضافه شده یکی صندلی داغ که تو بلاگ کلاسمون گذاشتیم و منم بخشی از طراحی سوالات و مصاحبه هستم که این هم کلی وقت می گیره و یکی هم این حسین اقا

گفتم حسین اقابه نظرشماباهزارتومن چی کارمیشه کرد؟؟؟

یه توپ خرید....یه الوچه خرید....دوتا بستنی خرید...کار خاصی نمیشه کرد....یا...

ولی من یا بهتر بگم ما یه پیشنهاد خوب براتون داریم یه کار خیلی خوب و زیبا یه کاری که هم به درد این دنیا تون می خوره هم به درد اون دنیا

جریان از این قراره که تو تبریز یه کمیته ای است که بیشتر کودکان بی سرپرست شهر اونجا پرونده دارن کودکانی که متاسفانه یتیم هستن , کسی  رو بالای سروشون ندارن , خونه ندارن و هیچ درآمدی  یا بهتر بگم کسی رو ندارن که پول تو جیبی ازش بگیرن.

اماااااا هر کسی با پرداخت ۳۰هزار تومان ماهانه می تونه سرپرستی کودک انتخابی رو به عهده بگیره.

و اما پیشنهاد.......

پیشنهاد اینکه اگه هر کدوم ما هر ماه  ۱۰۰۰ تومان رو بر عهده بگیریم میتونیم کودک رو تحت کفالت بگیریم.

دیگه اینجا بیشتر از این توضیح نمی دم هر کس خواست می تونه توضیح بیشتر و کاملتر رو توی ادرس زیر دنبال کنه:

 

http://88mechanic.blogfa.com/cat-9.aspx

 

خب حالا بریم سر حرف خودمون

قبل از هر چیزی می خواستم اینو بگم که درسته توی یونیو سرم خیلی شلوغه و حتی وقت سر خاروندن ندارم ولی همه ی این ها فقط وقتم رو پر می کنه نه تنهایی هام رو و این دوتا کلی با هم تفاوت دارند الان من کلی کار ریخته سرم و وقت برای انجام هیچ کدوم ندارم ولی همچنان تنهام خیلی هم تنهام 

 

هیچ کس همراه نیست. تنهای اول

 

اتفاقای قابل ذکر تو یونیو این هفته زیاد نبودن.

اون روز توی امفی تائتر نمایش فیلم ۲۰۱۲ رو گذاشته بودن همراه با نقد و بررسی قرار بود ساعت ۳ شروع بشه که تا کمی تاخیر ساعت ۴.۱۵شروع شد

این فیلمه حدودا دو ساعت و نیم هستش و بالای یه ساله که تو کامپیوتر دارمش ولی از اونجا که زبان اصلی هست و تایمش هم زیاده تا حالا حوصله نکردم نگاهش کنم.

اون روز همون اول که در رو باز کردن رفتم نشستم و کیفم رو هم انداختم روی صندلی کناری اون ساعت هم بیشتر بچه های کلاسمون درس داشتن ولی من که تابستون پاس کرده بودم بیکار بودم و تنها رفته بودم همین جوری نشسته بودم و منتظر بودم که فیلم شروع بشه و داشتم تو گوشی آهنگ گوش می دادم که یه دفعه یه دختره پر رو اومد نشست صندلی بغلی منم بی تفاوت بودم یه کم بعد همکلاسی هام اومدن از دور یه سلامی کردم و دیدم دارن می خندن اولش متوجه نشدم جریان چیه تعجب کردم بعد یکی از دوستام که نه بهتره بگم همکلاسی هام بهم اس داد که عجب شانسی داری اون دختره که کنارت نشسته یه ساله که من دنبالش هستماونجا بود که فهمیدم برا چی می خندیدن منم برای اینکه حرصش رو در بیارم برگشتم نوشتم عزیزم شانسی نبود.انم زنگ زد پرسید کنارت جای خالی هست منم که کیفم رو گذاشته بودم گفتم اره یدونه هست و اون هم اومد نشست کنار من بعد شروع کرد سلام چه خبر چیکار می کنی و...یکی دیگه از همکلاسی هام هم اومد نشست ردیف پشت سر ما و این دوتا انقد گفتن و گفتن که دختره بیچاره اخر سر پا شد رفت

بعد از حدودا یک ساعت و خورده ای تاخیر فیلم شروع شد دیدیم این یکی هم زیر نویس هستشالبته اولش گفتن که فیلم ۲ ساعت هستش یعنی نیم ساعت سانسور شده بود ولی من این فیلمه رو خونه چک کردم هیچ صحنه ای نداشت و فیلم خوبی بود ولی اینا علاوه بر اون نیم ساعت سانسور یه سانسور چی انلاین هم گذاشته بودمبنده خدا وایساده بود اونجا هر جا شو خوشش نمیومد میزد جلوالبته دو باز بیشتر نزد هاااا ولی همون دو بار هم با اعتراض شدید تماشاگران همراه بود و بنده خدا رو کلی هو کردیم

ساعت ۵.۳۰ هم دیگه فیلم رو نصفه رها کردیم پاشدیم اومدیم خونه مون

بقیه اش هم قراره یه روزی تو خونه تماشا کنیم.

اتفاق دیگه ای که تو این چند هفته اخیر افتاد جلسه پرسش و پاسخ از ریاست و معاونین یونیو بود.ریس دانشگاه چند ماهی هست که عوض شده و این ریس جدید یه جانباز هست که قبلا ریس دانشگاه تبریز بود ماشاالله چیزی که خوب بلده شعار دادن هست انقد شعار داد که حسابی کفری مون کرد می خواستم اخر جلسه برم پشت میگرفون بگم اگه همه این حرف ها در حد شعار باقی نمونه خوبه.

چهار شنبه هم صبح کلاس اندیشه اسلامی داشتیم استادی که برای این درس دادن یه اخوند هست که مثل اینکه اولین بارش هست تو یونیو ما تدریس می کنه خیلی ادم مزخرفی هست از یه طرف برگشته برا ما جزوه میگه اخه یکی نیس بهش بگه ادم ناحسابی اندیشه چیه که جزوه اش چی باشه؟

شیوه اداره کلاسش هم به این مدل هست که هر کس سوالی می پرسه تخریبش می کنه یعنی دقیقا توهین و تخریب می کنه که بتونه به کلاس تسلط داشته باشه.

این هفته هم داشت درس مس گفت یه سوال ازش پرسیدم و یه بحثی داشت شروع می شد که همین که نفر سوم می خواست سوال بپرسه برگشت همچین برخورد کرد که ... بی شعور عوضی فکر می کنه با کی حرف می زنه.تو این ۶ جلسه ای که باهاش داشتیم دوبار فقط منو تخریب کرده.

خدایا ببین دین مونو افتاده دست کیا  والا با این مدل که اینا برخورد می کنن جای تعجب نداره که تو سطح بین الملل ما رو تروریست بشناسن.یکی از بچه ها انقده از دستش ناراحت و عصبی بود که همون بعد کلاس داشت می رفت حذف کنه چند نفری به زور حریفش شدیم تازه اون هم قبول نکرد حذف نکنه قرار شد این هفته که تعطیله دو هفته ای روش فکر کنه و عجولانه عمل نکنه.

اخوند نفهم سه نقطه ای عوضی

بیخیال توی اخوند جماعت ادم حسابی پیدا نمیشه.

سه شنبه استاد ازمایشگاه فیزیک گفت که هفته بعد نمیاد و چهار شنبه اش هم که تعطیل هستش و پنج شنبه و جمعه هم که من همواره تعطیل هستم اومدم خونه و پیشنهاد دادم که این چهار روز تعطیلی رو برداریم بریم مسافرت تهرانالبته می دونستم مخالفت خواهد شد ولی من هم زیاد روش پافشاری کردم اخه چیکار کنم دلم برای فاطی جونم یه ذره شده بود خیلی هواشو کرده بودم

چهار شنبه شب شام خونه بابابزرگ مهمون بودیم و اونجا مطلع شدم عمو جونم همراه با خانواده تو راه برگشت به خونه هستن و این یعنی...

با شنیدن این خبر دیگه سفر و مسافرت رو بیخیال شدیم و دیگر حتی اشاره ای هم بهش نکردم.

فرداش یعنی پنج شنبه از صبح که بیدار شدم فقط تو این فکر بودم که خودمو برای دیدار با فاطی آماده کنم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم.

از بخت بد ما صبح اول وقت بابایی گیر داده بود بیا این دیوار رو تموم کنیم اخه این کیوار کوچه یه کم کوتاه بود و چند ردیف باید روش اجر می چیدیم در حین این که داشتیم کار می کردیم من فقط داشتم به زمین و زمان فحش می دادم که بابا من کلی کار دارم می خوام برم فاطی جونم رو ببینم

خوشبختانه کارامون تا ساعت یک ظهر تموم شد و منم زودی پریدم لباس هام رو عوض کردم و رفتم ارایشگاه اخه اگه می موندم برای عصر دیگه خیلی دیر می شد و نمی تونستم برسونم.

درسته لباس زیاد خوبی نداشتم ولی همونایی که داشتم بهترین ش رو برداشتم سر راه بردم دادم اتوشویی که اتو شون کنه اون هم گفت عصر بعد از ساعت ۵ بیا ببر.

رفتم ارایشگاه موهام رو کوتاه کردم صورتم رو اصلاح کردم با یه ریش پرفوسوری اومدم خونه ناهار رو که خوردیم مامان و بابا رفتن ختم منم رفتم حموم و به خودم رسیدم عصر هم به بابایی زنگیدم لباس هام رو از اتوشویی گرفت اورد بعد از شام حاضر شدیم بریم.

موهام رو مرتب کردم و لباس هام رو پوشیدم و بهترین ادکلنم رو زدم و رفتیم.

بعد این همه انتظار بالاخره فاطی جونم رو می دیدم نمی دونید چه حس و حالی داشتم از صبحش فقط داشتم آهنگ اهای فریاد فریاد عزیزم داره میاد (مال امید هست) گوش می کردم و می خوندم

رفتیم رسیدیم اونجا عمو جونم که شب کار بود و رفته بود سر کار زن عموم هم هنوز از تهران برنگشته بود و مونده بود اونجا فقط فاطی جونم بود و ابجی سهیلا

رفتیم نشستیم چایی اوردن میوه اوردن تخمه اوردن و... یه کم نشستیم پاشدیم اومدیم.

اون جایی که من نشسته بودم یه جوری بود که فاطی دقیقا وسط من و تلوزیون نشسته بود و منم یه دل سیر نیگاش کردم.

بعد از اون همه زحمتی که کشیدیم و به خودمون رسیدیم فاطی خانوم هم برام کم نزاشت و از اول تا اخر که اونجا بودیم حتی به نگاه کوچولو هم بهم ننداخت که ببینه اینی که کنارش نشسته کلمی چغندری چیزی هست یا ...

اب تهران خوب بهش ساخته بود خوشگل بود صد برابر خوشگل تر هم شده ولی انگار همون فاطی همیشگی خودم نبود معلم بود از یه جایی دلخور هستش ولی بدبختی اینجاس که حرفاش رو هم به ادم نمی زنه که بدونیم چرا ازم دلخوره

 

تو یه شیرینیه تلخی واسه قلب نیمه جونم

توی این ترانه هایی که برای تو می خونم

تو یه شیرینیه تلخی توی خاطرات دورم

تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم

تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب

من تو یه اه سینه سوزی توی گرمای تب من

تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام

  

تو یه عشقی که بریدی منو از دلبستگی هام

 

کجایی عزیز من که بی تو من یه لحظه خوشی ندارم

کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخه روزگارم

تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم

بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم


پ.ن:راستی یادم رفت اینو بگم من اصلا به فال و کف بینی و پیش گویی و ... هیچ اعتقادی ندارم ولی چند وقت پیش توی یه بلاگی یه مطلبی دیدم که خیلی واقعی بود یعنی هر کس می خوند می گفت در مورد من صدق می کنه و یه چیز جالب این که هیچ کدوم شبیه هم نبودن یعنی اینجوری نبود که همه شون یه چیز باشن و چیزی که در مورد من نوشته بود خیلی واقعیت داشت یعنی یه جورایی حرف دلم رو می گفت.برای همین کپی کردم تو بلاگ خودم اینم لینکش هست هر کی خواست می تونه بره  بخونه:

http://pesarakeafsorde.blogfa.com/post-91.aspx

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 20:20  توسط امید | 
سلام

چه خبر؟

خوش می زگله؟

امروز خیلی حرفا برا گفتن دارم  از یه جا شروع می کنم انشا الله که همه اش یادمون می مونه.

امروز بالا خره از تبعید در اومدیم و برگشتیم سر خونه زندگی مون.اخه حدودا یه هفته ای بود ما رو بیرون کره بودن و در تبعید به سر می بردیم البته من هر کار کردم که بزارن بمونیم سر خونه زندگی مون قبول نکردن که نکردن و اخر سر ما رو از اتاقمون به سمت پذیرایی بیرون کردن و گفتن که الا و لل لا که باید فرش رو بشوریم و همچنین موکت رو و من یک هفته تمام در پذیرایی سر کردم ولی شکر خدا از امروز صبح برگشتیم سر اتاق و زندگی مون

چند تا هم حرف از یونیو داشتم

سه شنبه تو سالن سمینار یونیو شب شعر گذاشته بودن منم که کلاس هام تموم شده بود بیکار بودم قرار بود ساعت ۳ شروع بشه ولی من که کلاسم ۳.۵تموم شد رفتم هنوز شروع نکرده بودن رفتیم با هزار بدبختی یه صندلی پیدا کردیم نشستیم واقعا جای خجالت داره یه بحث علمی بود کسی نمیومد هاا ولی چون شب شعره جا برا سوزن انداختن نبود حتی سر پا هم جا برای ایستادن نبود!!!!!خلاصه نشستیم تا شروع جلسه اهنگ و اینا گذاشته بودن و کسی بالا سن نبود و چون میلاد امام رضا بود بیشتر آهنگ های امام رضا رو میزاشتن یه آهنگ هم بود اگه اشتباه نکنم فک کنم از بابک جهانبخش باشه (عشق عشقم همون که امروز کنسروش هست و عشقم احتمالا الان تو راه اونجا باشه)یه تیکه از این آهنگه بود می گفت دلم گرفته ...آقا اینو نمی گفت کل سالن می ترکید انصافا از حق نگذریم اون تیکه اش خیلی معرکه بود من خودم خیلی حال کردم حتی بعد جلسه چند تا از دوستان دنبال اون آهنگ بودناها داشتم می گفتم این که نمی گفت دلم گرفته...کل بچه ها دستا بالا کف می زدن و سوت و ... خیلی ها هم هم خوانی می کردن و مثل این می موند که کل سالن یک صدا می گفتن دلم گرفته...خلاصه خوش گذشت البته همه اینا که این همه نوشتم کلا بین ده تا پانزده دقیقه بیشتر طول نکشید و بعد چهار تا از بچه های انجمن شعر و هنر اومدن بالا سن و گفتن که تعطیه پاشید برید خونه تون و همه گی با هم هو شون کردیم و نا راضی اومدیم بیرونمثل این که اینا که فراخوان کرده بودن ۳۷تا شعر بعشون داده بودن و خودشون از این بین ۷ تاش رو که در خور مجلس نبود حذف کرده بودن و ۳۰تا رو فرستاده بودن برای امور فرهنگی که اون ها هم ۱۶ تا رو بدون هیچ دلیلی حذف کرده بودن که به دلیل کم بودن شعر ها و همچنین احترام به سایر شاعران عزیز شب شعر رو ملغا کرده بودن این رو هم گفتن که امور فرهنگی هیچ دلیلی برا حذف شعر ها نگفته بود حتی این شعر ها هیچ کدوم سیاسی هم نبود آدم شاخ در میاره اخه شعر هم چیه که به اون هم گیر می دیم؟؟؟؟

خدایی این هم مملکته داریم؟؟؟؟

چهار شنبه گذشته یعنی دیروز روز دعوا و مرافعه بود اخه نیس این روز من فقط ۴ واحد درس عمومی دارم و دروس عمومی هم که فقط جون میده برا بحث منم که سرم درد می کنه برا کل کل ...

صبح اول وقت اندیشه اسلامی داشتیم یه استاد اخونده اومده بود اولش بحث رو از خدا شروع کرد همون اول پرسید:آیا خدا وجود دارد؟وچرا؟اگه می گی نه ثابت کن اگه هم می گی اره باز هم ثابت کن

هر کی یه نظر می داد البتههمه هم موافق که من اون وسط برا تغیر جو و محض شوخی و خنده برگشتم محکم گفتم وجود نداره که یه هو همه ساکت شدن و توجه همه به ما بود و استاد گفت که خب چرا وجود نداره؟ منم ادامه دادم من می گم وجود نداره شما اگه می گی وجود داره ثابت کن. 

آقا اینو نگفتم کل کلاس ترکید البته بعدش استاد حسابی ضایع وکنف مون کرد برگشت گفت نه این جوریه و اونجوریه و اخر سر گفت نه باید ثابت کنی که البته من هرچی فکر کردم نتونستم چیزی بگم اخه چه جوری چیزی رو که خودم باور دارم وجود داره ثابت کنم نیست؟؟؟نمیشه که

بعد هم وسط های کلاس بحث کشیده شد به ادم خوب و بد ما میگفتیم بدون دین هم میشه آدم خوبی بود ولی استاد اصلا قبول نمی کرد می گفت امکان نداره یکی به آخرت ایمان نداشته باشه و بیاد به یتیم کمک کنه یا مثلا رشوه نگیره و ...

آخر سر هم بحث نصفه موند که انشا الله هفته بعد قصد داریم از سر بگیریمش.

بعد رفتیم کارگاه ماشین ابزار که اونجا هم هم گروهی من نیومده بود و با اینکه همه رو یه دستگاه دو یا حتی سه نفری کار می کردن من مثل همیشه تنها بودم وتنهایی رو یه دستگاه کار می کردم .

دیروز بالاخره کلاس های تنظیم هم تشکیل شد البته گفتن قراره همه اش ۸ جلسه باشه که اون هم دو تا استاد تدریس می کنه یه استاد پزشک ویه استاد روحانی که هر کدوم چهار جلسه.

استادش خیلی خوب بود و با راحت وصمیمی ولی جو کلاسش اصلا خوب نبود همهشون لوس و ننر بودن ای بدم اومد از شون

اونجا هم بحث خیلی داغ بود البته اینجا استاد دست و پای همه رو بسته بود.تو اون جمع من و دوستم که به زور برده بودمش کوچیک ترین های کلاس بودیم و همه شون سن بالا بودن.

دوشنبه شب نشسته بودم داشتم با کامپیوتر کار می کردم و همزمان داشت نود رو پخش می کرد که من تازه اون موقع متوجه شدم جمعه گذشته بازی داربی استقلال و پرسپولیس بوده و مثل همیشه استقلال برده راستی یتش خیلی خیلی دلم گرفت اخه این اولین بار بود که بازی استقالا و پرسپولیس بود و من خبر نداشتم انقدر حالم گرفته شد که نگو خدا بگم این یونیو رو چیکارش نکنه انقدر سرم مون رو گرم کرده که اصلا متوجه نیستم روزا از کجا میاد و کجا می ره اصلا از خبرای اطرافم خبر ندارم.

یاد پارسال افتادم اخه بازی قبل تهران بودم و حتی با دایی شرط بستیم من گفتم مثل همیشه مساوی حداکثرش اینه که به جای یک یک این دفعه می شن دو دو ولی دایی گفت پرسپولیس می بره که این جوری شدو ما پیتزا رو باختیم یادش بخبر چه روزی بوددو روز بعدش برگشتیم خونه مون و از اون به بعد هنوز دایی رو ندیدیم و همچنان این پیتزا موندهاخ که چقدر دلم براشون تنگ شده

عمه جون هم که برگشتن خونه شون البته همراه با سهیلا ولی این باز زن عمو نرفت دوشنبه که از یونیو میومدم رفتم خونه بابا بزرگ و یه کم نشستیم عمو اینا و مامان اینا هم اونجا بودن و اونجا خبر دار شدیم که عمه جونم قراره فرداش یعنی سه شنبه برگردن تهران  سه شنبه هم که تا از یونیو برسیم رفته بودن و حتی نشد باهاش خدافظی کنمالبته مامانم زنگ زد که با قطار بیا راه آهن با هم بر می گردیم ولی خیلی دیر شده بود و قطار یونیو حرکت کرده بود و نتونستم برسم(نمی خواد شاخ در بیارید دانشگاه ما سرویس هاش قطار هست)

کلی حرف برا نوشتن آماده کرده بودم ولی نمی دونم چرا الان هیچ کدوم یادم نمیاد.حالا بیخیال اگه بعدا یادم افتاد می گم فعلا شعر یه آهنگی رو می نویسم بقیه حرفام باشه برا بعد:

تنها امیده که نا امیده

امید من دوباره ته کشیده

لحظه به لحظه فکر نا امیدی

این لحظات سخت امونمو بریده

اون که می گفت با دستای دل من

از قفس بی کسی آزاد شد

چی شد که با گریه من شاد شد

با شبنم اشک من آباد شد

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مایوس مرد

شاید که صدای زخمی دل من

مرهم زخمای دل تو باشه

شاید که قصه جدایی من

نزاره هیشکی از کسی جدا شه

 

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

نبضم با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مایوس مرد

 

خدایی شعر رو حال می کنید؟؟؟از اون تا اخر پر از ایهام و کژ تابی هستش

 

 

کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم

کجایی که بی تومن غصه می خورم سخته روزگارم

تو که رفتی از کنارم...

 

 

ای ای ای کجایی عشق من؟؟؟دلم برات یه ذره شده

چه قدر دلم می خواست این جا بودی و من مثل همیشه حرف های دلم رو با شعر همین آهنگ ها برات می گفتم و اون تیکه قشنگ هاش رو برات زمزمه می کردم کاش اینجا بودی تا....

این روز ها کارم شده لحظه شماری برای رسیدن شب یلدا و خداد خدا کردن برای اینکه شاید تا اون روز عشقم از سفر برگرده و حداقل اون یه شب رو باهم و در کنار هم باشیم اخ که چه قدر دل تنگش شدم...

فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه

بای تا های

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:59  توسط امید | 
سلام

امروز می خوام از چند تا اتفاق جدید از یونیو رو بگم قول می دم سرتون رو زیاد درد نیارم.

راستش هفته پیش رفتیم کار دانشجویی ثبت نام کردیم اون طور که می گن ترمی ۸۰ تومن می دن البته کم و زیاد بودن زیاد برام مهم نیست  همین که می رم اونجا سرم گرم میشه و مثلا بین کلاس ۸-۱۰و کلاس۲-۴ علاف نمی مونم برام کافیه البته اینم داخل پارانتز بگم این ۸۰ تومن با پول پروژه های اخر ترم فک کنم حداقل برای کادو تولد های یک سال خودکفا بشم

حالا بیخیال پولش کار سختی هم نیس هر وقت کلاس ندارم می رم می شینم ساختمان اداری قسمت امور مالی (که یه میز صندلی و کامپیوتر هم مخصوص من دادن بهم و از همین اول پشت میز نشین شدم)یه سری لیست اموال دانشگاه هست که تو کامپیوتر وارد می کنم خودش هم کلاس کارش خیلی بالاس.

کنار میز من یه اقا و یه خانوم میانسال هم کار می کنن که به امور شهریه دانشجویان رسیدگی می کنن و تسویه حساب می کنن و... الان هم که اول ترم هست همه دانشجو های شبانه میارن شهریه بدن برخی از اونها مخصوصا V.J ها همون جور مستقیم میان پیش من (اخه نیس منم یه دو هفته ای میشه که صورتم رو اصلاح نکردم و ریش و شیبل بلند شده شدم مثل یه کارمند واقعی)منم به قولی پاس شون می دم به این ور و اون ور اون هم نه به زبون با اشاره و نه با اشاره دست با نوک حودکار بهشون اساره می کنم مثلا برید پیش اقای رحیمی یا مثلا من که بیشتر اوقات ناهار بیکارم و میرم اونجا اون روز همکاران رفته بودن ناهار من تنها بودم دانشجوها اومدن فکر می کنن من مسئول هستم میان کنار میز من منم بهشون می گم برید فردا بیاین با برید ساعت ۳ به بعد بیایدانقده فاز می ده ه ه ه ه ه ه ه هخدایی حال میده هاااااااا البته از این هفته فک می کنم دیگه شهریه ها تموم بشن و از هفته بعدش سوت و کور میشه

این هم پیش خودمون بمونه همه اش که قرار نیش اونجا کار کنیم نا سلامتی کامپیوترش اینترنت داره براچی؟خب استفاده می کنیم همون دیروز امتحانش کردم مثلا قراره لیست ثبت کنم اومدم دارم کامنت هام رو چک می کنمخدا وکیلی چه سرعتی هم داره همین که کلیک می کنی صفحه رو نشون میده مثل دایل اپ نیس که بری یه چایی بخوری بیای تا صفحه بالا بیا

این هم از کار دانشجویی مون این ترم دیگه شدیم یه دانشجوی واقعی کل هفته رو از ۸ صبح تا ۶ عصر یونیو هستیم بیشتر از همه بچه ها واحد برداشتم کار هم که می کنم ...چه شوداون هم با این درس های یکی از اون یکی سنگین تر این ترماخر ترم مشروط نشم خوبههمین امروزش سه تا از درس های پایه و مهم مون هر کدوم حدودا بالای ۲۰۰ تا تمرین داره که ماشاالله لای هیچ کدوم رو هم باز نکردم خدا بخیر کنه

دیروز دوستم برگشته بهم می گه چرا ریش گذاشتی؟منم به شوخی جواب دادم چبه؟مگه بهم نمیاد؟اون بیچاره هم ناراحت شد حرفش رو پس گرفت من هم با یه لحن اروم تر بهش گفتم خب برا چی بزنم؟ برا کی بزنم؟ بزنم که کیه ببینه؟واسه کی تیپ بزنم؟

کسی که همه زندگی منه و تنها دلیلی هست که به خودم برسم و خوشگل مشگل کنم که می خوام ببینمش الان کیلومتر ها با من فاصله داره و حتی یادی هم از ما نمی کنه نه اسی نه زنگی نه تک زنگی ...

 

امروز داشتم یه اهنگ گوش می دادم که خیلی از شعرش خوشم اومد گفتم حیفه برا شما نزارم واسه همین برا تون تایپش کردم امیدوارم که خوشتون بیاد تقدیم به هیچ کس:

 

وقتی یه برگی رو زمین می افته

حس می کنم گریه بی صداشو

حس می کنم چی می گذره به اون

برگ وقتی می بینه مرگ لحظه ها شو

اخه منم یه برگ خشک و زردم

که بی صدا یه عمره گریه کردم

اخه منم یه برگ خشک و زردم

که بی صدا یه عمره گریه کردم

دلم گرفته ای مهربونم

بیا کنارم ای هم زبونم

بیا که من قدر تو رو حالا می دونم

تا اخر عمر به انتظار می مونم... می مونم ...

وقتی که پر پر میشه گل تو گلدون

خالیه از کبوترا اسمون

حباب بغضم تو گلوم میشکنه

ابر چشمام دوباره میشه بارون

کبوتر دلم به فکر کوچه...

برای من زندگی سرد و پوچه...

کبوتر دلم به فکر کوچه...

برای من زندگی سرد و پوچه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:26  توسط امید | 
سلام

خوبید؟خوش می گذره؟

(یکی نیس به ما بگه با کی سلام علیک و چاق سلامتی می کنی؟اخه وقتی کسی اینجا رو سال به ۱۲ ماه نمی خونه دیگه چه سلامی؟!!)

امروز دقیقا دو هفته از اغاز سال تحصیلی جدید می گذره و دو هفته اس که هر روز هر روز بی هیچ هدف و انگیزه ای صبح اول وقت بیدار می شیم میریم یونیو که چی بشه؟خودم هم نمی دون.

دیروز یه صبح اول وقت همین که پا مو گذاشتم یونیو یه خبری بهم دادن که بالاخره بعد از مدت ها فکر کردم انگاری یه بهونه برا اپ کردن اون هم بعد از مدت ها پیدا کردم ولی...

دیروز صبح بعد اینکه از ماشین پیاده شدم و سمت دانشکده حرکت کردم هنوز دو قدم نرفته بودم که گوشیم زنگید برداشتم دیدم از خونه هستش اولش نگران شدم که خدایا یعنی چی کارم داره؟جواب که دادم خیالم راحت شد مامانم بود گفت مژدگونی بده که عمه ات از تهران اومده.

داخل پارانتز بگم عمه ام تو تهران زندگی می کنه فاطی جونم هم با ابجی و زن عموم تهران بودن و عموم هم دو سه روز پیش رفت برشون گردونه که عمه ام هم با دختر عمه کوچیکه(کمتر از ۶ ماه داره)اومده بودن

خلاصه من تا بعد از ظهر که کلاس هام تموم بشه و برگردم خونه ثانیه شماری که هیچ صدم ثانیه شماری کردم این شکلی بودم: عصر که رسیدم دیگه خونه نرفتم مستقیم رفتم خونه بابابزرگم در حیاط رو که باز کردم بابابزرگم و مامان بزرگم و عموم حیاط بودن عموم داشت انگور ها رو مینداخت تو کیسه تا از شر گنجشک و زنبور در امان باشه.رفتم تو سهیلا و زن عموم و مامانم و زینب با البته عمه و دختر عمه ستایش هم اونجا بودن.ولی خبری از عشقم فاطی جون نبوداین بار صدم ثانیه هم کفاف نمی داد هزارم ثانیه می شمردم تا فاطی جونم رو ببینم ولی کم کم از میون حرفاشون دریافتم که فاطی جونم نیومده و مونده تهران پیش دایی و دختر دایی و...(که همون شوهر عمه اش هم میشه)اولش باورم نمی شد یعنی دوست نداشتم باور کنم ولی همه شواهد و قراین مبنی بر این موضوع بودمن احمق رو باش که تو این فکر بودم که شب احتمالا بریم خونه شون که ببینیمشون واز این ناراحت بودم که حالا که زن عمو و سهیلا رو اینجا دیدیم شب مامانم اینا نمیان که بریم خونه شون فاطی هم که نیس ژس نمی بینمش و چشم رو دوخته بودم به در که فاطی الان سر میرسه ...خدایی زد حال از این بزرگ تر داریم؟

 

حالا براتون بگم از وضعیت یونیو:

بالاخره تونستم به چیزی که می خوام برسم یعنی بیست واحد چیزی که منو تا حالا از همه هم کلاسی هام جلو می ندازه تا حالا ۴۲ واحد پاس کردم که با این ۲۰ تا میشه ۶۲ تا البته اگه بتونم همه رو پاس کنم که تا اینجا از همه جلو می افتم فعلا اکثر بچه ها ۳۹ واحد و از اون کمتر هستم و فقط چند نفر هستن که ۴۲ و ۴۳ واحد برداشتن و همه اونا این ترم زیر ۱۸ واحد هستن ولی ...

به خاطر این که درس برا برداشتن نداشتم مجبور شدم ریاضیات مهندسی رو با گروه برق بردارم و همین طور ازمایشگاه فیزیک۲ رو با گروه فیزیک ولی بدبختی اینجاس که برنامه شون با گروه ما تداخل داشت واسه همین مجبور شدم یه دینامیک رو هم با روزانه ها بردارم و الان افتضاح ترین برنامه رو دارم یعنی من تنها کسی هستم که همه ۵ روز هفته رو می رم یونیو و همه بچه ها شنبه تعطیل هستن و واسه همین شنبه ها خیلی کسل کننده خواهد بود و یه بدی دیگه هم که داره اینه که همه روز ها از صبح۸تا ۶عصر کلاس دارم البته نه همه ساعت هاش رو مثلا ۸تا ۱۰ می رم کلاس و کلاس بعدی ۲هستش یعنی ۴ساعت بیکار ببخشید یعنی الاف هستم حالا همه اینا یه طرف زیاد مهم نیس قابل تحمله ولی ...

از اونجا که من الان با ۴ تا گروه درس برداشتم و جلو اموزش زده بود هر کس فقط می تونه با گروه خودش درس برداره از ترس این که درسهام رو حذف نکنن فوری رفتم تاییدیه انتخاب واحدم رو گرفتم بردم دادم مدیر گروه امضا کرد و فلفور رفتم شهریه رو دادم که نتونن بعدا دبه کنن حالا نگو انقدر عجله داشتم که اصلا متوجه نشدم امتحان دو تا از سخت ترین درس هام تو یه روز افتاده اون هم چی؟ ریاضیات مهندسی و ترمو دینامیکاز اونجا هم که دوتا درس حذف کرده بودم و دوتا اضافه نمی تونستم چیزی رو جابه جا کنم حالا مثل...موندم لای گل نمی دونم چیکار کنم.

البته لازم به ذکره می شد حذف کردش ولی من نخواستم یعنی یه جورایی لج کردم با خودم لجم گرفته چیزی که می دونم اینه که من عمرا بتونم هر دو تا درس رو پاس کنم یعنی تا اونجا خودم رومیشناسم و شناختی که از توانایی هام دارم مطمئنم نمی تونم و دست اخر مجبورم یا قید معدل رو بزنم یا قید ۳۰هزار تومن پول رو البته اگه شانس بیارم و مجبور نشم قید هر دو تا رو بزنممی دونم عادت بدی هست ولی من هم اخلاقم اینجوریه خدا نکنه لجم بگیره ...

حالا یکی نیس بگه برا چی لج کردی؟اصلا با کی لج کردی؟اخه ادم عاقل هم باخودش لج می کنه؟

فاطی هم که قربونش برم از اون روز که نتایج کنکور اعلام شده دیگه خبری ازش نیس نه اس ام اسی نه تک زنگی نه... دیگه نمی دونم چیکار کنم دلم بد جور گرفته بیشتر از همیشه احساس پوچی و بی هدفی می کنم بیشتر از هر روزی کم انگیزه شدم و...

 

 

یاشاماخ عشقیم اولوب...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 17:23  توسط امید | 
سلام

امروز یه هفته از شروع دانشگاه می گذره ولی من هنوز دلم گرفته و همچنان اصلا حس و حال خوبی ندارم همه اون حس و حال و لحظه شماری هایی که می کردم برا شروع دانشگاه الان در نطرم مسخره جلوه می کنه.

چند روزی میشه باز هم تعادل روحی خودم رو از دست دادم روی حال خودم تسلط ندارم یه لحظه شاد و خوشحال و سر زنده هستم دو دقیقه بعدش دلگیر رو از زندگی سیر جالبش اینه برا هیچ کدوم دلیل و علتی ندارم و اصلا نمی دونم مثلا من الان برا چی خوشحالم یا برا چی به زمین و زمان فحش می دم.

دقیقا از همون روز که نتایج نهایی کنکور اعلام شد دیگه از فاطی خبری ندارم همون شب بهش اس دادم و ازش معذرت خواستم که ذهنش رو مشغول کردم و اون نتونست رتبه ای رو که تو کنکور لیاقتش رو داشت بیاره اون هم گفت نه تقصیر تو نیست و خودم نخوندم و...ولی از اون روز به بعد دیگه هیچ اسی بین مون رد و بدل نشده و بعد یه مدت که دیدم به تک زنگ هام اهمیت نمی ده دیگه کم کم اون ها رو هم کم کردم و الان چند روزی میشه که حتی بهش تک نزدم.مثل این که اون هم اون ورا سرش گرمه و اطرافش انقدر شلوغ هست که یادی از من نکنه برعکس من که...اشکال نداره بزار هر جا هست خوش باشه خوشی اون خوشی منه.

این روزا حتی از دوست هام هم دلم گرفته میرم تو وبلاگ کامنت میزنم میان میگن نخوندم تو کلوب پست میزنم میگن زیاد میای جواد شدی تو یاهو چت میزنم میان فحش میدن و...

این هم از اموزش که اطلاعیه زده هر کس فقط می تونه با گروه و ورودی خودش درس برداره وگرنه حذف خواهد شد با این شرایط من فقط می تونم ۱۵واحد بردارم و از یه طرف هم که حذف اضافه هفته بعده و من نمی دونم خواهم تونست چیزی که می خوام بردارم یا نه واسه همین یه کلافه و سر در گم هستم از یه طرف هم دوستان اومدن می گن اموزش میگه شما نمی تونید تنظیم بردارین و اونو قراره حذف کنن از یه طرف دیگه هر استاد میاد میگه درستون سنگینه و پشت سر هم نمیشه خسته می شین و... باید جابه جا کنید و...یعنی همه چی فعلا رو هواست و هیچ چی معلوم نیس و این هم به نوعی منو کلافه می کنه.

خلاصه همه این ها رو نوشتم که بگم این روزا چه وضع بدی دارم از یه طرف همون تنهایی همیشگی از یه طرف این رفتار و برخورد دوستام از یه طرف دانشگاه و سردر گمی هاش خلاصه و مختصر مفیدش میشه:

 

یامان جا یورولمیشام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 19:58  توسط امید | 
سلام

بالاخره ماه رمضون امسال هم با همه خاطرات خوب و بدش  تموم شد.

امسال ماه رمضون پرخاطره نداشتیم ولی نمی دونم چرا لحظه به لحظه اش منو یاد گذشته ها به خصوص پارسال می انداخت.یاد اتفاقایی که پارسالب اتفاق افتاد یاد چیزی که انگیزه ساخت این بلاگ بود یاد...

روز اول رمضون که تبریز بودم ولی روز دوم که رفتم سنگک بگیرم بی اختیار همه خاطرات پارسال اومد جلو چشمم.یاد اون لحظه ها افتادم که می بردم نون می دادم خونه فاطی نا یاد اون روز خاص که فای اومد دم در ...یاد افطاری پارسال خونه ما اون لحظه که تو اشپزخونه فاطی داشت شاه توت می ریخت تو پیاله ها و...نمی خوام دوباره نویسی کنم هرکس می خواد بیشتر بدونه بره سه تا اپ اولم رو بخونه.

شب قدر رفته بودیم مسجد چند تا از بچه های کوچیک که ابتدایی و راهنمایی می خوندن داشتن یه گوشه مسجد اون صد رکعت نماز سبهای قدر رو می خوندن همین که اونا رو دیدم یاد بچه گی های خودمون افتادم یاد همون روزایی که منم ابتدایی می خوندم و با بچه ها مسابقه میزاشتیم کی بیشتر می خونه و...یاد اون روزا که با فاطی مسابقه میزاشتیم کی بیشتر روزه می گیره.از همون روزهایی که ابتدایی می خوندیم با فاطی مسابقه میزاشتیم مثلا من می گفتم تا امروز سه روز روزه گرفتم اون می گفت من چهار روز گرفتم و...

وای چه روز های خوبی بود بی خیال از فکر و ذکر دنیا برای خودمون عالمی داشتیم یادمه هر روز یا من خونه فاطی نا بودم یا اون خونه ما یا هم که بیشتر همه مون می رفتیم خونه بابابزگ و خلاصه همیشه باهم بودیم.

حتی یادم میاد یه بار صبح زود از خواب بیدار شدم رفتم خونه عموم رفتم در زدم زن عموم در رو باز کرد رفتم دیدم همه شون خوابن زن عموم هم دراز کشید خوابش برد منم یه کم نشستم حوصله ام سر رفت دراز کشیدم بعد نفهمیدم کی خوابم برده وقتی بیدار شدم دیدم همه شون قبل من بیدار شدن و حتی رخت هاشون رو هم جمع کردن و...اخه عمو جونم تو یه کار خونه کار می کنه و وقتی شیفت شبه صاعت ۶صبح میرسه خونه و واسه همین بیشتر تا یازده دوازده می خوابه و بقیه هم برا اینکه ملاحظه اونو بکنن و سروصدا نباشه تا دیر وقت می خوابن.

بگذریم دیگه بیشتر از این از گذشته های دور نحرفیم بهتره.

 بعد اون روز که در حیاط رو تعویض کردیم یه روز رفتیم پمپ از یکی از دوستهای بابام قرض گرفتیم اوردیم و فرداش عمو جونم اومد و در حیاط رو رنگ کردیم یه از اونجایی که باد هم داشت وزیدن می کرد گفتن حالا باشه یه بار دیگه هم میایم رنگ می کنید.

خبر دیگه هم این که بالاخره این بابای ما درخت گردو رو بریدهر چه قدر اصرار کردم بابا حیفه بزار باشه ماشین که رد میشه دیگه بحونه ات چیه؟ قبول نکرد که نکرد.اخه از بین همه چیزایی که تو حیاط هست من فقط از گردو و خیارش خوشم میومد که خیار به خاطر اینکه درخت ها بزرگ شدن و افتاب نمی افته رشد نمی کنه و گردو هم که...البته ماشین هم به زور رد میشه و راننده حرفه ای می خواد وگرنه میمالونه به درخت یا دیوار ولی اگه درخته می رفت هر شوفر ناشی هم می تونست بندازه تو و یه چیز دیگه این که وقتی ماشین رو میندازیم تو حیاط دیگه جا برا رد شدن نمی مونه واسه همین می گه می خواد یه کم از باخچه کم کنه کاشی کنه.ولی اون روز حساب کردیم اگه در اینده نمردیم و زنده موندیم منم یه ماشین بگیرم دوتاش هم تو حیاط جا میشه

البته از یه نظر برا من بد نشد هرچی پارسال و امسال گردو نخورده بودیم عوضش در اومد و چند شب چند دل سیر گردو خوردیم (در حد تیم ملیاخه این ورا مثل تهران نیس که گردو رو دونه ای بخرن ونفری چند تا بیشتر نخورن ما وقتی میشینیم پای درخت گردو تا نفری پنجاه شصت تا نخوریم بلند نمیشیم)

اتفاق قابل ذکر دیگه هم این که هر چقدر تلاش کردیم نتونستیم بابایی رو راضی به سفر کنیم در عوض بابایی کاشی گرفته قرار شد به جای سفر عمله گی کنیمو انبار خونه رو کاشی کنیم

حتما اینو  هم می دونید که بابای ما خودش همه فن حریفه و با این که بازنشسته اموزش پرورش هست خودش یه پا بنا و کاشی کار و لوله کش و سیم کش و ... هم هست  والبته من هم یه چیزای زیادی سرم میشه هااااا

فک کنم دیگه از فردا نتونم زیاد بیام نت و بیشتر باید به فکر عمله گی باشم تا...

راستی نمره ریاضی و معادلات رو هم دادان هااااا هر دوش رو با یه نمره نسبتا خوب پاس کردیم رفت ولی از طرف دیگه مشکلی که الان پیش اومده اینه که توی ترم جدید که انتخاب واحدش از ۳۰ شهریور هست ۱۶ واحد بیشتر نمی تونم بردارمنه که نتونم هااااا یعنی درسی نیس که بردارم البته رابطه ام با مدیر گروه مون خوبه اگه بتونم راضی بکنمش بزاره ریاضیات مهندسی بردارم خیلی خوب میشه وگرنه ...

دیگه بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم

بای تا های

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 15:14  توسط امید | 
سلام

احوال بچه های سه نقطه چه طوره؟

نماز های نخونده و روزه های خورده تون قبولشوخی کردم می دونم همه شما بچه مثبت هستید.

تو این شب های قدر برا ما هم دعا کنید.

امروز قصد خاصی برا نوشتن ندارم یعنی نمی دونم چی می خوام بنویسم فقط می خوام بنویسم واسه همین اگه یکی از در می نویسم دو تا از دیوار شما به کوچیکی خودتون ببخشید

خب از کجا شروع کنیم؟؟؟بزار اول یه شرح مختصر از وضعیت و حال و روز این روزای خودم بنویسم تا ببینیم بعدا چی می شه.

امسال برا تابستون چند تا برنامه داشتم که تا حالا هیچ کدم عملی نشده واحتمالا بعد این هم نشهاولی کلاس های بازرسی جوش:این همه رفتیم و اومدیم اخرش هم هیچی به هیچی این کلاس ها سه مرحله بود که دوتای اولی تقریبا از رده خارج شده و سومی کار میشه از اونجا که این کلاس ها هم رایگان بود و بازار کار خوبی هم داره تعداد افراد شرکت کننده زیاد تر از ظرفیت که چه عرض کنم از سه برابر ظرفیت هم بیشتر بودحدودا ۵۰ نقری شرکت کرده بودیم واسه همین قرار شد بعد این دو مرحله اول یه امتحان بگیرن و فقط ۱۵ نفر رو نگه دارن و بقیه برن خونه شون

امتحان روزهای اول دوم ماه رمضون بود که برگزار شد و از اونجا که من اون روزا حال و حوصله درست حسابی نداشتم و روزه هم از یه طرف و از طرف دیگه هم اعتماد به نفس بالا بود واسه همین تقریبا که نه دقیقا هیچی نخونده بودمروز امتحان هم بعد از سحری نخوابیدم به جاش رفتم تو نت داشتم بلاگم رو اپ می کردم واسه همین دیر خوابیدم و خواب موندم و وقتی بیدار شدم دیدم برم به امتحان نمی رسم ولی گفتم برم ببینم چی میشه رفتم سر خیابون و دیدم ماشین نیس واسه همین یه تاکسی تلفنی گرفتم و رفتیم سر امتحان ولی بازم دیر رسیدم و امتحان داشت کم کم شروع می شد و  طرف توضیحات قبل امتحان رو داشت می داد منم که دیر رسیدم اصلا نفهمیدم چی داره میگهداشت می گفت که شماره سوالات بیست به اون ور رو باید یه کم پس و پیش کنیم که من اینجور تحویل گرفتم که میگه سوالات ۲۰ به اون ور رو جواب بدین واسه همین نصف سوالات رو اصلا نگاه نکردم و سوالات که تستی بودن رو بدو سوته شانسی زدم اومدم بیرون بعد فهمیدم اهووو چه گاف بزرگی دادیم بیشتر دلم برا اون پنج و پونصد که به تاکسی تلفنی داده بودم سوختم اون برنامه ام اونجوری خراب شد و تو امتحان از اخر اول شدیم

برنامه دیگه ام خوندن حداقل دو درس از سه درس دینامیک و ترمو دینامیک و مقاومت مصالح بود که اینو به شکر خدا و الحمد و الله حدودا ۱۰ صفحه از دینامیک رو خوندم بقیه اش رو هم حالا وقت هست کو تا امتحان پایان ترم بهمن ماه می خونیم دیگهخدایی اینو خیلی دوس داشتم بخونم ولی نمی دونم چرا اصلا حسش نیس

در مورد ترم تابستون هم که از این افتضاح تر نمی شد همه اش دو تا درس ریاضی ۲ و معادلات دیفرانسیل بود که هر کدوم نهایت یه روز می خوندم با نمره بالای ۱۷ به راحتی پاس می کردم ولی نه حسش بود نه موقعیتش از یه طرف دیگه هم که صبح ها زبون روزه نمی شد خوند شبها هم که تا سریال هاش تموم بشه میشد ۱۲ نصف شد!!!

امتحان ریاضی ۲ اول شهریور ساعت ۳ بعد ظهر بود من هم دقیقا از صبح ساعت ۸ همون روز شروع کردم به درس خوندناخرش هم نتونستم تمومش کنم و و از همونجا که نخونده بودم چند تا سوال داده بود که همه اش همون جوری موندالان هم احتمال می دم خونه حدودا یه چهارده پانزده ی می ده البته با توجه به اون مثبت هایی که تو کلاس گرفته بودم هاااا اخه هر جلسه چند تایی تمرین می گفت که هر کس می رفت جلو حل می کرد مثبت می داد منم فقط همون جلسه اول یه تمرین گفت که هر کی حل کنه یه نمره مثبت می دم رفتم و حل کردم خدایی خیلی هم فاز داد تمرین مال پیش دانشگاهیبود از اون زمان منم یادم مونده بود نوشتم کلی هم کلاسم رفت بالا

امتحان معادلات هم ۴ شهریور بود یعنی پنج شنبه ساعت ۱۱ درست دو روز بعد از اینکه فاطی اینا رفتن تهران و روز قبلش دیوار خونه مون رو خراب کرده بودیم که یه در بزرگ تر بزاریم(در مورد این دوتا پایین بیشتر می نویسم) واسه همین روز های قبلش نتونسته بودم بخونم و اون رو هم مثل ریاضی صبحش بیدار شده بودم که بخونم البته بیدار که شدم نه بعد سحری نخوابیدم اون رو هم یه کم که خوندم دیدم خوابم میاد گرفتم دو سه ساعتی خوابیدماینو چون بار اول بود می خوندم و مثل ریاضی ۲نبود که نامردی حذف شد نتونستم خوب بنویسم البته حدودا در حد هفت هشت نوشتم بقیه اش مونده به کرم استاد

کار دیگه که می خواستم بکنم گواهی نامه بود که اون هم مثل بقیه برنامه هام هنوز عملی نشده یعنی نرفتم دنبالش هاااا فقط امتحان شهریش مونده که تموم بشه ولی اون هم در هفته فقط چهار شنبه ها هست که هر بار یه جور میشه نمی تونم برم تا قبل این که بازرسی جوش تموم بشه هر هفته کلاس داشتم بعد این هم که تموم شد یه بار رفتم گفتن معاینه چشمت تموم شده برو معاینه بگیر یه هفته رفت هفته بعد یادم رفت سه شنبه قبلش برم مدارک رو بدم یه بار رفتم گفتم این هفته نداریم یه بار هم که هفته پیش رفتم کارت ملی نبرده بودم گفتن نمیشه دست از پا دراز تر برگشتم البته یادم بود که باید ببرم ها ولی هر چی گشتم کارت ملی رو پیدا نکردم شناسنامه ام هم که برا کلاس های بازرسی جوش گرو بود هنوز وقت نکرده ام برم بگیرم گفتم برم اخه بعضی افسر ها کاری به کارت ملی ندارن ولی از شانس ما این یکی گیر داد این هفته ام که میاد به خاطر لیالی قدر تعطیله و امتحان نمی گیرن موند برا هفته بعد اون البته برم  هم فک نکنم قبول بشم اخه اخرین بار که پشت فرمون نشسته بودم قبل عید بود

قبل عید هم که رفته بودم نامردی کردن واسه همین منم از شور و شوق افتادم و دیگه پی اش رو نگرفتم رفتیم سر امتحان نفر اول اونجا هستیم یارو برداشته ۴تا زن سوار کرده رفته یه ساعت دیگه برگشته تا اون هم برگرده ۴تا دیگه اومدن باز این اون چهار تا رو برداشت رفت و همینجوری ما رو سه چهار ساعت علاف کرد اون به کنار اون جلسه از خانوما یه نفر مردود شد و از اقایون یه نفر قبول!!!!!!!!!!!افسر یه کم سه نقطه بود و از طرف دیگه هم چون سه چهار روز مونده بود یه عید کلا همه خانوما رو قبول می کرد.

اون جلسه من خودم خیلی قشنگ رفتم حتی یه دوبله رفتم که افسر خودش برگشت گفت به به ولی ...

این از یه طرف از طرف دیگه هم چون ماشین نداشتیم من هم انگیزه نداشتم گفتم مثلا همین الان گواهینامه داشته باشم به چه دردم می خوره؟واسه همین نرفتم دنبالش ولی الان قضیه فرق کرده بابایی یه Roa گرفته(هر چند من خودم مخالف بودم ولی باباس دیگه چه میشه کرد حرف قبول نمی کنه هر چی گفتم یه دست دوم بگیر ولی ماشین درست حسابی بگیر قبول نکرد و رفت صفرش رو گرفت!!!!!) واسه همین ما هم گفتم هر چه زود تر گواهینامه رو بگیریم بلکه بابایی اجازه داد از ترم بعد با ماشین خودمون رفتیم یونیو

الان که اجازه نمی ده برونیم هر چی اصرار می کنم قبول نمی کنه که نمی کنه البته یه بار قانع شد رفتیم دو سه ساعت تو یه جاده خلوت اطراف شهر روندیم ولی اون کجا و این کجا که تو شهر برونی!!!اخرش که داشتیم بر می گشتیم خونه گفت نگه دار نرو تو شهر منم قبول نکردم گفتم بزار تا خونه بیام(کمتر از دو دقیقه فاصله بود)نذاشت و اخر سر هم به زور نگه داشت برگشت گفت "افسر می گیره حوصله ندارم به یکی کمتر از خودم منت بکشم "اخه بابای ما زیاد حرف نمی زنه و به این اسونی ها نمی شه فهمید تو ذهنش چی می گذره ولی برا این قضیه دو تا حرف حساب زد که دیدم راس میگه و منم دیگه زیاد یش رو  نگرفتم یکیش همین که بالا نوشتم و یکی هم می گه دیه الاغ خدا تومن حالا اومدیم زدی به یکی ماه رمضون هم دیه دوبل تو هم که گواهی نامه نداری چه خاکی سرمون بکنیم؟

فعلا میگه گواهینامه بگیر هر چه قدر می خوای برون البته اینم بگم تو اون دو ساعت که روندم طوری نروندم که بشه بهم اعتماد کرد و ماشین دستم دادیه طرفمون دره بود یه طرفمون کوه اون هم توی یه جاده سرازیر در حد المپیک که حدودا با زاویه ۳۰ درجه و پر پیچ و خم تر از جاده چالوس.بابام میگه یه کم یواش تر چه خبرته؟می گم خب یواش میرم دیگه۸۰تا که دیگه سرعتی نیس!!!میگه تابلو زده ۴۰ تااااا می گم می خوام ببینم چند تا میره میگه تو این جاده!!!!!!خدایی حال می کنین چه شوفری هستم کاملا با احتیاط و سرعت مجاز می رونم

کلا چند هفته ای میشه که دلم گرفته دارم خفه میشم انقد توخونه موندم دارم می پکم و حالم روحیم اصلا خوب نیس.صبح که زودتر از ساعت دوازده یک بیدار نمی شم بعدش هم یه کم با کامپیوتر ور می رم یه کم با تلوزیون تا افطار و بعد افطار هم سریال های ماه رمضون که ساعت میشه ۱۲ بقیه شودو جور برنامه دارم یا می خوابم بعد سحری چند ساعت می رم نت یا می رم نت بعد سحری می خوابم البته تا چهار پنج روز پیش می رفتم نون هم می گرفتم ولی الان از یه طرف دوستم نمیاد که بریم و تنهام از یه طرف دیگه خودم تنبلی می کنم و یه جورایی با بابام سر قضیه ماشین لج کردم و نمی رم خلاصه روز های بعد هست و فقط می خوام بگذره و تموم بشه تموم بشه و خلاص بشم

کلی به بابام اصرار کردم حالا که ماشین داریم بیا یه چند روزی بریم مسافرت شمالی مشهدی تهرانی شیرازی اصفهانی خلاصه یه جا بریم دیگه پوسیدیم انقد تو خونه م ندیم ولی اون قبول نم یکنه میگه از یه طرف ماشین هنوز اب بندی نشده نمی شه رفت تو جاده از طرف دیگه شبی فلان قدر کرایه هتل هست و منم فعلا دستم خالیه و...

سه شنبه قرار بود فاطی ینا برن تهران روز قبلش رفته بود حموم و  صورتم رو اصلاح کردم و کلی به خودم رسیدم سه شنبه هم از صبح شور و شوق داشتم که می خوام ببینمش قرار بود ساعت ۵ حرکت کنن ساعت حدودا ۴ بود که زن عمو و سامان اومدن خونه مون یه کم شاه توت بکنن ببرن تهران که با کمک بابام حدودا یه سطل ماست کندن و رفتن پشت بندش من و بابام و ابجیم هم رفتیم نون بگیرم و رفتیم و برگشتیم رفتیم که خدافظی کنیم و ماشین رو بدیم بهشون (اخه فقط بزا اونا جا بود)رفتیم اونجا دیدیم وسایلشون زیاده ما شا الله فک کنم نفری دو و نصفی ساک برداشته بودن که تو صندوق ماشین جا نمی شد جلو هم که خودشون به زور جا می شدن واسه همین یه اژانس هم گرفتن که با این حساب یه ماشین خالی می رفت ما راهی شدیم که بیایم پایین تا با بابا بزرگ و مامتن بزرگم هم خدافظی کنن و عموم هم موند که با اژانس بیاد تعارف کردیم عمه و سهیلا و زن عمو با ابجیم زینب نشستن عقب منم زودی پریدم پشت فرمون گفتم بفرمایین بشینین بریم و...خلاصه خودمو چپوندم پشت ماشین بابام هم دید اینجوریه نشست جلو فاطی و سامان هم پیاده اومدن.همین که خواستیم راه بیافتیم دیدم اژانس از جلو داره میاد من رفتم جلو کنار دیوار واسادم که اون بیاد رد بشه اونم اومد جلو کنار ولی رد نمی شد باید منم هم زمان می رفتم جلوِ،فاطی هم جلو تر وایساده بود داشت منو تماشا می کرد که چیکار می کنم منم رفتم جلو رد کردم داشتم میومدم تو راه که چیزی نمونده بود بخورم به تیر چراغ برق که میلی متری رد کردم و رفتیم خونه بابابزرگ اینا نگه داشتم خدافظی کردن و اومدن که برن دیدیم ماشین خالیه گفتیم ما هم بریم یه کم دلمون باز بشه برگردیم و اینجوری شد که زن عمو و عمه و عمو با زینب رفتن تو اژانس فاطی و سهیلا و سامان عقب نشستن منم جلونشستم و بابا هم پشت فرمون و رفتیم با اینکه صبحش کلی اهنگ ها رو مرتب کرده بودم و ترنیب داده بودم که چند تا اهنگی رو که می خوام برا فاطی بازکنم باز هم نتونستم اونجا بفهمم چه جوری دسته بندی می کنه!!!نمی دونم این مودیلاتور ها چه جوری کار می کنن خیلی ضایع هستن حالا خوبه خودم اونجا بودم پس و پیش می کردم مثلا من با ترتیب زده بودم که خودم قرار نیس اونجا باشم  اونجا که رسیدیم یه ساعت منده بود به حرکت قطار و نشستیم تا صدا کنن و بعد که صدا کردن عموم هم رفت تا کمک کنه جابجا بشن و ما هم منتظر شدیم عموم برگشت و اومدیم خونه.

فزداش که بشه چهار شنبه قرار بود دیوار روخراب کنیم و یه در بزرگ تر بزاریم تا ماشین بیاد تو حیاط و تو کوچه نمونه از طرف دیگه هم قرار بود برم امتحان رانندگی که بالا نوشتم چی شد حدودا ۱۱ بیدار شدم و رفتم و طرف های ۲بود که برگشتم دیدم دیوار رو به مقدار لازم تخریب کردن فقط مونده یه سی سانت بتن که زیر دیوار بود و درب رو هم هنوز از جا در نیاورده بودن درب رو از جاش در اوردیم بعد خواستیم بتن رو خراب کنیم که هر کار کردیم نشد که نشد و قرار شد زنگ بزنن بتن شکن بیاد اون هم موند برا فرداش شب هم شام قرار بود بریم خونه خاله ام اخه نیس فرداش قرار بود افطاری بده مامانم برا کمک رفته بود اونجا و ما هم شام رو رفتیم اونجا البته اولش بابام قبول نمی کرد خونه رو بدون در ول کنیم بریم ولی بعد گفت بریم زود برمی گردیم پنج شنبه صبح هم (که من امتحان معادلات داشتم)بتن شکن اومد در عرض نیم ساعت اون یه تیکه بتن رو تخریب کرد و ۲۵ هزار تومن پول بی زبون رو گرفت و رفت می گم این شغل هم شغل خوبیه هاااا فکرش رو بکنین اگه روزی یه ساعت کار کنی میشه ۵۰ هزار تومن یعنی به عبارتی ۱.۵ میلیون در ماه اون هم با یه ساعت کار!!!!!

 دیگه بیشتر از این حال نوشتن ندارم فعلا بای تا های


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:2  توسط امید | 
سلام

حال همه تون خوبه؟

امروز میخوام از دو هقته ای که گذشت بنویسم

راستش این دو هفته روزای خوبی بود ولی بد تموم شد اولش با از سر گیری اس بازی ها و کل کل های منو فاطی شروع شد و یه چند روزی باهم بودیم ولی بعدش...

اون روز تو ماشین نشسته بودم داشتم می اومدم سمت خونه مون که فاطی اس داد راستش اولش خوشحال شدم که بعد از مدت ها به یاد ما افتاده ولی بعد که اس رو خوندم دلم گرفت نوشته بود:سلام یادته پارسال کی اعلام کردن که مجاز شدی؟

بعد که جوابش رو دادم و چند تا اس رد و بدل شد اخرش برگشتم گفتم : مگه کارت بیفته که یادی از ما بکنی

بعد که یه کم دیگه حرفیدیم و هر بار اون می خواست تموم کنه و من کشش میدادم حرف پیدا نکردم بگم بحث رو کشوندم شوخی

یادتونه اون گفتم برا تولدم کادو قاب عکس گرفته بودن؟؟؟راستش من که عکس درست حسابی نداشتم بندازم توش واسه همین عکس خود فاطی رو انداخته بودم و برا اینکه کسی نبینه و زیاد تابلو بازار نشه قاب رو طوری گذاشته بودم که فقط از پشت میز کامپیوتر مشخص بود اون روز هم خواستم یه کم شو خی کنم که نوشتم: اگه یه چیز کوچولو ازت بخوام بهم می دی؟

_ بستگی داره حالا چی می خوای؟

هیچی همه اش یه عکس!!!

_عکس چی ؟ عکس کی؟

عکس دختر عموم

_کدوم دختر عموت؟

به نظرت کدوم می خوام؟؟؟وسطی دیگه ه ه ه ه

_عکس اونو می خوای چیکار؟

می خوام دیگه چیکار داری؟

_ببخشید من اجازه ندارم اگه بفهمه میکشه منو

به خودش بگم من خواستم می دی؟

_نه اخه دلیلی نداره که

چرا؟

_خودت هم بهتر می دونی که نمیشه پس بی خودی اصرار نکن حالا عکس منو می خوای چیکار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اتفاقا خوب می دونم میشه می خوام بندازم تو قابی که خودت گرفتی

_ا یعنی چی؟ بازم شروع کردی؟راستی از کادو خوشت اومد ببخشید دیگه

چرا که نه؟مهم نیته.فقط یه چیزی کم داره چی یعنی چی؟ من چیزی رو شروع نکردم!!!!

_یعنی خوشت نیومدببخشید دیگه خواستیم یه چیزی باشه که بتونی استفاده کنی,خب عکسای دوس دخترات رو بنداز

من کی گفتم خوشم نیومد؟اتفاقا رو میز کامپیوترم جای یه قاب عکس خالی بوددر ضمن چند بار بگم من دوست دختر ننننننننننددددددااااااااااررررررررررررمممممممم

_اااا  پس با ایرانسلت به عمت اس میدی؟؟؟؟

فعلا که دارم به تو اس می دم در ضمن خودت هم دوتا گوشی داری یعنی دوست پسر داری؟؟؟حالا چرا بحث رو عوض می کنی؟ فردا بیام عکس رو بگیرم؟؟؟

_قضیه منو تو فرق می کنه اخه من مطمئنم تو داری!نه زحمت نکش تازه تو که عکس منو داری

باز داری بی خودی گیر می دی هاااااا از کجا مطمئنی؟اصلا بیا کل گوشی منو بگرد اگه جز خودت عکس کسی رو پیدا کردی!اون عکست رو الان انداختم ولی...

.

.

.

حوصله نوشتن همه شوندارم تا همین جا کافیه اخه نیس یه گوشی دیگه گرفتم واسه همین هر کدوم از این اس ها تو یه کدومه منم حوصله گشتن ندارم ناسلامتی رفتیم گوشی گرفتیم اس هامون رو پاگ نکنیم این لا مذهب هم ۱۵ تا بیشتر نگه نمی داره

راستش تا اون روز فک کنم بیشتر از یه هفته عکس خود فاطی تو قاب بود و منم اصلا دوس نداشتم عوضش کنم ولی بعدا از این حرف هام با فاطی و با توجه به اینکه یادم افتاد بعضی وقت ها دوستهام میان خونه مون تصمیم گرفتم عوضش کنم والان یه عکس زاغارت از خودم انداختم اونو هم مجبوری انداختم و اصلا دوس نداشتم ولی از انجا که عکس دیگه ای نبود مجبور شدم فعلا همینو بندازم تا ببینم بعدا چی می شه.

بگذریم اینو می خواستم بگم من نمی دونم چیکار کردم که اینجوری در موردم قضاوت میشه شما بگین من چیکار کنم که مردم بفهمن من دوست دختر ندارم و از اصلا هم خوشم نمیاد که داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از این همه اس که اون روز رد و بدل شد اینو نتیجه گرفتم که نیس چند وقته گوشی جدید گرفتم خانوم پیش خودشون فکر کردن حتما به خاطر دوست دخترم و اینا هست که گوشی گرفتم و همه برخورد های سرد و ... از همین بوده    اخر همون شب که دیگه حرفامون تموم شد و داشتیم می خوابیدیم دو تا دیگه بهش اس دادم و تمومش کردیم نوشتم :  دختر عمو نمی دونم من چیکار کردم که تو همچین فکری درموردم می کنی ولی من جز چند تا از دخترایی که میان بلاگم و کامنت میدن و چند تا از دخترایی که ترم پیش ازشون پول گرفتم و براشون پروژه نوشتم با کس دیگه ای رابطه هم ندارم چه برسه به دوستی اینو به جون خودم قسم می خورم تو راست می گی هر کسی باید یه همدم داشته باشه ولی به چه قیمتی؟من می خواستم تو همدم من باشد ولی تو...

اونم اس داد ببخشید چسار کردم قصد نا راحت کردنتو نداشتم تولیاقتت بیشتر و بهتر از منه پس به کم قانع نباش

منم نوشتم از سرمم هم زیادی

نوشت شب بخیر و دیگه خوابیدیم

از فرداش هر روز به یه بهونه ای بهش اس می دادم و البته اینبار اونم جوابم رو می داد یه بار دوباره گیر دادم به عکسه یه بار دیگه هم موضوع نداشتم یه قولی رو که داده بود یاداوری کردم و...خلاصه روزای خوبی بود

ولی کما کان این منو ازیت می کنه که چرا در مورد من اینجوری فکر می کنن؟اون هم کی؟ کسی که از همون اول بچه گی با هم بزرگ شدیم و من فکر می کردم بیشتر از هرکس دیگه ای منو می شناسه و بیشتر از هرکسی از خوبی ها و بدی های من خبر دارهنمی دونم رو چه حسابی فکر می کنه من دوس دختر دارم اخه اصلا یکی نیس بهش بگه این چیزا به قیافه من می خوره که تو می گی؟من اگه دنبال این جور چیزا بودم الان مثل اکثر بچه های کلاس مشروط بودم دیگه نه اینکه تو دو ترم ۴۲ واحد با معدل میانگین۱۶ پاس کنم اون در حالی که این ترم از هرکس می پرسی چند واحد پاس کردی یکی نیس بگه همه ۲۰ تا رو که برداشته بودم پاس کردم هر کس تو یکی افتاده حتی چندین نفر هستن که ۸ واحد پاس کردن که اونم حالا ۵ تاش فارسی و معارف هیت  ولی با این وضع من همه شو پاس کردم حتی تو درسی مثل برنامه سازی که خیلی ها جرات نکردن برن سر امتحان و حذف کردن من با ۲۰ پاس کردم با این وضع شما  فکر می کنین من چند تا دوس دختر داشته باشم؟

چرا کسی نموتونه اینو بفهمه که من نمی تونم هر روز با یه دختر بپرم و شب سر خوش روبالش بزارم؟چرا کسی اینو درک نمی کنه که من فقط به یه دختر فکر می کنم؟ چرا مردم نمی فهمن من فقط می خوام با یهنفر باشم و تا اخرش با همون یه نفر بمونم ؟

 بگذریم جمعه شبش خونه مامان بزرگم بودیم اخرش داشتیم میومدیم مثل اینکه قرار شد فرداش زن عموم اینا بیان خونه ما اخه قرار بود سه دست لحاف بدوزن واسه همین چون خونه خودشون تو محل رفت و امد هست اومدن خونه ما که ته کوچه بن بسته و کسی نمیاد تا راحت باشن من هم خوشحال بودم هم ناراحت.

خوشحال از این که می تونم بیشتر با فاطی باشم و ناراحت از این که فرداش از ۸ صبحش تا ۸ شب کلاس داشتم و نمی تونستم باهاشون باشم

شنبه صبح بیدار شدم و مثل بچه آدم رفتم سر کلاس ولی دلم همه اش تو خونه بود اخر سر هم کلاس اخریه رو نموندم و برگشتم خونه و حدودا ۶.۵ بود که رسیدم خونه 

از شانس خوش من هم کل کلاس های اون هفته تا پنجشنبه تعطیل شد و من این فرصت رو پیدا کردم که بیشتر با فاطی جونم باشم اخه لحاف دوختن که به این اسونی ها نیس که یه شبه تموم بشه چند روز کار می بره

تا اینجا قسمت خوش ماجرا بود و الان می رسیم به قسمت غم انگیزش

 

شب اعلام نتایج کنکور فاطی نا خونه ما بودن دور هم نشته بودیم که دوستم اس داد که نتایج رو زدن پاشدیم اومدیم سر کامپیوتر روشنش کردیم کانکت شدیم تو اینترنت بعد اول من مال خودم رو نگاه کردم تا اون لحظه فاطی خبر نداشت که من هم شرکت کردم پرسید مگه تو هم شرکت کردی گفتم اره همینجوری تفریحی رفتیم.رتبه منو نگاه کردیم زده بود:۴۶۱۱ با این که حتی روی کتاب باز نکرده بودم این رتبه عالی بود اینو هم در نظر بگیرد که پارسال با اون همه خوندن ۳۱۰۶اورده بودم البته پارسال خیلی بد زدم سر جلسه به جای تست زدن داشتم با بچه ها شوخی می کردم و مطلک می نداختم.بگذریم بعد گفتم فاطی کدتو بگو ببینیم تو چیکار کردی اون هم یادش نبود بعد اس زد از سحر پرسید و زدیم باورم نمی شد این وافعا فاطی بود که این رتبه رو اورده بود؟؟؟۱۳۶۰۰۰چند بار نگاه کردم تا باورم بشه اشتباه نکردم.

اصلا نمی توننستم حتی تصور این رتبه رو بکنم یعنی پیش خودم فکر می کردم حداکثر دیگه اخر ۴ رقمیه رو میاره خونه پره پرش دیگه زیر ۱۵۰۰۰ولی...

نمی دونستم چی بگم غم و ناراحتی رو تو چشای فاطی می دیدم  نمی تونستم کاری بکنم. کسی که حتی نمی تونستم یه لحظه ناراحتی شوببینم جلو چشمم گریه می کرد و من نمی تونستم کاری بکنم.

همه اش پیش خودم می گفتم اخه ادم ناحسابی مجبوری رتبه خودتو هم جلو اون ببینی؟ اخه اصلا تو چه مر گته که رفتی کنکور دادی؟ که چی بشه دلت خنک شد ؟

بعد که کامپیوتر رو خاموش کردیم رفتیم نشستیم تو جمع و مشغول تماشای سریال فاصله ها شدیم البته قاطی نشسته بود کنار تلویزیون منم درست رو بروش نشسته بودم البته با فاصله ولی چشمم دقیقا تو چشای فاطی بود و هر کس هم نگاه می کرد فکر می کرد دارم تلوزیون می بینم ولی به تنها چیزی که حواسم بهش نبود تلوزیون بود

 مونده بودم چی کار کنم یه اس بهش دادم نوشتم برا چیزای چرت و پرت چرا خودتو ناراحت می کنی؟

نوشت:به این می گن چرت و پرت؟تو چه می دونی

بعدش هرچی سعی کردم دلداریش بدم بد تر برعکس جواب داد و ناراحت تر شد

می گم حیف چشای خوشگلت نیس به خاطر این چیزای کوچیک داری خرابشون می کنی؟ میگه:مسخره نکن حوصله ندارم

تو همین وسطا سریال تموم شد پاشدن که برن منم چون شوهر خاله ام شب کار بود با خاله ام رفتم که تنها نباشه واسه همین تا یه جایی با هم رفتیم بعد خدافظی کردیم. 

دقیق یادم نیس چی نوشتم ولی نوشته بود:خیلی خوشحالی،اصلا برام مهم نیس چون خودم نخوندم و...

راستش من خیلی ناراحت شدم که چرا باید بهترین کسم اینجوری بگه نوشتم:دستت درد نکنه واقعا دلمو شکوندی یعنی تو فکر می کنی من انقدر الاغم که از ناراحتی تو خوشحال بشم و...

یه کم با فاطی اس بازی کردیم سعی کردم دلداریش بدم ولی زیاد موفق نبودم راستیتش من کلا بلد نیستم دلداری بدم و کسی رو اروم کنم البته اینم بگم فاطی همون موقع چند بار به خاطر اون اس معذرت خواهی کرد و من درکش می کردم اخه اون موقع حال خوبی نداشت و اینا طبیعی بود من تو اون شرایط بیشتر از خودم دلگیر بودم اخه اگه من احمق خود خواه زمانی که اون باید درس می خوند و بیشتر از هرچیز به ارامش ذهنی اسایش نیاز داشت افکارش رو متشوش نمی کردم و به جای کمک سنگ جلو پاش نمی نداختم مطمئن هستم الان رتبه اش این نبود.

اون شب از خودم متنفر شدم که به خاطر خود خواهی هام و برا دل خودم با زندگی و آینده عزیزتریم بازی کردم و باختم.

با این که می دونستم اخر کارام اینه با این که می دونستم اگه بگم افکار اونو به هم می ریزم با این که ...باز هم دست بر نداشتم باز هم نتونستم جلو این دل صاحب مرده رو بگیرم بازم نتونستم دست از خود خواهی و لج بازی هام بردارم اخرش هم این شد که ...

اون شب رو تا صبح چشم رو هم نزاشتم دلم بد جور گرفته از خودم و کارهام،از دیدن اشک عشقم و اینکه کاری از دستم بر نمیومد که براش بکنم،هزار بار آرزو کردم کاش می شد و می تونستم که رتبه مو باهاش عوض کنم کاش می شد که ...

این بود اخر اون هفته ی پر از خوشی که خیلی بهتر از اینا می تونست تموم بشه ولی چه کنیم که اینجوری شد.

 

داشتم فکر می کردم اینجا هم شده غمکده و فاطی نامه تو اپ بعدی م سعی می کنم بیشتر از زندگی و کارای خودم بنویسم و یه کم شادی هاش رو هم توش بنویسم هر چند کم باشه.

تا اپ بعدی بای تا های

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 7:49  توسط امید | 

سلام

امروز می خوام از هفته پیش بگم از هفته ای که گذشت از تنهایی هاش از دلتنگی هاش از بغض ها و هق هق  هاش از ...

راستش نمی دونم  تا چه حد در جریان هستید شنبه هفته پیش یعنی ۲۶ تیر تولد من بود ولی بیشتر از هر روز دیگه دلم گرفته بود و تنها تر بودم

خیلی سخته که امروز تولدت باشه فرداش سالگرد عمه ات و پس فرداش سالگرد بابابزرگت

خیلی سخته از دوازده شب منتظر تبریک گفتن تولدت باشی و تا یازده شب فرداش کسی تولدت رو بهت تبریک نگه

خیلی سخته که تاریخ تولد همه فامیل رو تک تک حفظ باشی و به همه شون تبریک بگی اونم  با بهترین و احساسی ترین اس ها اون وقت هیچ کس حتی تولد تو یادش نباشه  

کلا چند نفر بیشتر یادشون نبود تولد من کی هست فقط سه نفر از خوانندگان بلاگم و همراه اول بودن که تبریک گفتن البته در دقایق وقت اضافی (که دیگه کاملا نا امید شده بودم ) فاطی و سحر هم یه اس دادن که تولدت مبارک

خیلی جالبه نه؟ همراه اول زودتر از کسی که براش جون می دی تولدت رو بهت تبریک بگه اولین کسی که تولدت رو بهت تبریک می گه کسی باشه که اصلا تو رو نمی شناسه و تو اونو نمی شناسی !!!!

آخرین کسی که تولدت رو تبریک می گه اونی باشه که اولین نفر تو  تولدش رو تبریک  گفتی!!!

شنبه از ۸ صبح تا ۸ شب کلاس داشتم و ساعت ۹ خسته و کوفته رسیدم خونه

یکشنبه کلاس نداشتم ولی خبر داده بودن یکی از همکلاسی هام باباش مرده و با بقیه قرار بود بریم مراسم شام غریبانش و از طرف دیگه دومین سالگرد عمه جونم بود واسه همین یه مراسم قرآن خوانی گذاشته بودن و همه اطرافیان خانوم هم خونه مامان بزگم بودن البته فقط خانوما،منم که حوصله نشستن وسط بیست سی تا زن رو نداشتم تا ظهر خونه مون بودم و طرف های ظهر بود که رفتم اونجا جز رسول و بابابزرگم همه شون زن بودن ماشالله چه قدر هم تحویل می گرفتن!!!بعد ناهار پاشدم اومدم خونه مون و یه کم استراحت کردم و بعد حاظر شدم رفتم تبریز مراسم بابای دوستم و البته هیچ کس هم خبر نداشت من کجام و کجا می خوام برم بعد این که مراسم تموم شد حدودا ۷ بود بچه ها گفتن الان بریم خونه که چی بشه بیاین یه کم بگردیم بعد اینکه یه کم گشتیم بچه ها گفتن بیاین بریم شاهجلی،که یه سری اومدن و یه سری رفتن خونه شون منم با بچه ها رفتم شاهجلی.

تا ساعت ۱۰ اونجا بودیم و همینجوری الکی می گشتیم و هیچ کار خاصی نکردیم واسه همین زیاد به من نچسبید اخه من یه مشکل بزرگ دارم و خودم هم خوب می دونم اینه که یه کم زیاد بلند حرف می زنم و البته دست خودم نیس و یه جورایی غریزی هستش. اینو همه می گن اونجا هم بچه ها زیاد می گفتن و یه جورایی می زدن تو سرم واسه همین یه کم دلگیر شدم البته بهتر از خونه اومدن بود این روزا تو خونه یه وضعیتی دارم که منی که عاشق با خانواده بودن بودم و حضور در جمع فامیل هامون رو به هیچ چی نمی دادم الان تنهایی رو به همه چی ترجیح می دم.

یکشنبه من ۴ عصر از خونه اومده بودم بیرون و به هیچ کس هیچ حرفی نزده بودم با این همه تا ساعت ۱۰.۵ کسی یاد من نیافتاده بود و تازه ۱۰.۵ بود که ابجیم زنگ زد کجایی؟ منم تا اومدم جواب بدم حرفم تو دهنم مونده بود که قطع کرد اونجا من دلم خیلی گرفت و یه بغض خیلی عجیب تو گلوم بود که داشت خفه ام می کرد

موقع برگشتن رسیدیم ابرسان که قرار بود برم خونه خاله ام که همون نزدیکی هاست ولی نظرم عوض شد دلم خیلی گرفته بود خواستم هرجور شده برگردم خونه مون بچه ها هم هرچه قدر اصرار کردن بی فایده بود از خر شیطون پایین نیومدم

تازه ۱۱.۵ بود که رسیدم خونه مامان بزگم همه شون نشسته بودن داشت فاصله ها نگاه می کردن یه لقمه شام خوردیم یه کم نشستیم پاشدیم که بیایم سهیلا صدا کرد یه نایلون داد که توش سه تا کادو بود گفت این از طرف سحر این از طرف من ....

خودش هم نفمید چی گفت یه جورایی پیچوند اخر سر هم گفت دیگه نمی دونم بیا اینا مال تو.منم همینجوری خشکم زد این چه وضع کادو دادنه؟؟؟؟؟ مثل اینکه یکی شو فاطی گرفته بود یکی شو سحر یکی شو سهیلا بعد که اومد بگه قاطی کرد کدوم مال کیه گفت یکی از طرف عمه اینا(سحر) یکی از طرف ما بعد موند بعدی رو چی بگه واسه همین پیچوند خودش هم نفهمید چی شد

اومدیم خونه باز کردم دیدم یه قاب عکس بود با یه جا خودکاری و یه کیف پول که اینجور که من فهمیدم سحر کیف پول رو  گرفته بود ولی نفهمیدم قاب عکس از طرف فاطی هست یه جا خودکاری البته هر دو شو از یه جا گرفته بودن و احتمالا خودشون هم تصمیم خاصی نداشتن که کی کدوم رو گرفته.

جالبش اینجاس به هر سه شون اس دادم که دستتون در نکنه راضی به زحمت نبودیم که فقط فاطی جواب داد اون هم فقط یه بار بعد چند تا اس فرستادم که هیچ کدوم رو نجوابید  منم بد جور دلم گرفت اخه بار اولش نبود و تو این دو سه هفته ای به من خیلی بی توجه شده و نه اس جواب می ده نه تک نه کامنت البته کامنت ها رو مطمئنم حتی نخونده!!!!

اینم بگم فرداش سحر و سهیلا گفتن که هر کار کردیم نتونستیم اس ات رو بجوابیم البته اینجاش تقصیر ایرانسل هست نمی دونم جدیدا چه مرگش شده اس که می دی شماره رو ناقص میندازه واسه همین اگه از همونجا ارسال پاسخ کنی نمیره

 یه چیز دیگه هم که الان زیاد آزارم میده این که اون روز که تولد خودش بود کادو شو بردم بدم برگشته همینجوری تو چشم  من زل زده پر رو پر رو می گه دیروز که اس دادی گفتم کی می خواد باشه جز امید و گوشی رو نگاه هم نکردم بعد دیدم نه یدونه هم وحید فرستاده برداشتم خوندم البته اون روز ترجیح دادم با توجه به سایر اتفاقات اونو ندید بگیرم ولی الان...

مگه من چه بدی بهش کردم که این جوری می کنه؟؟؟

البته دلیل ناراحتی های این روز های من فقط فاطی نیس بیشتر از تک تک فامیل هام  گرفته تا صمیمی ترین دوست هام

حس می کنم کسی تحویلم نمی گیره هیچ کس به من اهمیت نمی ده یعنی اصلا منو نمی بینن.

مثلا اون روز دارم با مهرداد(همکلاس دانشگاهیم)چت می کنم حتی به خودش زحمت نمی ده که چیزایی که می نویسم رو بخونه!!!!!!مگه من چقدر چیز می نویسم که نتونه بخ.نه؟ اصلا  تو مسنجر چقدر حرف میشه نوشت؟؟؟؟ یا تو بلاگ کلاسمون هرچی می نویسم هیچ کس نمی خونه مثلا اون موقع که قرار بود پروژه برنامه سازی رو برا کل کلاس من بنویسم (هیچ کس دیگه حتی نمی دونست چی باید بنویسه بیرون هم ۸۰ هزار تونم خواسته بودن) هر روز گوشیم بیشتر از بیست بار زنگ خور داشت در صورتی که در مواقع عادی حتی میشه که تو هفته زنگ نخوره!!!!!!!!بعد هم که نوشتم و گذاشتم تو بلاگ براشون یه سری توضیحات گذاشتم و نوشتم جون کسی که بیشتر از همه دوسش دارید بخونید ولی باز هم کسی نخونده بود و همینجوری کژی زده بودن!!!!!!!

نمونه دیگه که بالا نوشتم اون شب  ۴ عصر رفتم ۱۱.۵برگشتم هیچ کس حتی نمی پرسه کجا بودی؟

خاله ام با خانواده شون شنبه رفتن سفر سوریه بعد به من تازه جمعه خبر دادن!!!منم شنبه از ۸ صبح تا ۸ شب کلاس داشتم و اسه همین حتی نتونستم باهاشون خداحافظی کنم.

مردم بلاگ دارن منم بلاگ دارم پست های هر بلاگی روسر میزنی کمش پنجاه شصت تا کامنت دارن در صورتی که مجوع کامنت های من رو جمع کنی روی هم رفته ۵۰ تا نمیشه!!!!!!!!

از اینجور چیزا تو زندگی من زیاده ولی کم کم داره ازارم میده

نمی دونم تو این چند وقته تا چه حد متوجه شدین ولی من همیشه سعی می کنم که حرف دلم رو تو آهنگ ها پیدا کنم و شعر هر آهنگی بیشتر به حرف دلم نزدیک باشه رو زیاد تر گوش می دم و بیشتر دوسش دارم این روز ها هم بیشتر از هر آهنگی اینو گوش میدم:

یه آهنگ از رحیم شهریاری(کیم بیلیر؟؟؟)یعنی کی می دونه؟:

کیم بیلیر؟؟؟قلبیمین اغریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟حسرتیمن یاریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

کیم بیلیر؟؟؟قلبیمین اغریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟حسرتیمن یاریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟  

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

 جوزلریم یولدا گولاغیم سسده قالمایب داها هوس ده اوریم دویونیر قزیل قفس ده  

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

جوزلریم یولدا گولاغیم سسده قالمایب داها هوس ده اوریم دویونیر قزیل قفس ده  

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

یوزه جون بخت اور یاشایا بیلسم اوزیم ده جولردی هردم بله یاشاماخ دان یاخچی دی اولسم   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

یوزه جون بخت اور یاشایا بیلسم اوزیم ده جولردی هردم بله یاشاماخ دان یاخچی دی اولسم   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

کیم بیلیر؟؟؟قلبیمین اغریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟حسرتیمن یاریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

کیم بیلیر؟؟؟قلبیمین اغریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟حسرتیمن یاریسین؟؟؟کیم بیلیر؟؟؟   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

 جوزلریم یولدا گولاغیم سسده قالمایب داها هوس ده اوریم دویونیر قزیل قفس ده   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

جوزلریم یولدا گولاغیم سسده قالمایب داها هوس ده اوریم دویونیر قزیل قفس ده   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

یوزه جون بخت اور یاشایا بیلسم اوزیم ده جولردی هردم بله یاشاماخ دان یاخچی دی اولسم   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

 

یوزه جون بخت اور یاشایا بیلسم اوزیم ده جولردی هردم بله یاشاماخ دان یاخچی دی اولسم   

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

برا اون دسته از عزیزایی که ترکی بلد نیستن ترجمه شعر رو هم می نویسم: 

کی می دونه؟؟؟درد قلبم رو؟؟؟کی می دونه؟؟؟نصف حسرتم رو؟؟؟کی می دونه؟؟؟

 خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

کی می دونه؟؟؟درد قلبم رو؟؟؟کی می دونه؟؟؟نصف حسرتم رو؟؟؟کی می دونه؟؟؟

 خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

چشم هام تو راه،گوشم دنبال صدا ها،دیگه ارزویی برای من نمونده،قلبم توی قفسی از طلا می تپه

خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

چشم هام تو راه،گوشم دنبال صدا ها،دیگه ارزویی برای من نمونده،قلبم توی قفسی از طلا می تپه

خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

تو صد روز اگه یه روز خوشبختی می دیدم صورت من هم هر از چند گاهی می خندید، اگه میمردم بهتر از اینجور زندگی کردن بود

خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

 

تو صد روز اگه یه روز خوشبختی می دیدم صورت من هم هر از چند گاهی می خندید، اگه میمردم بهتر از اینجور زندگی کردن بود

خیلی خیلی زیاد خسته شدم.

 

 

 

یامان جا یورولمیشام من

 

یامان جا یورولمیشام من

 

یامان جا یورولمیشام من

 

یامان جا یورولمیشام من

 

یامان جا یورولمیشام من

 

یامان جا یورولمیشام من

  

 

 

 تو این روز ها بیشترین چیزی که دلم براش تنگ شده و بیشتر از همه چی آرزو ش رو دارم یه کل کل حسابی یه اون هم فقط و فقط با فاطی جونم دوس دارم باز هم مثل اون روز های عید باش بگم و بخندم و به هیچ چیز جز اون فکر نکنم دوس دارم یه بار هم که شده صبح که خواب و بیدار گوشیم رو نگاه می کنم یه تماس از دست رفته از فاطی داشته باشم دوست دارم....ولی حیف که اخرین بار که بهم اس داده همون روز تولدم بود که هر کار کردم یه کم باهاش بحرفم جواب نداد.با این که اینهمه بهش تک میزنم یادم نیس اخرین بار کی تکش رو تو صفحه گوشیم دیدم ...

کاش من هم میتونستم به هر کسی که از کنارم رد میشه دل بسپرم کاش می تونستم هرروز با یه دختر بگردم و به روم هم نیارم که ...کاش می تونستم با ده بیست تا دختر دوس بشم و هر روز با یکی شون بگردم و با اون یکی حرف بزنم و خوش باشم کاش می تونستم به یکی از دخترای که چه تو دانشگاه یا نت یا هرجایی بهم پیشنهاد داده بودن جواب مثبت بدم و...کاش...و هزاران کاش دیگر...شاید اون موقع دیگه این همه دلتنگ نبودم شاید از تنهایی رنج نمی بردم شاید بزرگ ترین عغده من توجه و دیده شدن نبود شاید اون موقع خودم رو به هر در و دیواری نمی زدم تا فقط یه کم توجه بدست بیارم شاید...

ولی حیف حیف که من آدمش نیستم حیف که من نمی تونم با یه دختر حرف بزنم و الکی طوری وانمود کنم که جز اون با دختر دیگه ای رابطه ندارم حیف که نمی تونم تو چشم های یه نفر نگاه کنم و دروغ بگم حیف که نمی تونم هر روز دل یکی رو بشکونم و به روی خودم نیارم حیف که نمی تونم از طرف مقابلم انتظار وفا داری و صداقت داشته باشم و خودم بهش خیانت کنم حیف که...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 15:6  توسط امید | 
سلام

این روزها خیلی دلم گرفته خیلی هوای گریه دارم کلی حرف برا گفتن دارم ولی کو وقتش؟؟؟

می خواستم امروز بنویسم ولی اصلا نه حسش هست نه وقتش

الان باید برم ولی سعی می کنم فردا یا پس فردا حتما اپ کنم

دوستون دارم بای تا های

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 20:36  توسط امید | 

سلام

امیدوارم حال همه تون خوش باشه وهمه تون رو سرحال و سرزنده ببینم

به خاطر این تاخیر چند هفته ای از همه تون معذرت خواهی می کنم راستش یه کم سرم شلوغ بود و از طرف دیگه بی انگیزه و دلسرد شده بودم و حال و حوصله نوشتن نداشتم .ولی امروز می خوام تنبلی رو بزارم کنار و اومدم که بنویسم.

مطلب زیاده و فرصت و حافظه کم واسه همین اگه در هم برهم و پس و پیش می نویسم معذرت می خوام.

اولش می خوام از فاطی بنویسم همونطور که قبلا گفتم دوشنبه 31خرداد تولدش بود و همچنین من برای گرفتن کادو کار می کردم کل فرجه و ایام امتحانات رو که همه بچه ها داشتن درس می خوندن من داشتم برا این و اون پروژه استاتیک و فیزیک می نوشتم و پول همه اون پروژه ها رو شنبه گرفتم یعنی دو روز مونده به تولدش و هنوز نمی دونستم چی براش بگیرم و گیج بودم و از طرفی دوشنبه امتحان استاتیک داشتیم که رو شو باز نکرده بودم.شنبه با یکی از بچه های دانشگاه بعد امتحان راه افتادیم سمت تبریز که کادوشو بگیرم و خیالم حداقل از طرف راحت باشه و به بقیه بد بختی هام فکر کنم ولی از بخت بعد همین که رسیدم تبریز یه احساس دل ضعفه و دل پیچه بهم دست داد که نگو و نپرس رفتم یه ساندویچ گرفتم ولی اونم نتونستم بخورم و حالت تهوع هم بهش اضافه شد واسه همین بیخیال شدم و برگشتم خونه یکشنبه هم که مثلا استاتیک خوندیم و دوشنبه اش بعد امتحان دوباره رفتیم تبریز برا کادو البته این بار با دو تا از دوستام رفتم و خدایی هم خوب راهنمایی کردن و دست آخر یه گردنبند و گوشواره گرفتم که زنجیر نداشت و یه زنجیر جدا گرفتم و البته یه جعبه جواهر که قبلا رفته بودم و پسندیده بودم رو هم تقریبا شد 45 هزار تومن البته ارزشش رو داشت جعبه جواهره یه قلب خوشکل بود که وقتی درشو باز می کردی موسیقی می زو و یه عروسک کوچیک داشت که روش می چرخید و می رقصید و کنارش یه جای کوچیک برا جواهر الات داشت که گردنبند و گوشواره رو گذاشتم اونجا و بعد کادو گرفتم و همراه یه کارت تبریک که حدودا راحت بالای 6 ماه می شد که فقط به نیت فاطی گرفته بودمش رو هم نوشتم و تقدیم کردم این کارت تبریکه هم زیاد تحفه نطنز نبود ولی نمی دونم اون موقع چی شد به چشمم خیلی رومانتیک اومد.

وقتی رسیدم خونه تقریبا هوا تاریک شده بود وفوری یه کم به خودم رسیدم و عطر و ادکلن و ... و رفتم که کادوه رو بدم و بیام اخه زن عموم تهران بود و عموم هم سر کار واسه همین تولد نگرفته بودن.داشتم می رفتم که مامانم یه چیزی داد که بزارم خونه بابابزرگم(دقیق یادم نیس چی)رفتم اونو بزارم برم که دیدم فاطیو سهیلا هم اونجا هستن و کادو رو دادم بعد یه کم نشستم که هم خستگی م دربیاد و هم یه کم بیشتر فاطی رو ببینم بعد بیام البته یه سری اهنگ هم اماده کرده بودم بریزم تو کامپیوتر شون که چون خونه شون نبودن و نشد گفتم حداقل اون اصلیه رو بهش بلوتوث کنم و بهش بلوتوث کردم( تولدت مبارک ای گل دوس داشتنی دوست دارم تا ابد می خوام اینو بدونی روز تولد تو مرگ همه غصه هاس غصه تو همیشه سرامد غصه هاس مبارک مبارک مبارک مبارک ستاره قلب من فرشته امیدم حتی تو خواب و رویا مثل تو من ندیدم ای همه هستی من همدم تنهای یام خاطر تو عزیزم از همه بیشتر می خوام   ستاره قلب من فرشته امیدم حتی تو خواب و رویا مثل تو من ندیدم ای همه هستی من همدم تنهای یام خاطر تو عزیزم از همه بیشتر می خوام)که یه کم بعد سهیلا گفت بیا بریم خونه ما یه کم وسایل بدم بیار رفتم دیدم چه خبره ماهواره یه طرف می خونه کامپیوتر یه طرف ...خونه هم که چراغونی بود رفتم پای کامپیوتر آهنگ ها رو ریختم و اون آهنگ مخصوص رو باز کردم و صداش رو گذاشتم آخر تو این حین سهیلا یه تیکه کیک اورد و خوردم و اومدم و البته سهم مامان و ابجیم رو هم داد اوردم خونه.

شب قبلش هم دقیق یادم نیس سر چی حرف می زدیم که برگشتم گفتم که انشالله فردا هم شام خونه شماییم دیگه ؟ گف برا چی؟ گفتم یعنی تو نمی دونی؟ ...و این جوری خودمو دعوت کردم خونه شون البته یه جمله گفت نیم ساعت داشتم می خندیم گفتم من پر رو هستم میام اونم گفت بیا ولی شام گشنه پلو با خورشت دل ضعفه داریم.

شب تولد هم دوباره بعد از شام و شاید حین شام اس بازی هامون شروع شد

از کادوی من تشکر کرد و گفت اگه عمری باشه جبران می کنیم البته اون موقع هنوز گردنبند رو ندیده بود یه کم حرفیدیم بعد خواستم امتحانش کنم برگشتم گفتم البته اون فقط جعبه اش بود کادوی اصلی توش بود هااااااا

یه کم بعد اس زد:اوه الان یافتم دستت درد نکنه ولی ژسر خوب این چه کاری بود کردی

جوابیدم:واقعا ندیدی؟!!!بچه انقد ذوق کرده که...

نه اخه حواسم به فیلم بود به خاطر اون کالبد شکافی رو گذاشته بودم واسه بعد شام

چند تا دیگه اس رد و بدل کردیم و تموم شد تا رسیدیم به چند شب بعدش که روز ژدر بود و اتفاقا من فرداش امتحان فارسی داشتم و روش رو هم باز نکرده بدم اخه چند روزی فکرم درگیر پروژه برنامه بود هیچ کس تو کلاس نتونسته بود بنویسه و همه امیدشون به من بود منم واقعا مونده بودم یکی از بچه ها هم برده بود بیرون بنویسن ۶۰تومن خواسته بودن بگذریم داشتم می گفتم روز ژدر مامانم گفت بریم شام خونه بابابزرگم اخه نیس جدیدا یه دختر عمه کوچولو به جمعمون اضافه شده مامان بزرگم رفته بود تهران خونه عمه ام.رفتم یه جعبه شیرنی گرفتم مامانم هم شام رو آماده کرد رفتیم و البته فاطی و سهیلا هم اومدن و همچنین عمو جونم.فک کنم سر سفره شام بود شاید هم بعدش دقیق یادم نیس ولی یه لحظه چشم خورد به گردن فاطی گردنبند کادویی من گردنش بود نمی دونید وقتی اینو دیدم چه حسی بهم دست داد یه لحظه مثل اینکه دنیا رو بهم دادن باشن نمی دونین چقدر سخت بود که خودم رو کنترل کنم و تابلو بازی در نیارم.فرداش ۲ امتحان فارسی داشتیم و من هیچی نخونده بودم ولی بیشترین نمره رو بعد برنامه تو اون درس گرفتم ۱۸.۵صبحش با امید و انگیزه مضاعف درس می خوندم و همش تصویر فاطی جلوی چشم بود با اون گردنبندی که من کار کرده بودم و براش کادو گرفته بودم.و بهم انگیزه میداد.

خب این هم از خاطرات تولد فاطی.راستش بعد از اون کلی حرف دیگه هم داشتم که بنویسم ولی الان نه حسش رو دارم نه وقتش رو شاید بعدا نوشتم شاید هم سانسور کردم نمی دونم. الان می خوام از برنامه زندگی ام بنویسم مخصوصا از برنامه تابستون امسال و بعد هم حرفایی که این روزها خیلی دلگیرم کرده.

برای تابستون امسال کلی برنامه ریخته ام که یکی از اون یکی سنگین تره و به احتمال زیاد حتی نتونم بیشترشو برسونم از یه طرف رفتم کلاس های بازرسی جوش ثبت نام کردم که ۳ روز در هفته وقتم رو می گیره و شنبه و دوشنبه و چهارشنبه از ۸ صبح تا ۱ ظهر کلاس هاش هست که با احتساب مسیر رفت و برگشت  صبح باید حدودا ۶ از خواب بیدار بشم و از اون ور دو،دو ونیم میرسم خونه البته خسته و کوفته از یه طرف رفتم ۶ واحد ترم تابستون برداشتم و یکشنبه و پنج شنبه هم صبح ۸ تا ۴بعد از ظهر هم کلاس اون هستش و از طرف دیگه باید نرم افزار کتیا رو هرجور هست این تابستون کامل یاد بگیرم و از اون جا که ترم بعد درس هامون خیلی سنگین هست و عمرا بشه همه شو رسوند باید دو تا شو تابستون پیش خوانی کنم (دینامیک،ترمو دینامیک،مقاومت مصالح،ریاضیات مهندسی،محاسبات عددی اونایی که خوندن می دونن چی می گم)

حالا این همه برنامه و سر شلوغ برای من اصلا مهم نیس به راحتی می تونم همه رو برسونم چیزی که هست اینه که برای هیچ کدوم به اندازه کافی انگیزه ندارم و امید ندارم مثلا همه اینا رو خوندم آخرش که چی؟؟؟

این روزا بد جور دلم گرفته باز هم اون حس اضافی بودن و داره میاد سراغم این حس که کسی منو نمی خواد این حس که کسی منو دوس نداره این حس که کسی حتی به من توجه نمی کنه به قول اون آهنگه : نه دوسم داری نه دوس نداری انگار اصلا کاری به کارم نداری...

همون طور که بالا نوشتم چند روزی میشه که صاحب یه دختر عمه شدم واسه همین عمه و دختر عمه هام و ژسر عمه ام الان چند روزی میشه که اومدن و خونه مامان بزرگم هستن البته چه عرض کنم فقط عمه و دختر عمه کوچولوم ستایش هستن و سامان و سحر از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعت خونه فاطی نا هستن جمعشون جمعه این وسط کسی که لصلا بهش توجه نمی شه منم از روزی که اومدن تقریبا هر روز ناهار و شام خونه مامان بزرگم هستیم و این روز ها فاطی رو بیشتر می بینم ولی از اون روزا که نمی دیدمش از این بیشتر به هم نزدیک بودیم قبل شام میان بعد شام هم سفره رو جمع می کنن ظزف ها رو می شورن و بعدش هم میرن تو یه اتاق و در و می بندن و با هم هستن البته این زیاد اذیتم نمی کنه چیزی که بیشتر لذیتم می کنه اینه که از اون رو که سحر اومده من فراموش شدم نه به کامنت هام جواب میدن نه به اس نه حتی به تک زنگ هام قدیم ها هر از چند گاهی حداقل یه تک زنگ می زدن ولی الان اونم یادشون رفته به هر سه شون تک می زنم هیچ کدوم جواب نمی ده و بعضا قطع می کنن اس می دم جواب نمیاد اون روز هم رفتم تو بلاگ شون کامنت زدم گفتم اژم منتظر حضورن تون هستم باز هم هیچ کدوم سر نزدن

اون روز رفتیم خونه شون (البته خودشون دعوت کرده بودن) همه شون چپیدن تو یه اتاق منم موندم تنها دیشب هم که خونه ما بودن باز هم انگار نه انگار ما هم هستیم

می دونید چیه موندم تو دو راهی نمی دونم فاطی دوسم داره یا ازم بدش میاد البته با توجه مسائلی که جدیدا پیش اومده می فکرم داره بهم ترحم می کنه درسه ترحم و دوس داشتن خیلی فرق می کنن ولی در هر دو حالت یه مدل رفتار از آدم سر میزنه اون روز که گردنبند رو رو سینه اش دیدم حس کردم دوسم داره وگرنه چرا باید کادوی کسی که ازش بدش میاد رو بندازه گردنش؟؟؟از طرف دیگه این بی توجهی هاش یه چیز دیگه می گه مگه میشه کسی رو دوس داشت ولی ندیدش؟؟؟  فک کنم الان که دارم اینا رو می نویسم بیشتر از یه هفته میشه که نه اس زده نه حتی میس

دیروز برگشته به من می گه تو ۳۷ گرفتی؟ میگم اون دیگه چیه؟ میگه:۰۹۳۷ دیگه می گم نه چطور مگه؟؟؟ سرش رو می ندازه ژایین جواب نمی ده. با این که مطمئنم مزاحم تلفنی داره ولی باز هم نمیاد بگه حتی می پرسی بازهم تفره میره و جواب نمی ده انگار ما غریبه ایم نا سلامتی تنها پسر عموش هستیم دیگه حرفش رو به من نگه به کی می خواد بگه؟؟؟؟؟

 

کم کم دارم مطمئن می شم که اصلا منو دوس نداره و هر چی هست و هر کار می کنه به خاطر ترحم هستش. اخه یکی می گفت وقتی یه پسر به دختری ابراز علاقه کنه اون دختر نمی تونه به سادگی از کنارش رد بشه حتی اگه از اون پسر متنفر باشه. فاطی هم نیس از بچه گی با هم بزرگ شدیم وقتی اومد بلاگم رو خوند و فهمید چقدر از کاراش ناراحت شدم نتونست به راحتی از کنارم رد بشه و یه جورایی دلش به حالم سوخت و یه کم عذاب وجدان و ....

 

بیخبال کاش می دونستن که من بیشتر از ناهار و شام شون محتاج توجه شون هستم کاش می دونستن من ازشون چیزی نمی خوام جز یه ذره توجه کاش می دونستن من تشنه ام نه تشنه اب بلکه تشنه محبت کاش...

این روزا از همه چیز دلگیرم از خودم از زندگیم از اطافیانم از...

تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ چیز فکر نکنم هیچ چیز جز درس و کار اخه این جوری تنها اثری که برام داره اینه که حرص و جوش بخورم و ناراحت باشم و از هدفم دور بشم دیگه نمی خوام بیست و چهار ساعته اعصابم خورد باشه و با همه حتی خودم دعوا داشته باشم نمیخوام ... ولی مگه میشه ؟؟؟مگه میشه که بدون هیچ امید و انگیزه و پشتیبان زندگی کرد؟؟؟

الان باز هم همون سوال همیشگی اومده تو ذهنم:

 

 

چرا من باید این همه تنها باشم؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:50  توسط امید | 
سلام

خوبین؟؟؟

الهی شکر برا من هم دعا کنین خیلی اعصابم خورده

راستش نمی خواستم تا پایان امتحانات اپ کنم ولی طاقت نیاوردم. 

الان دوست داشتم فقط یه کیسه بکس اینجا بود همه دق دلی م رو روش خالی می کردم.

این هفته ای که گذشت و هفته جاری خیلی اعصاب خوردی برام داشت

اول هفته پیش که امتحان فلسفه اخلاق که یه درس عمومی چرت بود رو خراب کردیم و امروز خبر رسید که شدیم ۱۴ !!!!!

بعد امتحان ریاضی رو به خاطر اینکه جلسه آخر نرفتیم رو حذف کردن نامردی تموم

درسمون تموم شده بود و استاد خودش گفت که نیاین  ولی نمی دونم این آموزش نیه جته جیریر(واژه ترکی)

یه درس ۳ واحدی که اگه کم می گرفتم ۱۸ بود رو همینجور سر هیچ و پوچ حذف کردن

دیروز هم امتحان فیزیک رو خراب کردم و اونم اگه با ارفاق کامل حساب کنیم به زور دوازده سیزده می گیرم

فردا هم امتحان استاتیک دارم و چون اعصابم خورد بود نتونستم چیزی بخونم و هیچی بلد نیستم.

با این حساب باید قید معدل الف رو  بزنم و خیلی زرنگ باشم باید کلاهم رو دو دستی بچسبم که مشروط نشم.

فعلا از برنامه ای که داشتم ۷ واحد عقب هستم و کلی اعصابم داغونه ولی همه اینا رو  بیخیال زیاد مهم نیس وبه قول بچه ها دی جی چیزی که خیلی مهمه اینه که فردا تولد فاطی هستش و من نه تنها کادو نگرفتم حتی نمی دونم چی باید بخرم خیلی گیج هستم و این بیشتر از همه چیز کلافه ام می کنه.

خودش چند دقیقه پیش اینجا بود این بلگفا رو جدیدا فیلتر کردن من هم با فیلتر شکن اومدم داشتیم با فاطی اس بازی می کردیم که گفت باز نمی کنه من گفتم تو بلد نیستی و ... با اجی سهیلا اومدن فیلتر شکن رو بگیرن که فلشش رو کامپیوترم باز نکرد و همون سر پا رفتن.

الان ۷۰تومن بودجه دارم ولی نمی دونم چی باید بگرم حتی نمی دونم کادوی من باید چه قیمتی داشته باشه اخه زیاد گرون هم بگیرم خوب نیس و ارزون هم یه جور...

البته هرچی می کشم از بی پولی اگه پول داشتم خیلی وقت پیش خریده بودم راستش دیروز بود که ۵۰تومن امد دستم اخه اون پروژه هایی رو که کار کرده بودم بردم تحویل دادم و پولش رو گرفتم خدا خیرش بده استاد سجادپور رو با این پروژه هاش.اخه این پروژه ها رو تقریبا هیچ کس بلد نبود ولی من فول فول بودم و اولش به شوخی برگشتم گفتم که ۵ تومن می گیرم کار می کنم. بعد هم زد به سرمون رفتیم تو کلاس روزانه ها نوشتم رو تخته شون نوشتم "انجام پروژه استاتیک فقط ۵ تومن" البته بعدش جدی شد و حدودا ۱۰تا مشتری پیدا کردم(۸تا دختر و ۲تا پسر البته روزانه ها فقط همون ۸ تا دختر رو دارن!!!!!) درسته اون برنامه ها زیاد وقتم رو گرفت و قیمتش بیشتر از ۵ تومن بود (بیرون ۱۵ تومن کار می کردن البته نه مثل اونی که من کار کرده بودم تمیز و شسته رفته) ولی برا من هم بد نشد الان ۵۰ تومن اومد دستم و می تونم با غرور بگم کادوی تولد فاطی رو با پولی که خودم کار کردم خریدم نمی دونید همین یه جمله چه کیفی می ده

حالا فقط موندم چی بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با این وضعیت من حق دارم که اعصابم این قدر خورد باشه ؟؟؟؟

دیگه برم به درسم برسم تا بیشتر از این خراب نکردم.

بای تا های

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 22:13  توسط امید | 
سلام به همه ی خواننده هایی پر و پا قرص چرت و پرت های من

امروز اومدم از همه شما(مخصوصا خانوما) یه کمک خیلی بزرگ بگیرم آخه تولد فاطی جونم نزدیکه(دقیقا ۵ روز بعد از تاریخ این پست) و من می خوام یه کادوی خوب براش بگیرم

ببینید کادویی که من می خوام براش بگیرم می خوام یه چیز باشه که اخر کلاس باشه و ماندگار و یادگاری و البته قیمتش هم بالاتر از ۳۰تونم نباشه (البته فاطی جونم خیلی بیشتر از اینا برام میارزه ولی ...)

براتون یه مثال می زنم برا تولد سهیلا یه شاخه گل رز گرفتم البته از جنس نقرهماندگار و گرون و با کلاس...

منتظر نظرات گرم و زیباتون هستم پیشاپیش ازتون تشکر می کنم

در ضمن پست های جدید ترم پایین هستن لطفا اونا رو هم بخونید این چون یه کم برام مهم بود گزاشتمش اول که بهتر دیده بشه

تا اپ های بعد بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 10:40  توسط امید | 

  سلام بچهای خوب و دوس داشتنی

الان که دام این اپ رو می نویسم یه سه چهار روزی میشه که شارژم هستم و کلا خیلی رو فرم هستم.راستش با فاطی جونم اشتی کردم.

اول چند تا چیزبگم بعد برم سر تعریف ماجرای اشتی با دختر عموی نازنینم.

حدودا یکی دو هفته ای هست که کامپیوتر ما ویروسی شده و الان هم زیاد درس حسابی کار نمی کنه حتی وقتی می خوای بری فایل هاش رو باز کنی تو مای کامپیوتر اون ریشه هاش رو نمی شناسه و باز نمی کنه.اینترنت اکسپلور و یاهو مسنجرش هم از کار افتاده و فقط فایر فاکس کار می کنه. کار با فایر فاکس هم زیاد فاز نمی ده حتی این شکلک ها رو هم نداره [گریه][گریه][گریه] و از طرف دیگه هم آخر ترم هست و کلی کار و درس و پروژه و... ریخته سرم و سرم بد جور شلوغه و از طرف دیگه برای سایر دانشجویان هم پروژه برنامه کار می کنم البته دست مزد کم می گیرم و اونا هم از یه طرف فشار میاره(می خوام کادو تولد فاطی رو با پولی که خودم در اوردم بخرم)امتحانات هم که از 22 ام شروع می شه و باید بشینم درس هم بخونم واسه همین تا یه ماه نمیام نت اگه هم اومدم فقط کامنت ها رو جواب می دم شما هم به کوچیکی خودتون ببخشید.

برم سر تعریف ماجرای اشتی فاطی جون :

سه شنبه شب یه اس داد:

سلام خوبی؟برات p.m گزاشتم اگه می تونی برو بخون و اگه خواستی جواب بدی لطقا تو بلاگ خودم نظر بده,تو رو خدا حلالم کن.

من اون موقع هنوز ازش دلگیر بودم و شارژ نداشتم واسه همین جواب ندادم یه کم بعد دوباره اس داد:

حداقل بگو منو می بخشی،حلال می کنی یا نه؟یعنی ارزش این هم ندارم؟؟؟

دیدم نمیشه جواب ندم از گوشی مامانم اس دادم جوابت بمونه برا بعد از خوندن حرفات.

بعد که رفتم تو نت همه بلاگام رو گشتم هر دو تا ای دی هام رو هم چک کردم چیزی پیدا نکردم.بهش اس دادم کجا گزاشتی؟ گفت تو ای دی ت من دیدم نیس رفتم کامنت دادم نیومده.

صبح سر کلاس ریاضی بودم که تک زد منم بعد کلاس رفتم شارژ گرفتم اس دادم کاری داشتی؟ تو کلاس بودم

جواب داد:نه کاری نداشتم،راستی خوندی؟

- می گم نیومده بود

شب دوباره اس داد:

سلام خوبی ؟یه چیز بگم اعصبانی نمی شی؟

بفرما

اه تو چرا اینجوری می کنی؟نخواستم اصلا

چه جوری می کنم؟

هیچی ببخشید مزاحم شدم

ببین من حوصله ناز کشیدن از تو یکی رو ندارم هاااا حرفی داری مثل بچه آدم بگو

من ناز کشی نمی خوام فقط یه سوال می خواستم بپرسم همین انقد ازم بدت میاد باشه شب بخیر و بای

منم همون اول گفتم بپرس دیگه چرا...

می خواستم بپرسم چقد شده پول این عکس من؟؟ببخشید مونده بود خونه ابایینا به خاطر اون یادم رفته بود بپرسم.

(اینو که گفت حسابی کفری شدم)پول ندادم که پول بگیرم

من می خوام بدونم اگه می دونی بگو چند می سه لطفا

بدونی که چی بشه؟شما فک کن 5هزار تومن

فردا کلاس داری؟

اره چه طور مگه؟

تا چند؟ می خواستم بپرسم می تونی بیای نت البته اخر شب نه

چون اخر ترمه مشخص نیس.ولی حداکثر 6 خونه هستم.

همون عصری خوبه هر وقت تونستی اس بده منم بیام البته اگه دلت خواست مجبور نیستی فعلا شب بخیر

شب شما هم بخیر


فرداش تا عصر اینترنت قاط زده بود و التبه اینترنت اکسپلور و یاهو مسنجر من هم از کار افتاده بود.

اس دادم:

اینترنت شما کار می کنه؟

نه

پس قرارمون فعلا کنسل شد اگه درس شد خبرم کن


حدودا یکی دو ساعت دیگه یه اس دادم:

سلام خوبی؟

می تونم یه سوال بپرسم؟

بفرما

 چرا انقدر از من بدت میاد؟

می تونی بیای نت؟

کارتم تموم شده نیم ساعت صبر کن اومدم.

 

پاشدم رفتم کافی نت ماشا الله اونجا هم کامپیوتر هاش خیلی سیستمش بالا بود نتونستم کار کنم مسنجر کار نمی کرد و تو خود یاهو هم که رفتم تو بخش چت فاطی فارسی می نوشت و اونم عجق وجق نشون می داد اعصابم خورد شد یه کارت گرفتم پاشدم اومدم خونه. دیدم فاطی کامنت زه که پایین کاملش رو می زارم فقط چیزی که برام جالب بود این بود که برای اولین بار از اسم خودش استفاده کرده بود نه اسم مستارش.

ذخیره کردم و خوندم. و شروع کردم به نوشتن جواب.

اول کامنت فاطی رو میزارم:


 سلام اگه اجازه بدی میخوام منم حرفامو بزنم؟
من نمیدونم چیکار کردم که تو فک میکنی من ازت متنفرم ولی اینطور نیس«اون حرفایی که تو میگی قبول ولی خودت که بهت
میدونی من با همه ی پسرای فامیل خیلی رسمی و سرد برخورد میکنم یعنی کلا با همه ی پسرا تنها پسری که خیلی دوسش دارم و باهاش راحتم وحـــــــــــــــــید«خوب هر کسی یه جوره» حالا بریم سر اصل مطلب میدونی چیه آخه تو از من چی میخوای میخوای

چیکار کنم بیام به عشقی که وجود نداره اعتراف کنم؟!!!من از اول به خاطر این حرفای تورو به شوخی میگرفتم که نمیخواستم باور کنم و نمیتونستم باور کنم که تو منو واقعا تا این حدی که میگی دوسم داشته باشی,چطور ممکنه آدم عاشق یکی باشه اونم دیوانه وار بعدش بیاد شماره ی دوست اونو ورداره بره مزاحم بشه وبگه دوسش داره2بعد بیاد بین این همه ادم تو نت بره با همکلاسی اون دوس بشه«و تو میگی من هیچ حرفی رو بی دلیل نمیگم پس چرا همون اسایی که به فائقه و مهسا میفرستادی به منم همونا بودن نه؟اصلا از اونا بگذریم بین سهیلا و سحر و من من برات فرقی میکنه؟بعد تومیگی دوسم داری کو؟تو که از همهی اخلاقو خصوصیت ای من بدت مییاد و از من فرار میکنی شده یه بار به خودم بگی دوسم داری اصلا کی اول این قصه ی عشقو شروع کرد من احمق اخه اگه من اس نمیدادم که تو هیچی نمیخواستی بگی,اون موقع هم که من گفتم گفتی جدی نگیر فقط برا از سر باز کردن فائقه بود و بس بعد گفتی نه به اون شدتی که به اون گفتم نیس و .....
بعد یه مدت از سر اتفاق یکی از بیننده های وبت اومد و فهمید که فاطمه ی داستان منم وقتی رفتم وبش داشتم چن تا از کامنتاشو میخوندم که یکی از اونا کامنت تو بود اومدم وبت چن تا از مطلباتو خوندم به خدا نمیخواستم بگم همون دینو ایمونی که تو میگی ندارم باعث شد که عذاب وجدان بگیرم اومدم اس بدم درستش کنم که زدم خرابترش کردم ببخش من نمیخواستم ناراحتت کنم من کلا این کارایی هم که تو این مدت کردم به خاطر خودت بود میخواستم ازم متنفر بشی که شدی«در اخر خودمم میدونم اخلاقم خیلی بدددددددددد ولی چیکار میشه کرد ذات ادماروکه نمیشه عوض کرد میشه؟فقط تنها چیزی که ازت خواهشانه و عاجزانه تقاضا دارم اینه که منو ببخشی و حلالم کنی این دنیا ارزش اینو نداره که این همه خودتو ناراحت کنی و تو رو خدا حلالم کنننننننننننننننننننننننننننن


من داشتم جواب می نوشتم که اس داد:

خوندی؟؟؟

دارم جوابت رو می نویسم خواهشا فقط خودت بخونش.

چشم


این هم جواب من:


خب حرفاتو زدی بیا جوابت رو هم بگیر تک به تک و سطر به سطر جواب میدم هر کجاش جا افتاد بگو

در مورد این خانوم که حتی نمی خوام اسمش رو بیارم من شماره شو برا خودم نمی خواستم اگه اولین اپم رو خونده بودی می دیدی من بعد از نوشتن از خودم اولین کس از میلاد نموشته بودم میلاد تنها دوست وصمیمی ترین دوست من بودتنها کسی که می تونستم حرفامو بهش بزنم البته الان رابطه مون کم رنگ شده اون موقع شماره رو میلاد از من خواست من هم به خاطر اون برداشتم در ضمن من مزاحمش نشدم کلا 3 تا بهش اس دادم که البته تا جایی که یادمه اونارو به تو نفرستادم یعنی تو اون موقع اصلا گوشی نداشتی درضمن از این ماجرا دقیقا بیشتر از دوسال می گزره.

یادته یه بار گفتی سعی کن ازم متنفر باشی و من در جوابت  نوشتم تو دنیا فقط از دو نفر متنفرم یادته؟؟؟ اون دو نفر یکیش این خانوم هست و اون یکی مامانش

حالا یه سوال اگه همین خانوم از شما بخواد یه شماره از گوشی من کش بری شما این کارو نمی کنی؟

در مورد فاعقه (یا فائقه شایدم فایقه)من از اولشم نمی خواستم باهاش دوست بشم خدایش قبل از این که پای اون بیاد وسط من یا تو می تونستیم اینجوری راحت حرف بزنیم؟ تنها چیزی که از اون می خواستم نزدیک شدن به تو بود که متاسفانه برعکس جواب داد.

در ضمن من هیچ کدوم از اسایی که به اون می دادم به تو نمی دادم بلکه فقط اسایی که اون به من می داد به تو می فرستادم.

من از کدوم خصوصیت تو بدم میاد؟من کی از تو فرار کردم؟ وقتی تو هر اس هیچی جز اعصاب ناراحت و غرور خورد شده برام نمی موند و هر بار بیشتر عاشقت می شدم و تو از من دورتر می شدی خب می گی چیکار می کردم؟  البته همه ش قابل تحمل بود ولی بیشتر مواقع عقب نشینی می کردم چون نمی خواستم از دستت بدم

این همه اس بین مون رد وبدل شده تنا حالا چند تا شو تو شروع کری؟؟؟؟همه ش رو من شروع کردم و تو فقط ادامه دادی حتی همون هفته که رفتم تهران دقیق یه هفته اس ندادم ببینم تو یادی از ما می کنی که هیچ خبری نشد حالا تو از من فرار می کنی یا من از تو؟؟؟

خدایی همین وحید وقتی جواب اس هات رو نمی ده ناراحت می شی حالا اگه همین دادا وحید برگرده بهت بگه دیگه بهم اس نده چه حالی می شی؟؟؟اگه برگرده بگه وقتی اسا تو می خونم اعصابم خورد میشه چیکار می کنی؟؟؟ می گی چرا فک می کنی ازت متنفرم خب همین کافی نیس برا ش؟؟؟

بی مرام من تا حالا نشده بهت بگم دوست دارم؟؟؟می خوای همه اون اس هایی که توش نوشتم دوست دارم رو با تاریخ وساعت بنویسم؟بجاش الان بگم خوبه؟؟؟ دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم(پر رو نشو هاااااااا)

البته اگه اوایل زیاد نمی گفتم براش دلیل داشتم.من اگه اون موقع می گفتم دوست دارم خب تو بد تر از من فرار می کردی همون طور که الان فرار می کنی خب هر چی برا خودش یه وقت و زمان داره اون موقع هم وقت گفتن این حرف ها نبود البته الان هم نیست وقتش 4 سال دیگه هست ولی مجبور شدم که بگم یعنی تو مجبورم کردی 4 ماه پیش خجالت می کشیدم حتی باهات سلام علیک کنم ولی الان...

اون موقع اگه گفتم جدی نگیر خب دو تا دلیل داشت اولی برخورد شدید و کوبنده تو و ترس از از دست دادنت و دومی این که اون موقع هنوز نمی دونستم چی می خوام دوست دارم ندارم...ولی الان مطمئنم که بهتر از تو پیدا نمی کنم.بعدش هم که گفتم به اون شدت نیس دروغ نگفت چون خیلی شدید تر از اون بود و باز هم ترسیدم ترسیدم که همین یه ذره توجهی هم که بهم داشتی از دست بدم ترسیدم بگی نه و می دونستم اگه بگی نه دیگه نمی تونم خودم رو جمع وجور کنم دیگه نمی تونم سر پا بشم دیگه... و همون طورهم شد که فک می کردم بعد اون دعای 3 هفته پیش من هنوز نتونستم به حالت تعادل روانی برسم.

در مورد اون اپ هم معزرت می خوام حال خوبی نداشتم نمی دونستم چی دارم می نویسم.

اگه هم فک کردی من به این اسونی ازت متنفر میشم کور خوندی دل من جایی برا تنفر نداره تنفر همون دو نفر رو هم به زور توش جا دادم.

اخلاق تو هم خیلی خوبه همون بهتر که عوض نشه

در ضمن همچین می گی حلالم کن هر کی ندونه فک می کنه چه خبره !!!کی باید کیو حلال کنه؟؟؟من تو رو یا تو منو؟؟؟

اگه می خوای از دستت ناراحت نباشم یه شرط داره خودتو به خاطر من ناراحت نکن.

یه چند تا شعر هم بود که خالی از لطف نیس بخونیش البته از زبون من بخونش:

 

عزیزم دلخوری هام "زیاد شده" انگاری فصل خزون برگمه

می خوام سفره دلمو وا کن به خدا اینبار می گم چه مرگمه

اگه هی بیخودی دعوا می کنم خوب می خوام "بهم محبت بکنی"

به خدا بعضی روزا فکر می کنم که داری """"من و تحمل می کنی""""

بی محلیات داره زجرم می ده" دیگه از این وضعیت خسته شدم"

چرا هی دروغ می گم نمی دونم انگاری زیادی پا بسته شدم

وقتی بی خودی می گم مریض شدم دوست دارم "یه کمی" دلواپس بشی

به خدا "چیز زیادی نمی خوام" چی میشه اگه یه کم عوض بشی

وقتی که سراغ تو نمی گیرم "چی میشه" یه بار سراغم بگیری؟؟؟؟

واسه این که بهت محبت بکنم دور از جونت تو هم "یک بار" بمیری

 

 

 

 

 

من و از دست حرفات خسته کردی


خداییش بد من و وابسته کردی


آخه تو مشکل رو می دونستی


خداییش تو می خواستی می تونستی


جواب مهربونیم و ندادی


نگو نه قدرمو نمی دونستی

 

 

 

 

واسه برگشتن از فکرت دیره


 داره فکرت دنیا مو می گیره


دیگه این رویای با هم بودن

 داره از یاد این خونه می ره ...

 

 

 

 

 

 

 

اون تو نیستی نه نمی شه باورم


اون تو نیستی بزار از خواب بپرم


اون تونیستی اون که دوسم نداره


اون که داره منو تنها میزاه..

 

حرف اخر:

اگه به قول خودت ما نشدیم هنوز هم دختر عموم هستی؟؟؟؟

قول می دی حداقل منو به عنوان تنها پسر عموت دوس داشته باشی؟؟؟

و یه چی دیگه...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 سهیلا جون ممنون که بچه خوبی بودی و تا اخرش رو نخوندی



من هم برا تلافی با اسم اصلیم براش کامنت دادم.

 چند دقیقه بعد اس دادم :خوندی؟؟؟

اره خوندم ولی به خدا من ازت متنفر نیستم خیلیم دوست دارم ولی فقط به عنوان یه پسر عمو از دستم دلخوری؟

نه چرا ازت دلخور باشم؟تو دختر عموی ناز منی

تو این مدت بت حرفا و کارام خیلی ناراحتت کردم پس مطمئن باشم که منو بخشیدی؟

بابا بیخیال بچه که زدن نداره شما باید منو ببخشی که ناراحتت کردم اخه دست خودم نیس من از اولش هم ایده ال گرا هستم و از همه چیز بهترینش رو می خوام یه سوال بپرسم؟

بفرما

چند تا از اپ های بلاگم رو خوندی؟

اون چند تایی که صفحه اول بود چطور؟ حالا من یه سوال بپرسم؟

اختیار داری شما دو تا بپرس اونی رو هم که تاریخش 25 خرداد بود خوندی؟

همون تولده؟ چرا نمی خوای ادرس وبت رو داشته باشم؟

اخه او نجا یه چیزایی می نویسم که دوس ندارم کسایی که منو میشناسن بخوننس مخصوصا که بیشتر از 80%مطالبم رو از تو نوشتم البته اگه قول بدی ابجی سهیلا از ادرس و مطالب اون بلاگ خبر دار نشه بهت می دم.لطفا برا اون اپم یه کامنت بده

باشه نمی خوام چون من نمیتونم چیزی رو از سهیلا پنهون کنم در ضمن این کجاش بهترینه دختره قاطی پاطی

کامن یادت رفت اااااا

من راضی به زحمت نیستم همین که منو بخشیدی بزرگترین هدیه بود دیگه شب بخیر صبح نمی تونم بیدار بشم زن عموت اخم می کنه

شب بخیر من می خرم کاری هم به این حرفا ندارم . برا من هم دعا کن این ترم...


و اینجوری شد که با فاطی جون اشتی کردیم. تا یه ماه دیگه بای بای



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 0:45  توسط امید | 
سلام بچه ها

امشب داغون تر از همیشه هستم.

دیشب بعد از این که اژ کردم و تقریبا ۲ بود که می خواستم برم بخوابم که یه تک به سهیلا زدم اخه با فاطی دعوام شده بود و از طرف دیگه خواسته بود بهش اس ندم و تک نزنم. یه دو دقیقه بعد فاطی یه تک انداخت من محل نزاشتم می خواستم بخوابم که یه اس داد:

سلام خوبی؟گاهی یادی نگاهی اهی پیامی مسیجی لنگه کفشی بفرست دلمون گرفت.

من هم با این که می دونستم اگه بجواب سلام و احوال پرسی ش رو ندم بیشتر کفری میشه عمدا ننوشتم و مستقیم نوشتم:

خودت گفتی بهت اس ندم

بعد این اس تقریبا یه مدت زیاد جواب نداد و من دلم بد گرفت و یه بغض عجیبی نشست تو گلوم بالا خره جواب داد:

اگه آدرستو عوض نکنی اینبار اومدنی نت واست کامنت میزارم تا ببیننده هات ببینن انقدرام بد نیستم و بابد...

من از این اس ش کپ کردم اصلا انتظار این حرف رو نداشتم نوشتم:

چی چی؟؟؟ ببین اون نوشته ها خصوصی هستن و اصلا خوشم نمیاد شما بخونیدشون

ببخشید که خوندم ولی همشو نخوندم فقط فط فت ا شو خوندم دیدی...

اون قسمتش که نا خوانا هست اشکال از گوشی فاطی هستش و من هم نفهمیدم منظورش چیه.

بعد اون اس یه اس دیگه ش هم اومد که قبل از اون دو تا اس فرستاده بود البته ناقص اومده بود:

افرین پسر حرف گوش کن!نه بابا میبینم که هواخواه هم زیاد داری و همه دارن منو نفرین می کنن نمی خوام ناراحتت کنم ولی لطفا تو نوشتن خاطره از (...)

من هم جواب دادم:

ناقص امد چند تاشو؟ خودت خوشت میاد من دفتر خاطراتت رو بخونم؟

بی فا:ببخشید فقط اون فاطی نمی دونم کیه اگه منم کلا از دفترچه ی ذهنتم پاک کن فک کن مردم برا خودم متاسفم

من اینجا دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و چشامو بستم دهنم رو باز کردم:یه تو چه ربطی داره اون کیه؟ دفترچه ذهنم هم مال خودمه مال تو نیس که هر کس رو شما می خوای اسمش رو بنویسم و هرکس رو نمی خوای پاکش کنم.

اشتباه از من بود که به شما دخترا اعتماد کردم باید از اولش هم می دونستم که اون نگار خانوم هم از جنس خودتون هست ونمی تونه جلو زبونش رو نگه داره

بی وفا:نگار ادرستو نداد تو وب ... بود از اونجا اومدم حیف که تصمیم گرفتم هیچی نگم شبت بخیر فقط ببخش اگه امشبتم خراب کردم

من:مثلا تصمیم نداشتی می خواستی چی بگی؟

بی وفا:فقط می تونم بگم لعنت بر من که به خاطر تو اون همه گریه کردم بای تا ابد

اینو که گفت ناخود اگاه بغض تو گلوم شکست و اشک از چشام سرازیر شد دیگه تو حال طبیعی نبودم وتا ۴ نصف شب همین جور داشتم های های گریه می کردم و سه تا اس دیگه هم بهش دادم که جواب نداد.

مگه شما گریه کردن هم بلدی؟غرور شما مگه اجازه این چیزا رو هم میده؟

پسرس هستم از جنس "تنهایی" که چشمانی منتظر دارد و زخم های زمانه بر قلبش حکم مرگ را برایش صادر کرده

اگه بلاگم رو خوندی حتما اهنگش رو هم شنیدی:تنها که می شم با"حس بی کسی" بی مهری از بس به من نمی رسی دنیا یه عمری به من وفا نکرد دستای غربت منو رها نکرد هیشکی عاشقم نشد هیشکی پیش من نموند  "هیشکی خوبمو نخواست"  حتی خورشید هم برام طلوع نکرد حالا من دلم شکسته... حالا من بدم نگا کن...حالا من دلم شکسته... حالا من بدم نگا کن...حالا من دلم شکسته... حالا من بدم نگا کن...حالا من دلم شکسته... حالا من بدم نگا کن...حالا من دلم شکسته... حالا من بدم نگا کن...

دیشب بد ترین شب زندگیم بود تا الان این همه تو یه شب گریه نکرده بودم....

صبح تا ۲ کلاس نداشتم ولی همون ۸ بیدار شدم و یه راست نشستم پشت کامپیوتر و اول این بلاگ رو درست کردم و چند تا از اپ هام رو کپی کردم اینجا و همه اپ خام رو از اونجا پاک کردم و یه اپ مخصوص برا این که فاطی بخونه زدم و بعد صبحونه خوردم لباسام رو اتو کردم و ناهار خوردم رفتم دانشگاه و ... همون روز مره های همیشه

الان خیلی داغونم

صبح از ۸ کلاس دارم و کم کم باید برم بخوابم

بای تا های

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 0:47  توسط امید | 
کلی حرف باهات داشتم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم.

شما که بزرگ شدین چرا اشیونه یه بچه ی هوس باز رو خراب می کنین؟؟؟؟ها بگو چرا؟؟ 

می گی  به خاطر من گریه کردی. کی تو؟؟

اگه گریه های تو از رو نفرت باشه گریه های من همه ش از روی عشق بوده نه ببخشید اشتباه گفتم از روی هوس بوده.

لا مذهب  چرا این کارو با من می کنی ؟هااا بگو چرا تو مگه دین و ایمون نداری؟؟؟؟

این همه دلخورم کردی هرچی از دهنت در اومد بارم کردی این همه دعوامون شد تو همه این ها شد یه بار بگی معذرت می خوام؟ شد ؟ د نشد دیگه بی وفا نشد دیگه

این همه اومدم گفتم دوست دارم همهش زدی تو ذوقم و مسخره ام کردی شد یه بار فقط فقط یه بار یه حرف یا یه حرکت یا حتی یه کلمه بگی که من شک کنم شاید تو از من بدت نمیاد؟ شد؟ د نشد دیگه

حالا اومدی می گی به خاطرت گریه می کردم جوابش یه کلمه است:زرشک اگه دوسم داشتی چرا با من این جوری برخورد می کردی ؟ و اگه از من متنفر بودی که نگو نبودی دیگه چرا گریه؟؟؟ مثل همیشه مسخرم می کردی مثل همیشه بهم می خندیدی به بچه گیم می خندیدی به هوس بازیم قه قهه می زدی دیگه چرا گریه؟

من تا دیروز فک می کردم دوست دارم ولی دیگه تموم شد الان فقط می گم نمی بخشمت هیچ وقت نمی بخشمت به خاطر شبایی که با گریه خوابیدم نمی بخشمت به خاطر همه نیش زبون ها و ازار هایی که بهم دادی نمی بخشمت به خاطر غرورت نمی بخشمت به خاطر...

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 8:19  توسط امید | 
سلام به همه

خوفین؟

ممنون من هم بد نیستم.

از سه شنبه شروع می کنم.

سه شنبه یه شهید اوردن و تو دانشگاهمون دفن کردن واسه همین همه کلاس های ۸ تا ۲ تعطیل بود ولی من که صبح ۸ کلاس ریاضی داشتم بچه ها گفته بودن که از اونجا که خیلی استاد باحالی هست و مطالبش خیلی با حال و به درد بخور هست می خوان با استاد بحرفن که بیاد و درسش رو بگه واسه همین ما همون ۷ صبح پاشدیم رفتیم دانشگاهمون و کلاس هم تشکیل شد.بعد کلاس من به دو سه تا از دوستام گفتم بیاین بریم دفن شهید البته بیشتر لحنم شوخی بود اونا هم می گن بیخیال بابا.منم گیر داده بودم که بریم کم کم ش اینه که شب تو تلوزیون نشونمون می دن و یه کم دلخوشی می کنیم میایم. ولی بچه ها نیومدن منم نرفتم.

بعد نماینده کلاسمون رو دیدیم باهم رفتیم با استاد دخانچی (گریزینگر) صحبت کردیم که مطمئن شیم کلاس هس یا نه که اون هم گفت عقبیم وتشکیل شد البته بیشتر بچه ها نیومده بودن ولی من چون بلیط سه جلسه غیبتم سوخته بود رفتم.و اخر کلاس برخلاف جلسات بیش حضور غیاب کرد که خیلی چسبید اخه تو دانشگاه مهم تر از همه چیز دستمال هست اونایی که دانشگاه رفتن خوب می فهمن من چی می گم تو دانشگاه اگه مثل خر درس بخونی ولی استاد باهات لج کنه  نمی تونی نمره پاس (۱۰) بگیری ولی اگه با استاد رفیق بشی و درس هم نخونی باز هم می تونی قبول بشی و یه کم هم بخونی می تونی با نمره بالا ۱۷ تموم کنی.

بعد کلاس مواد که تقریبا ساعت ۱۲:۱۵ بود راه افتادیم سمت سلف دانشگاه. سر راه به شهید هم یه سر زدیم داشتن اون ور کیک با شربت ابلیمو می دادن که البته کیک شون تموم شده بود و به شربت هم انقدر اب بسته بودن که اصلا مزه شربت نمی داد.

ما هرچی گشتیم نتونستیم تابوت یا هر چیز دیگه که نشان از حضور شهید باشه اونجا پیدا کنیم یه چاله کنده بودن و دو نفر رفته بودن اون تو و فقط سرشون بیرون بود و البته یکی شون اخوند بود و نماینده رهبر تو دانشگاه (عوضی اینجا هم ولمون نمی کنه) و یه نفر هم میکروفن رو گرفته بود دستش و داشت ... شعر می گفت با لحن عزا که ادم بیشتر خنده اش می گرفت تا گریه اینجوری:

تو کل اون محوطه هرچی دختر بود همه چادری و اخر بچه بسیجی ها بودن و همه پسرا ریش شون بیشتر ۵ سانت بود و فقط ما بو دیم که سه تیغ بودیم. از اون طرف که ما رفتیم دخترا وایساده بودن منم برگشتم با صدا بلند به دوستام گفتم مثل اینکه اینجا غرفه خواهران هست بیاین بریم اون ور اونها هم خندیدن والبته چند تا از دختر ها برگشتن وما رو غضب آلود نگاه کردن بعد هم که رفتیم اون ورو هر چی گشتیم شهید ندیدیم دوستم پرسید پس کو شهید؟ من هم برگشتم گفتم خب نمی بینی اون اها دیگه سرش از قبر زده بیرونو بعد هم حاج اقا عباسی رو نشون دادم(همون اخونده) اینو که گقتم هر دوتاشون زدن زیر خنده ومنم خنده ام گرفت و هیچ کدوم هم نمی تونستیم جلو خودمون رو بگیریم فک کنید تو اون جمع که همه شون بسیجی و اطلاعات و دسمال کش های دولت و... بودن و گریه می کردن (یا شاید خودشونو به گریه زده بودن) ما داشتیم از خنده غش می کردیم و همه داشتن ما رو چپ چپ نگاه می کردن.

همین جا اعلام می کنم خوبی بدی از ما دیدین حلال کنید خب به هر حال شاید این اخرین بار باشه که میایم اینجا از کجا معلوم فردا ما زنده باشیم مرده باشیم کی می دونه؟؟؟؟ (البته این کی شامل ماموران محترم اطلاعات نمی شه هاااااااا)

 

بعد از ناهار کلاس فیزیک داشتیم رفتیم اونجا هم یه کم بگو بخند و شیرین کاری کردیم خیلی خوش گذشت کتاب و کیف و کت و کاپشن و خلاصه هرچی که دم دست بود رو برمی داشتیم( البته مال بقیه) ودست به دست می دادیم می رفت اون سر کلاس و طرف هی دنبالش می گشت ونمی تونست پیدا کنه وخیلی فاز می داد البته از این کار ها تو دبیرستان بیشتر انجام می دادیم ولی اینجا زیاد نمی شه و عمده دلیلش حصور دختر ها هست و این که چون هر ترم به ترم بچه ها عوض میشن و کلاس به کلاس همکلاسی هاش هم فرق می کنه نمی شه خوب با بچه ها مچ شد

البته مبدع این کار تو ئانشگاه شخص شخیص امید آقا هستن   که بالاخره هم پاش رو خوردیم و استاد برگشت یه تذکر جدی داد و کلی حالمون گرفته شد خب زنه دیگه چی می شه کرد مخصوصا  قدش هم یک ونیم متر بیشتر نیس و ادم دلش براش می سوزه حیونکیییییی

عصر که اومدم خونه تقریبا جنازه ام رسید خونه راستش یه کم هم سرما خوردم و همین جور که جلو تلوزیون دراز کشیده بودم خوابم برد و تا چند ساعت  تخت خوابیدم حتی صدای تلوزیون رو هم نفهمیدم.(من ظهر یا عصر ها اصلا نمی خوابم )

چهارشنبه کلاس نداشتم و بیشتر به بلاگ نویسی و اینترنت گردی گذشت و بعد از ظهر هم نشستم پروژه برنامه نویسی دوستم رو نوشتم که انصافا یه کم سخت بود ولی به مال ما که اصلا نمی رسید.

برنامه انقدر سنگین بود که تو اعداد بزرگ مثل ۴۰۰۰۰ بیشتر از سه دقیقه طول می کشید جواب بده.

چهار شنبه عصر داشتم با ماهوارهور می رفتم  که یهو نمی دونم چی شد یه دکمه شو زدم کل کانال هاش پاک شد و برگشت به تنظیمات کارخانه کلی زد حال خوردم و از اونجا که حتی تنظیمات آنتن ش هم به هم خورده بود هر کار می کردم نمی تونستم تنظیمش کنم اخر سر هم نا امید شدم به بابام گفتم که به یارو بگو بیاد درستش کنه این اینجوری درس بشو نیس. 

پنج شنبه قرار بود مسابقات برنامه نویسی برگزار بشه همون که می خواستم ثبت نام کنم و نشد صبح با دوستم رضا رفتیم که مثلا تماشا کنیم که گفتن تماشاگر نمی پذیرن دست از پا دراز تر برگشتیم و باز مثل همیشه نشستم پا کامپیوتر

چند وقت پیش دوستم یه چندتایی پاور پوینت داده بود نشستم اونارو نگاه کنم.درسته که چند ساعت وقتم رو گرفت ولی ارزشش رو داشت چند تاشون واقعا خیلی زیبا و تاثیر گزار بودن.

بعد دیدن اون پاور پوینت ها کلی دلم گرفت و باز هم داغون شدم حتی یکی شون رو گزاشتم تو بلاگ و می خواستم اینجا هم بارم که دیدم چه کاریه خب لینک می دم دیگه و تصمیم گرفتم که اینجا لینکش رو بزارم  که اونایی که می خوان برن بخونن و به همه تون هم توصیه می کنم که حتما بخونیدش. این هم لینکش:

 

حتما اینجا هم کلیک کنید.

 

ناهار هم خونه خاله ام دعوت بودیم آخه اون یکی خاله ام که تبریز می شینن اومده بود ما هم رفتیم که دور هم باشیم البته من زیاد خوشم نمیاد برم اونجا پسرخاله ام که همه اش ۵ سالشه خیلی شلوغ هست و اونجا هم که کوچیک هست صداش میره رو اعصابم ومن هم نمی تونم تحمل کنم باز اینجا که میان اینجا بزرگ تره میرن که گوشه مشغول میشن.بگزریم اقا من رفتم اونجا پسر خاله کوچیکم رو دیدم که تازه یه سالش تموم شده(۱۲ اردیبهشت) ما شا الله چقدر بزرگ شده بود بار اخر که دیده بودمش تازه تازه می تونست سر پا وایسه  و تعادل خودش رو حفظ کنه(به اصطلاح خودمون دی دیر دورسون ، راستی شما به بچه ای که برا بار اول سر پا وایمیسه چی می گین؟؟؟؟)اون هم خوب نمی تونست این کار رو کنه ولی الان به خوبی راه می رفت خیلی هم بامزه شده بود البته جز مامانش و خاله ام کسی رو نمی شناسه و گریه می کنه من که رفتم داشت بازی می کرد و همین که من رفتم و کنارش نشستم شروع کرد به گریه و پاشد فرار کرد

بعد ناهار دیگه نشستم و پاشدم اومدم خونه و نشستم پا ماهواره وانقدر انگولک کردم که بالا خره تونستم بهفمم چی به چیه و همه کانال های به درد بخورش رو تنظیم کردم و چند تاش رو پاک کردم و... و کلا حل شد.

بعد حمید زنگ زد و سیم کارت ایرانسلم  رو می خواست و یه کم بعد اومد ببره که با هم رفتیم بیرون اولش می خواست بره شارژ بگیره اخه نیس چهار پنج ماه میشه استفاده ش نکرده بودم شارژ هم نداشت رفتیم شارژ گرفت ومنم کارت اینترنت گرفتم بعد سه تا دیگه از دوستان رو دیدیم و رفتیم یه کم گشتیم و ساعت ۱۰ شب بود که رسیدم خونه.بعد شام هم یه کم نت گردی کردیم و ساعت ۳ شب بود که خوابیدم.

صبح ساعت ۱۲ بود که با صدای زنگ حمید از خواب بیدار شدم گفت خونه ای؟ گفتم اره و یه کم بعد سیم کارت رو آورد.بعدش دوباره نشستم پشت کامپیوتر و بعد از یه کم نت گردی حوصله ام سر رفت گفتم بشینم این برنامه نویسی ها رو حل کنم که نشستم و تمرین ش رو حل کردم و به جای اینکه ۳معادله ۳ مجهولی رو حل کنه  nمعادله n مجهولی رو حل می کنه و این خیلی فاز داد خدایی فقط همین جوری می تونم ذهنم رو از فک کردن به فاطی به جای دیگه ببرم و اگه این دانشگاه و این کامپیوتر نبود واقعا تا حالا از ناراحتی دغ کرده بودم.

ناهار هم خاله هام خونه ما بودن ولی من بیشتر تو اتاق خودم بودم و اونا هم تو حیاط زیر انداز انداخته بودن نشسته بودن منم که تا عصر همه اش تو کار تموم کردن این برنامه بودم و  عصر هم یه دوش گرفتم و صورتمون رو یه صفا دادیم و یه کم تلوزیون نگاه کردم و بعد شام هم که تا الان مشغول تایپ هستم و خوشبختانه فردا تا ۲ کلاس ندارم وتا لنگ ظهر می خوام بخوابم

دیگه چیزی برا گفتن نموند فقط یادتون نره اون اپم رو که لینکش رو بالا گزاشتم بخونید و حتما نظر بدین

بای تا های 

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 0:49  توسط امید | 

سلام

الان ظهر جمعه هست و فردا یه امتحان مهم به نام استاتیک داریم که میان ترم هست و من با این که روشو باز نکردم باز هم نشستم و دارم خاطره می نویسم خب وقتی آدم حال خوبی نداشته باشه انتظار بیشتر از این هم ازش نمیره

بیخیال بریم سر تعریف خاطراتمون:

دوشنبه اصلا حوصله نداشتم و به قولی با کلاهم هم دعوا داشتم رفتیم سر کلاس فلسفه اخلاق استاد داشت در مورد اخلاق جنسی صحبت می کرد که بحث رو کشوندیم به حاشیه و جلسه تبدیل شد به یه کل کل بین دختر ها و پسر ها

منم که حال خوشی نداشتم و حال درس گوش دادن نداشتم واسه همین بیشتر تیکه می نداختم و اصلا حواسم نبود که چی می گم و کجا هستم بحث از کار زن ها شد استاد گفت که وظیفه اصلی زن خانه داری هست و زن اصولا نباید کار کنه.یکی از دخترا گفت با این خرج و مخارج این زمانه نمی شه با یه حقوق سر کرد.استاد گفت که خب من با کار کردن زن مخالف نیستم می گم وظیفه زن نیس کار کنه کار مال مرده زن برا کار نیافریده شده ولی وقتی یکی علاقه داره منعش نمی کنم خب وقتی یکی این همه زحمت می کشه میاد دانشگاه و میره و مثلا مترجمی زبان می خونه که چی بشه؟و... که من اینجا با جفت پا برهنه پریدم وسط بحث گفتم خب استاد بیشتر دختر ها هم میان دانشگاه دنبال شوهر نه درس

آقا من که این حرفو نزدم کلاس ترکید و کل کل بین دختر پسر ها شدت گرفت البته اول استاد برگشت به من گفت بی انصاف نگو این حرفو کدوم یکی از اینا اومدن دنبال شوهر؟ بعد رو کرد به یکی از دختر ها و گفت خانوم شما اومدین دانشگاه دنبال شوهر؟

که دیگه واقعا کلاس ترکید دختره برگش گفت مگه تو دانشگاه شوهر ریخته؟

بعد بحث کاملا به حاشیه کشیده شد و کلی خندیدیم ولی من داغون تر از این بودم که بشه با این حرف ها حالم خوب بشه

بعد کلاس بچه ها شوخی می کنن زود تا استاد نرفته در برو که الان دخترا تیکه پاره ات می کنن البته زیاد هم بیراه نمی گفتن اگه ولشون می کردی همون جا یه فصل کتک حسابی بهم می زدن یکی شون همچین نگاهم می کرد که انگار می خواست با چشاش منو بخوره بیچاره پسر خوشگل ندیده بود دیگه البته وسط کلاس بود ها هنوز کلاس تموم نشده بود و این دختره دو ردیف جلو تر از من نشسته بود ولی پر رو همچین برگشته بود به من زل زده بود که انگار ادم ندیده انقدر نگاه کرد که من خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین. شانس اورد حوصله نداشتم وگر نه یه چی بهش می گفتم که دیگه نتونه سرشو بلند کنه

زنگ بعد برنامه نویسی داشتیم اومد یه تمرین داد که هنوز هم که هنوزه نمی دونم چه جوری حلش کنم حالا اینو یه کاریش می کنم یه پروژه داده ۲۸ معادله ۲۸ مجهولی ریاضی شو نمی دونم چه جوری حل کنم چه برسه به برنامه نویسی ش و کلی حالمون گرفته شد.

بعد ناهار و کلاس استاتیک و...که چیز قابل ذکری نبود

سه شنبه همون استاد فلسفه کلاس جبرانی گزاشته بود رفتیم دیدیم تو یه کلاس هست که دو برابر ظرفیتش ادم توش نشسته بود(البته درست ترش لسنه که بگیم دختر نشسته بود)باز هم وسط کلاس کلی تیکه پروندیم البته این بار یه پسره دیگه هم بود که با هم همراهی می کردیم اون می گف من جواب می دادم من می گفتم اون جواب می داد این استاد هم حرس ادم رو در میاورد همه ش از این دختر ها طرف داری می کرد آخر سر برگشتم بهش گفتم شما طرف ما هستین یا طرف اینا؟ اونم گفت طرف هیچ کدوم نیستم فقط جایگاهم ایجاد می کنه که شما به اینا بگین از اینا دفاع کنم و بر عکس.

اصلا می بینی استاد پارازیت هستم فقط کافیه یه کم بزنه به سرم.

چهار شنبه صبح باز هم دیر بیدار شدم و یه دوش گرفتم و صورتم رو یه صفا دادم و بعد حاظر شدم و رفتم دانشگاه.ساعت ۲ تا ۴ ریاضی داشتیم که این جلسه مبحثش خیلی سخت بود و انصافا چیزی نفهمیدم در صورتی که جلسات قبل بالای ۹۰٪ مطالب رو همون سر کلاس می فهمیدم حال و روز خوبی هم نداشتم که به درس خوندنم بیشتر لطمه زد.

یکی از هم کلاسی هام رو دیدم وایساده بود جلو در دانشگاه  رفتم یه سلام علیک کردم و پرسیدم داری میری مراغه؟(اخه بچه مراغه هست) گفت نه دارم کارت دانشجویی مو می فرستم.

یه کم که حرفیدیم فهمیدم که نمایشگاه قراره ۲۰تومن بن رایگان بدن و دوستم هم کارتشو فرستاد که پسر عموش براش کتاب های ترم بعد رو بگیره اخه قرار بود اون بره نمایشگاه

این بن ها خیلی با حال بود ولی بدیش این بود که باید از سایت ثبت نام می کردی بهش گفتم منو   هم ثبت نام می کنی؟ اخه خودش هم قرلر بود فرداش ثبت نام کنه.

اون هم قبول کرد و البته سر کلاس کارت یکی دیگه از بچه ها رو هم گرفتم تا همه کتاب های ترم بعدمون رو بگیرم و قرلر شد مهراد ثبت ناممون کنه.

(از اینجا به بعدش رو امروز یعنی دوشنبه می نویسم)

بعد از کلاس ریاضی که حدودا ۳:۳۰ تموم شد تا ساعت ۹ بیکار بودم و مونده بودم چیکار کنم.از اونجا که یه همایش خانواده بود گفتیم فعلا بریم اونجا تا ببینیم بعدش چی می شه.رفتم نشستم اونجا یه کم بعد مهراد هم اومد و باهم بودیم.خیلی همایش خیاری بود آخر ضد حال بازی ولی اخرش یه بستنی دادن که ارزشش رو داشت و به قول خودمون "خش باتمادی" (یعنی خرجی(پول،زمان،انرژی و...)  که صرفش کردیم از بین نرفت)حدودا ۵ بود که از اونجا اومدیم بیرون.

 پسر عموی مهراد که قرار بود بره نمایشگاه تهران بهش زنگ زد و گفت که یکی لز دوستاشون نیومده و تو قطاریه نفر جادارن اگه می خواد بیاد.اونم دید به رفت که نمی رسه تصمیم گرفت با دانشگاه بیاد که حداقل برگشتنی با هم باشن. اسه همین رفتیم دنبال کارهای مهراد که اون هم ثبت نام کنه و با هم بریم که از اونجا که بند پ داشت به راحتی کارامون حل شد بعد رفتیم از سلف دانشگاه شام گرفتیم و با مهراد رفتیم آذر شهر خونه دانشجویی مهراد ینا. دو تا از هم اتاقی هاشون رفته بودن و فقط مهراد بود و کاوه.نشستیم شام خوردیم و گوشی هامون رو هم شارژ کردیم و بعد پاشدیم اومدیم دانشگاه.کاوه هم که نمی خواست تنها بمونه با ما اومد که بره خوابگاه دانشگاه پیش دوستاش.

ما تقریبا یه ربع به ۹ اونجا بودیم ولی هیچ کس اونجا نبود و همه جا سوت و کور بود بعد کم کم بچه ها جمع شدن و حدو دا ۱۰:۳۰ یا ۱۱ بود که حرکت کردیم.

از هر کلاس چندین نفر بودن و همه شون باهم جمع بودن و می گفتن و می خندیدن و عکس می گرفتن و... ولی من تنها بودم مخصوصا که مهراد هم که با نگهبانی رفیق بود رفت با ماشین اونها دور بزنه و من تنهای تنها شدم. تنها تر از همیشه حتی از اون مواقع که میریم مهمونی حتی تنها تر از اون جمعه ی جهنمی که قبلا براتون نوشته بودم....

دلم بد جور گرفت از یه طرف تنهایی از طرف دیگه امتحان استاتیک که شنبه داشتیم و از همه مهم تر اون اس های دختر عموم... دیگه داشت گریه ام می گرفت دیگه کم کم نمی تونستم تحمل کنم.

۵تا اتوبوس یودیم و تو هر کدوم ۴۰ تا ۴۲ نفر یغنی بیشتر از ۲۰۰ نفر بودیم و من تنها

راه که افتادیم من و مهراد کنار هم نشسته بودیم ولی زیاد حرف نزدیم.یه اس به دختر عمه سحر زدم و گفنم دارم میام تهران اونم اس داد که خوش بگذره.منم خواستم تلافی اون دفعه رو در بیارم نوشتم جای شما خالی نیس. آخه اون بار که رفته بودن مشهد بهش اس دادم خوش گذشت؟ مارو هم دعا کردی؟ جواب داد اره و جای شما هم خیلی خالی نبود.

شروع کردیم به کل کل با سحر نوشت:

خب من که دانشجو نیستم اونجا باشم

منم نوشتم:انشا الله شما هم یه روز دانشجو نمی شین.

به دعای گربه سیاه بارون نمیاد.

دستتون درد نکنه حالا ما شدیم گربه سیاه؟

اتفاقا شبیه هم هستی

اااا ابجی خیلی بدی شد یه بار با شما اس بازی کنم و ما رو همون اول کنف نکنی؟

خب تقصیر خودته.....

تا حالا هر بار به این سحر خانوم اس دادم همچین زد حال زده که نگو و نپرس با این که هنوز سوم راهنمایی هست ولی خیلی خانوم هستانصافا از لحاظ شخصیتی خیلی بالا هست و حتی از فاطی و سهیلا هم سر تره وقتی باهاش حرف می زنی انگار نه انگار که با یه دانش اموز راهنمایی حرف می زنی ادم حس می کنه داره با یه خانوم جا افتاده حرف می زنه.خب به هر حال بچه تهرونه دیگه باید هم با ما فرق داشته باشه.

بگزریم.

اون شب تا صبح اصلا نتونستم یه خواب درس حسابی داشته باشم این اتو بوس هم را به را نگه می داشت و هر بار هم بچه ها می ریختن پایین و بیست سی دقیقه ای الاف می شدیموالبته من هم هربار می رفتم و یه هوایی عوض می کرده.من که به شخصه از همه اون جاهایی که نگه داشتن بیشتر از زنجان خوشم اومد.اونجا قشنگ می شد فهمید این چاقوی زنجان که معروف شده یعنی چی.تو مغازه هاش بیشتر از هر چیز چقو و شمشیر بود یعنی حدودا ۸۰٪از وسایل مغازه چاقو جات بود.البته فقط چاقو نبود از چاقوی کوچیک جیبی گرفته تا شمشیر جومونگ اونجا پیدا می شد.خیلی هم مغازه های جالبی داشت بین مغازه ها دیوار نبودیعنی می رفتی تو یه مغازه دیگه لازم نبود بیای بیرون وبری اون یکی مغازهفقط ادم گیج می شد نمی شد فهمید کدوم جنس مال کدوم فروشنده است. به همه تون پیشنهاد می کنم که حتما حتما از اون جا که رد می شید به مغازه هاش هم سر بزنید.پشیمون نمی شین.

صبح حدودا ۸:۳۰ بود که رسیدیم اونجا و هنوز نمایشگاه باز نکرده بود.رفتیم تو صف بن که بلکه زود بتونیم بن مون رو بگیریم و بریم سراغ خرید هامون.ولی از یه طرف چون مهراد هم با من اومده بود ثبت نام بن رو سپردیم به رضا اون بیچاره هم صبح اول وقت بیدار شده بود رفته بود ثبت نام کنه اولش کارت اینترنتش تموم شده بود بعد رفته بود کافی نت همه شو بسته بودن کارت اینترنت خریده بود کامپیوترش ایراد پیدا کرده بود و ایراد رو  که حلکرده بود ، رفته بود ثبت نام که بعد از وارد کردن تمام مشخصات همین که اومده بود تایید کنه ظرفیت پر شده بودو اینجوری شد که ۶۰ تومن بن مفت از دستمون در رفت.

با مهراد رفتیم یه کم گشتیم بعد مهراد پسر عموشو پیدا کرد و با اونا و دوستاشون گشتیم البته درس حسابی نتو نستیم بگردیم زیاد هم فاز نداد و اصلا هم کتاب ندیدیم اونجا هم انقدر بزرگ بود که ادم توش گم می شد و می موند کجاشو بگرده و دست اخر  دیدیم وقتمون داره تموم می شه وما هنوز هیچ کجاش رو نگشتیم.پسر عموی مهراد و دوستاش بن داشتن و ما هم رفتیم با اونا وایسادیم تو صف بن اقا صف نگو ما شا الله انقدر آدم بود که ادم چشاش سیاهی می رفت یه صف بود که از نصف نصفش اولش معلوم نبود حالا فک کن چه قدر بود.فک کنم حدودا بیشتر از سه چهار هزار نفر تو صف بودن.

حدودا ساعت طرف های ۱۱ بود عمه جونم زنگ زد یه حال و احوال کردیم اول پرسید کی میای خونه ما؟ تشکر کردم گفتم عصر می ریم مزاحم شما نمی شم گفت اگه پول خواستی تعارف نکن هااا با مترو نزدیکه میارم برات اگه خودمم نتونستم بیام برات می فرستم تو هرچی می خوای بخر نگران پول نباش. منم تشکر کردم گفتم همراهم به اندازه کافی پول دارم خدایی چند بار هم تکرار کرد ها و مطمئنم اگه می خواستم حتما می فرستاد حتی عوضش رو هم نمی خواست خدایی خیلی عمه مهربون و خانومی دارم خدا سایه شو از سرم کم نکنه ادم دلش به داشتن همچین عمه هایی هست که خوشه وگرنه...

ناهار هم یه ساندویج خوردیم بی پدر مادر ها قیمت خون بابا ننه شون هم کشیده بودن روش ولی چاره چی بود باید می گرفتیم دیگه.

انقدر خسته و بی خواب بودم که داشتم از حال می رفتم و به زور سر پا وایساده بودم.بعد از این که ناهار رو خوردم همون جا دراز کشیدم و یه چند دقیقه ای چشام رو رو هم گزاشتم انقدر چسبید که نگو اگه به من بود تا عصر همونجا می خوابیدم.

بعد ناهار یه کم گشتیم و بالا خره یه سه جلد کتاب تونستیم بخریم. مقاومت مصالح،دینامیک و ترمو دینامیک که هر سه شون از پایه های اصلی مکانیک هست و هر کدوم رو تو دو ترم می خونیم یعنی مثل این می مونه که کتاب های اصلی یه سالم رو خردیم البته ۳۵ تومن هم پولش شد نامرد تخفیف هم نداد

بعد رفتیم تو وضو خونه اش اخه فقط اونجا پریز برق بود گوشیم رو زدم تو شارژ و یه گوشه نشستم وهمونجور نشسته خوابم برد.

لا مذهب وضو خونه ش (همون دسشویی خودمون) کم کمش یه ۸۰۰ متری می شد البته هر طبقه اش و سه طبقه بود و چیز جالب تر اینکه جلو در نوشته بود وضو خانه شماره ۱۲ یعنی حداقل حداقلش ۱۱ تا دیگه توالت مثل اونجا بودش

توالت هاش هم خیلی تمیز و باکلاس بود هاااا یه نفر همینجوری می چرخید و یه شیشه دستش بود که به این ور اون ور عطر اسپری می کرد وبه جای بوی غیر قابل تحمل توالت از اونجا بوی عطر میومد.

خدایی اون خرجی که اونجا می کردن از حساب میلیون و میلیارد گزشته و فک کنم کم کم داره تیلیارد رو هم رد می کنه.خدایی این رو کجای قران و روایات نوشته؟؟؟؟؟مثلا ما کشورمون اسلامیه دیگه خیر سرمون مگه خود خدا و پیغمبر نگفتن مسجد و اینجور جاها باید به ساده ترین شکل باشه؟؟؟

اصلا خودشون می گن اسلام دین تفکر و اندیشه هست. این کجای عقل جا داره که وقتی تو کشور این همه ادم سرشون رو گشنه میزارن رو بالش می زارن و حتی لباس برا پوشیدن ندارن بیای به جای اینکه شکم اونارو سیر کنی یه مصلی بزنی که هیچ وقت حتی یک درصدش هم پر نمیشه؟؟؟؟؟ (البته به جز عید فطر)

ساعت حدودا ۵:۳۰ بود که نهراد بیدارم کرد که پاشو کم کم بریم اون با پسر عموش رفت منم کم کم رفتم سمت اتوبوس ها اخه قرار بود ۶ اونجا باشیم.البته تا ۶:۱۵ هنوز هیچ کس نیومده و حدودا شش و نیم هفت بود که کم کم بچه ها جمع شدن و اتوبوس ها هم اومدن ولی هفت ونیم هشت بود و ما هنوز اونجا منتظر برخی دیگه از بچه ها بودیم.اون وسط یه بارون کوچیک هم سر گرفت که یه کم خیس شدیم ولی خوشبختانه کاپشن داشتم و خودم زیاد خیس نشدم.همون کاپشن که از دیروزش همه ش تو دستم بود و هر ۵ دقیقه فوحش بار خودم می کردم که چرا اینو برداشتم اونجا به درد خورد.

بعد از این که راه افتادیم یه اس به سحر دادم و نوشتم خوبی بدی دی دی حلال کن ما رفتیم اونم جواب دلد ما که ندیدیمتون من جواب دادم خوب اس هامون رو که خوندین و اون هم دیگه جواب نداد.

بعد که راه افتادیم رفتیم سمت کرج اونجا ما رو بردن یه باغ که فقط جون می داد برای عروسییه کوچه مانند بود که از در تا ته باغ کشیده شده بود و هر دو طرفش رو تا ارتفاع دو نیم الی سه متر درخت کاشته بودن و روش از این چراغ های کوچیک زده بودن ادم وقتی اونجا راه می رفت یه حس خوبی بهش دست می داد.

اونجا من نا خود آگاه یاد فاطی افتادم یاد اس هاش یاد حرفاش یاد...یه هو دلم براش یه ذره شد یه بغض عجیبی تو گلوم نشست و اشکام داشت کم کم از چشام پایین میومد.

اولش قرار بود که تو فضای باز شام رو سرو کنن که به خاطر همون بارون که گفتم همه میز صندلی ها خیس بود و رفتیم تو نشستیم. اولش برامون سالاد اوردن و یه کم بعد شام رو اوردن که جوجه بود با پلوولی تنهایی اصلا بهم نچسبید.

اون تو پریز برق نبود واسه همین گوشیم رو گزاشته بودم تو حیاط واسه شارژ بعد شام که اومدم دیدم عمه جونم و زنگ زده و از خونه هم زنگیدن.

اول به عمه زنگ زدم هرچه قدر که نگه داشتم برنداشت همین که قطع شد دیدم خودش داره زنگ می زنه برداشتم می گم چرا گوشی رو جواب نمی دی؟ میگه تو جواب ندادی منم خواستم عوض در بیارم.

یه کم با هم حرفیدیم بعد از خودم پرسید و ...خیلی دوسش دارم اخر عمه های عالمه می خواستم برم ببینمشون و جمعه خودم برگردم یعنی رفتنش هم زیاد سخت نبود ولی راستش خجالت کشیدم برم البته اگه قبلش می دونستم که راهش این همه سر راسته یه کم عرقیات گیاهی و ... می بردم وبه بهونه اونا هم که شده یه سر بهشون می زدم.

بعد به خونه زنگ زدم و با بابام یه سلام علیک کردم.این خانواده من یه عادتی داره حالا نمی دونم خوب یا بد که اصلا با من کاری ندارن مثلا اگه من یه روز ساعت ۱۲ شب بیام خونه اصلا نمی پرسن که کجا بودی و چرا بودی و... و حتی یه زنگ هم نمی زنن که کجا موندی حتی دو سه بار که رفتم تهران تو کل اون یه هفته ای که اونجا بودم اصلا یه زنگ نزدن که چیکار می کنی فقط مامانم  یه بار روز اول زنگ زد که رسیدی یا نه؟

ولی با دوستام که می رو بیرون زیاد بهشون زنگ می زنن ولی رو من اصلا کنترل نیستش و این بعضی وقت ها یه کم آزارم می ده بعضی وقت ها دوس دارم یه زنگی بزنن و بپرسن کجایی چیکار می کنی؟ و....

بعد شام یه کم اونجا بودیم و بعد راه افتادیم اون مدت که اونجا بودیم بچه ها با هم می گفتن و می خندیدن حتی یه گروهشون اهنگ باز کرد و دو سه نفرشون رسما رقصیدن خدایی یکی شون هم خیلی با حال می رقصید اخر خردادیان بود همچین ریز شونه و سینه هاش رو می لرزوند که ادم دلش ضعف می رفت. خوبه حالا دختر نبود این دختر می شد چیکار می کرد؟

ولی اونجا هیچکدوم از هم کلاسی های من نبودن و من تنها بودم و بیشتر دلم گرفت و بیشتر یه آهنگ رو گوش می دادم که متنش رو اخر اپ براتون میزارم.

راه که افتادیم از اونجا که مهراد هم نیومده بود کنار من خالی بود ومنم خیلی خسته بودم واسه همین دراز کشیدم و گرفتم تخت خوابیدم و حتی چند بار که نگه داشت نفهمیدم و چشامو باز کردم دیدم صبح شده.صبح هم برا صبحونه یه های بای از اون بزرگ ها با یه اب میوه دادن که خیلی چسبید.رفتنی هم پرتغال و موز و اب معدنی دادن و صبح ش کیک و ساندیس دادن.فک کنم همون چهر تومن هم که گرفتن فقط واسه همین خوراکی هاش بود.صبح حدودا ۷:۳۰بود که رسیدم خونه و گرفتم تا ۱۲:۳۰ تخت خوابیدم و بعدش که بیدار شدم ناهار خونه خاله ام مهمون بودیم رفتم اونجا و عصر یه سر به مامان بزرگم هم زدم و اومدم خونه.

شنبه صبح زود بیدار شدم رفتم دانشگاه که خیر سرم  یه کم درس بخونیم سه ساعت با یکی از دوستام نشستیم نتونستیم یه مساله حل کنیم و همونجوری رفتیم سر امتحان که سه تا سوال داده بود.

اولی نسبتا اسون بود ولی یه تبدیل واحد رو نکردم البته تو جواب اخر فرقی نمی کرد ولی راه حلش غلط بود سوال دومش هم اسون بود ولی مراحلش زیاد بود و احتمالش هست تو محاسباتش اشتباه کرده باشم و سوال سومی هم انقدر سخت بود که همینجوری خالی ولش کردم.

کلی اعصابمون به هم ریخت از ۴ نمره که مستقیم میره بوی پایان ترم حداکثر ۲ می گیرم.تا حالا نشده بود که من سوالی رو خالی بزارم وچیزی ننویسم حتی اگه شده غلط باشه ولی وقتی انگیزه نداشته باشی خب انتظار بیشتری هم ازت نمی ره.

عصر که اومدم خونه تا نصف شب داشتم فقط رو کنفرانس فردا و تمرین برنامه نویسی کار می کردم و دست اخر تونستم تمومشون کنم یه برنامه نوشته بودم که دقیقا ۱۱ صفحه شد که البته تو ۲ صفحه می شد خلاصه اش کرد ولی انقدر کش دادم که شد ۱۱ صفحه و فقط به خاطر زیبایی بود.

یکشنبه صبح ساعت ۸ تا ۱۰ ادبیات داشتیم که رفتم کنفرانس دادم البته قبل من یه پسره رفت و کنفرانس داد و انصافا خیلی قشنگ بود و کامل دوتا از شعرا رو مقایسه کرد و شباهت و تفاوت و  همه جنبه هاشون رو گفت و خیلی خوب هر دو شونو حلاجی کرد منم رفتم از رو نوشته هام یکی دو جاش رو خوندم پاشدم اومدم استاد به هردومون +۲داد که خیلی چسبید.بعد کلاس رفتیم سر کلاس مواد و تا استاد بیاد با بچه ها شوخی می کردیم می گن این چی بود خوندی حداقل قبلش یه بار می خوندی منم گفتم خب از دوستم گرفتم اوردم یکی دو جاش رو هم از روش خوندم و کلی شوخی کردیم و خندیدیم کلاس برنامه نویسی هم تشکیل نشد و بعد ناهار رفتیم کارگاه هفته پیش امتحان جوشکاری رو داده بودیم این هفته نوبت ورق کاری بود.یه تیکه ورق دادن دستمون گفتن تو این اندازه ها ببرین و بعد گوشه هاشو یه ربع دایره به شعاع ۲ ببرید و بعد هم برید که اونم نتونستیم درس حسابی کار کنیم و اخر سر اسممون رو روش نوشتیم و اومدیم.

امروز هم از صبح فقط دارم با کامپیوتر ور می رم و تایپ می کنم و الان که ساعت حدودا ۱۱:۲۰ هست کم کم دارم تمومش می کنم.

دیگه حرفی برا گفتن ندارم بای تا های

پ.ن۱:مثلا قراربود شعر اون آهنگی رو که این روزا زیاد گوش می کنمش رو بزارم می بینید چه قدر حواسم جمع هست!!!!

بریم سراغ آهنگمون:

 

یکی بود 

یکی نبود 

یکی نبود

یکی نبود

یکی نبود

یکی بود یکی نبود

 زیر گنبد کبود یه جونی خسته بود

 که دلش شکسته بود

که دلش شکسته بود

 

مثل بارون بهار زاروزارگریه می کرد

 

 

 گاهی دست خسته شو به سوی خدا می کرد

 

به سوی خدا می کرد

 

 که ای خدای مهربون خالق هف

 

 اسمون

 

 

 اونو بی وفا نکن از دلم

 

جدا نکن

 

 دست خسته مو بگیر تو منو رها نکن

 

 

 تو منو رها نکن

 رها نکن

 رها نکن

 رها نکن

 رها نکن

 رها نکن

 

 

بگو اخه تا به کی؟؟؟

 

 بگو اخه تا به کی؟؟؟

 

 

باید بشینم سر راش بشینم

 تا اون بیاد که بشنوم صدای پاش

 

 

 مگه اون نمی دونه؟؟؟؟

 

 

 که دلم پریشونه

 

نمیاد تا از چشام غم عشقو بخونه

 

 غم عشقو بخون

 

کلاغا از اسمون میرن به سوی لونه شون 

دسته های چلچله میرن تا اشیونه شون

 

 

ولی من بدون اون

 

 

 

چی بگم؟

 

 

کجا برم؟

 

 

 

 با یه قلب نا امید هنوزم منتظرم

 

 هنوزم منتظرم

که ای خدای مهربون

خالق هف اسمون

اونو بی وفا نکن

 

از دلم جدا نکن

 

دست خسته مو بگیر

تو منو رها نکن

تو منو رها نکن

رها نکن

رها نکن

رها نکن

رها نکن

رها نکن

 

 

بگو اخه تا به کی؟؟؟؟

 

 

 

اخه تا به کی؟؟؟؟

 

 

اخه تا به کی؟؟؟؟

 

 

اخه تا به کی؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:34  توسط امید | 
سلام

امروز یک شنبه هست و من مثل همیشه بهم ریخته و داغونم هم احوال روحیم خرابه هم احوال جسمی

بزارید از اولش بنویسم دیروز فقط ساعت دو تا چهار کلاس داشتم اونم استاتیک واسه همین تا یازده صبح گرفتم تخت خوابیدم و بعد بیدار شدم و یه کم صبحونه و ... و ساعت تقریبا ۱۲:۳۰ بود که راه افتادیم طرف دانشگاه.

نمی دونم نو دانشگاه چه خبر بود نصف کلاس تیپ زده بودن.یه کم نشستیم استاد اومد درسش رو داد و خوب هم متوجه شدم و هی تند تند جواب می دادم و به قولی خود شیرینی و اینا... اون موقع حالم خوب بود شارژ شارژ بودم اخه دیروزش با عخشم بودم بعد کلاس اومدم خونه و نشسته بودم پشت کامپیوتر و تو اینترنت چرخ می زدم که دوستم علی زنگید گفت که تولد حمید هست و با بچه ها قرار گذاشتیم بریم کنار یکی از چشمه ها و یه کم دور هم باشیم هستی؟ منم که سرم درد می کنه برا این جور چیزا گفتم چرا نباشم هستم خوبشم هستم.

رفتیم یه کم نشستیم آهنگ باز کردیم یکی از بچه ها یه کم دنس کرد و بچه ها پفک و تخمه و شیرنی و اب میوه و... آورده بودن خوردیم و پاشدیم اومدیم  شارژ بودم شارژ تر شدم .

شب اومدم تو نت یه کم گشتم به کامنت هام سر زدم و بعد می خواستم پی نوشت های اپ پایینی رو بزارم که عخشم اس داد اولش فقط می خواستم ۴ تا پ.ن اول رو بزارم بعد دیدم این ها هم به اون مربوطه اونا رو هم زدم تنگش که دیگه کامل باشه  (برا بهتر فهمیدن موضوع اول پ.ن های اپ قبلی رو بخونید)

کلی اعصابم به هم ریخت و داشتم دیونه می شدم نمی دونستم چی کار کنم تمام اون قصر رویایی رو که این همه مدت ساخته بودم ملکه ش رو سرم خراب کرد.

دیشب یه جورایی ازش خواستگاری کردم و اون هم با قاطعیت تمام گفت که ....بزار حتی بهش فکر نکنم

من هر روز صبح ۶ از خواب بیدار میشم و بیشتر مواقع تا ساعت ۶ عصر کلاس دارم و تقریبا جنازه ام به خونه میرسه و تنها امید و تنها هدفی که داشتم و به من انگیزه می داد همین عخشم بود تنها چیزی که...

رفتم ۶ واحد ترم تابستون برداشتم اون هم مشکل ترین درس هایی که می شد و مجبورم مرداد ماه و شهریور ماه با وجود این گرمای کشنده و با لب تشنه و زبون روزه یک ساعت و نیم راه برم و برگردم. واسه چی؟؟؟ فقط و فقط واسه این که بلکه بتونم سه ساله تموم کنم و زود کار پیدا کنم اون موقع شاید بتونم به تنها دلیل زندگیم برسم ولی حالا چی؟

 

بدون هدف و انگیزه هم مگه

 

میشه زندگی کرد؟

 

 

دیشب ساعت ۲ بود که کامپیوتر رو خاموش کردم و خدا می دونه کی خوابم برد ولی امروز صبح خواب موندم و  ساعت ۹ بود که مامانم بیدارم کرد و به کلاس اولم نرسیدم  ودو یا سه نمره ای رو که قرار بود با ارائه تحقیق فارسی بگیرم از دست دادم البته اینا همه فدای یه تار موی عخشم  ولی اون که ...

نمی دونم چیکار کنم امتحان استاتیک که فردا بود موند برا شنبه و از طرف دیگه هم من که بازدید از نمایشگاه کتاب تهران ثبت نام کرده بودم گفتن که چهارشنبه حرکته و پنج شنبه اونجاییم و جمعه برمی گردیم  اونایی که مشتاق به دیدار من هستن پنج شنبه بیان نمایشگاه کتاب فقط حواسشون باشه که من خیلی اعصابم خورده اگه مثل برق سه فاز گرفتمشون ناراحت نشن.

هیچی نخوندم یعنی روی کتاب رو باز نکردم و این هم از فاطی...

خیلی داغونم

فعلا خدافظ تا بعد

پ.ن۱:در پی اس بازی های دیروز امروز هم عخشم اس زد یعنی من عصر دو تا فرستادم اون هم الان جواب داد:

من:یه دل دارم خرابته هرجا که باشی یادته اگر چه بیخیالمی ولی دلم خرابته

من:ای معنی انتظاز یک لحظه بایست.دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

دختر عموم:(...)ست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟این اس ت کامل نیومده کامل بفرست بگم

دختر عموم:ببین اینی که تو می گی عشق نیس بلکه یه هوس بچه گانه است که دو سه روز دیگه فراموش می کنی پس به من ربطی نداره در ضمن اصلا خوشم نمیاد همچین اسای میفرستیا

من:دستت درد نکنه

دختر عموم:سرت درد نکنه

من:من نه بچه ام نه هوس باز اگه اینجور که تو میگی بود مطمئن باش دور وبرم انقدر دختر هست که سراغت تو نیام نمونه اش همون هم کلاسی تون

دختر عموم:پس برو با اونا باش من....

من:ببین اعصابم رو بیشتر از این خورد نکن یه چیزی می گم هااا

دختر عموم:مثلا  چی می تونی بگی؟

هیچی برو به درسات برس عقب نمونی هرچی که لازم بود بگم تا حالا گفتم خیلی هاشم که برا گفتنش ۳ سال زود بود گفتم که حالا پشیمونم شب بخیر

دختر عموم:پشمونی سودی ندارد دیگه به من اس نده چون دوس ندارم اساتو خوندنی اعصابم خورد میشه شب بخیر و بای

من:باشه تا حالا هر کاری گفتی کردم این هم روش. دعا کردم دعا کردم که...

 

امید وارم بتونم جلوی خودم رو بگیرم وحداقل تا یه هفته هم که شده بهش اس ندم ولی زهی خیال باطل زیاد دووم بیارم تا دو روزه و بعد ...

خیلی دلم گرفته داغون داغونم نمی دونم چیکار کنم به دادم برسید

 

خداچرامن این قدربدبختم

 

 ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ 

 

؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

 پ.ن۲:این روز ها خیلی ها بهم میگن صبور باش برای یه مدت بهش فکر نکن،به فکر درس هات باش و...

اما مگه میشه؟؟؟میشه دور از تو باشم و صبور باشم؟؟؟مگه میشه منی که تموم لحظه هام رو به یاد تو می گذرونم بهت فکر نکنم؟؟؟دیگه این حرف ها کار ساز نیست.شاید اگه به جای این ادم ها تو فقط یه بار فقط یه بار میگفتی: امیدم صبور باش،همه ی مشکلاتم حل می شد.شاید اگه یه بار می گفتی بزار هرچی می خواد بشه من توی همه ی شرایط باهاتم، دیگه این همه فکر های مزخرف ذهنم رو مشغول نمی کرد و راحت تر می تونستم به درسم برسم. اما افسوس....

می بینی فاطی جون با یه جمله می تونی حالم رو زیر و رو کنی ولی خودت خبر نداری.

ای خداااااااااااااااااااااااا کمکم کن.

پ.ن۳:الان نشستم و به بد بختیام فکر می کنم و این آهنگ رو باز کردم و گذاشتم رو تکرار فک کنم تا حالا ۵۰ بار بیشتر خوندش. گوش کنید شما هم خوشتون میاد:

(اندازه فونت نشانه درجه ارزش من به اون قسمتشه)

 

یه جورایی ازت سیرم 

 

از عشق سرد و ناقص

 

نه میشه پا به پات اومد

 

 

نه میشه کم شه این حس

 

 

نمی خوام حتی یه لحظه سراغمو بگیری

 

همین جا آخره خطه  

 

نه نه بسه اسیری

 

اشتباه کردم یه روزی یه روزی گفتم عشقمی

 

فایده نداره واسه قلبم خیلی کمی

 

 

اشتباه کردم اگه گفتم که عشقمی

 

 

چه ساده بودم فک می کردم که آدمی

 

برو تا آخر دنیا ازت بیزاره چشمام

 

خدافظ خدافظ تو رو دیگه نمی خوام

 

اشتباه کردم یه روزی

 

 

یه روزی گفتم عشقمی

 

 

فایده نداره واسه قلبم خیلی کمی

 

 

اشتباه کردم اگه گفتم که عشقمی

 

 

چه ساده بودم فک می کردم که آدمی

 

 

که آدمی

 

 

که آدمی

 

 

که آدمی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:10  توسط امید | 
سلام

امروز کلی کار ریخته سرم ولی من دیونه باز هم نشستم اینجا ودارم برا دل خودم تایپ می کنم خدایی من هم یه چیزیم میشه هااااا

ای نهفته تو یونیو اتفاق خاصی برا تعریف نیفتاد  ولی در عوض این سه روز کلی حرف برا گفتن دارم

فقط تنها چیزی که تو یونیو مهم بود امتحان برنامه نویسی بود که دوشنبه به عمل اومد دو تا سوال داده بود یکی فلوچارت که اسون بود و یکی کد نویسی که انصافا پدر درار بودمن هردو شو نوشتم وتقریبا مطمئن بودم هر دو کاملا درست هستن.ولی تقریبا اکثریت قریب به اتفاق دومی رو ننوشته بودن. بعد امتحان که تو سایت کلاس داشتیم استاد گفت هرکی برنامه خودشو بنویسه ببینه عمل می کنه من هم نوشتم وبعد اجرا با نهایت تعجب دیدم که درست جواب نمی دههرچی فکر کردم نفهمیدم کجاش غلطه

بیخیال دیگه چیز قابل ذکری از یونیو نیس که بگم بزارید براتون از چهار شنبه بگم:

فقط قبلش اینو بگم که سه شنبه خاله ام عکس های تولد رو اورده بود.

تا عصر تو خونه بودم و بیشتر با کامژیوتر ور می رفتم بلاگ گردی و چت و...

این برق هم که دیگه شورشو در اوردن از صبح چند بار قطع و وصل شد و اعصابمون رو خورد کرد عصر هم دیگه پا شدم با مامانم  رفتیم یه سر خونه مامان بزرگم که هم یه خورده سرگرم  شیم هم عمه ام رو ببینیم.

قبلش یه اس زدم به عشقم وگفتم که عکس ها رو اوردن وحاضره که اون هم وقتی جواب داد که خونه مامان بزرگم نشسته بودیم و گفت که عصر اگه خونه ای بیام بگیرم من خب چی بگم؟؟؟بگم نیا؟ گفتم اره خونه ام بیا بعد رسول هم که اونجا بود وحوصله اش سر رفته بود گفت بریم خونه تون که از اینترنت ببینیم نتایج کنکور ارشد رو دادن یا نه من هم نشسته بودم که پاشدم و اومدیم خونه مون

یه کم نشسته بودیم که عخشم اس داد که اگه زحمتی نیس عکس رو بیار اینجا

اگه یادتون باشه یه تک عکس از فاطی کش رفته بودم که بعدا فاطی ازم خواست یکی هم برا اون بچاپم

رسول سایتش رو نگاه کرد و بعد چند تا سایت دیگه هم سر زد بعد دوباره یهو برق رفت که دیگه پاشدیم برگردیم تو این حین هم که رسول داشت تو اینترنت می گشت من داشتم با عشقم کل کل می کردم اون می گفت تو بیا من می گفتم تو بیا اون میگفت مامانت اینجاس من می گفتم خب باشه من که بچه نیستم و....

رفتیم عکس فاطی رو بهش دادم و نشستیم البته یادم رفت بگم که ظهر که داشتم عکس ها رو می انداختم تو البوم چشم خورد به یه عکس از بچه گی های عخشم که داشت شیشه شیر می خورد و با گوشیم از روش یه عکس انداختم

بعد که نشستیم و بعد از یه کم صحبت اون عکس رو باز کردم و رو صورت فاطی زوم کردم و گوشی رو دادم دستش گفتم بیا ببین اینو میشناسی؟؟؟

اون هم گرفت نگاه کرد و خندید بعد گفت با اجازه و رفت سراع اون یکی فایل هام.

وقتی اومد بیرون و چشش خورد به تک عکس خودش که رو صفحه گوشی بود قیافه اش دیدنی بود هی دکمه بک رو میزد که بیاد بیرون.از اون هم بیرون تر که نمی شد  گوشی هیچ عکس العملی نشون نمیداد برگش گفت گوشیت چقدر سنگین کار می کنه من هم گفتم اتفاقا گوشیم خیلی هم روان کار میکنه بعدش مثل اینکه متوجه شد و منو  رو که زد دید کار کرد یه لحظه خشکش زدبعد هم منصرف شد و گوشی رو گزاشت زمینخدا می دونه چه جوری خودم رو نگه داشتم واز خنده روده بر نشدم.البته قلبم همچین تند تند میزد که نگو و دست هام هم داشت می لرزید عخشم هم حالش گرفته شد و نتونست (یا نخواست) چیزی بگه

یه کم نشستیم و حرف زدیم بعد گفتن پاشین بریم بیرون و رفتیم و تو باغ های اطراف یه کم چرخیدیم ولی از اونجا که از صبح داشت بارون میومد همه جا خیس و گلی بود و کفش های عخشم که یه جورایی ژاشنه بلند بود گلی شده بود ولی کفش های من فقط خیس بود.

اونجا یه کم برا فاطی جونم آهنگ باز کردم ولی چه فایده اون که اصلا تو باغ نبوداون روز فاطی جونم از من دو تا چیز خواست که با این که خیلی سخته ولی چون اون ازم خواسته حتما انجام خواهم داد    یکی از من خواست که شب ها بهش تک نزنم اخه شب ها گوشیش رو سایلنت نمی زاره که صبح ها زنگ که کوک کرده خواب نمونه و من هم که شب دیر وقت(مثلا یک یا دو نصف شب)بهش تک می زنم خودش که هیچ ابجی سهیلا  هم از خواب می پرن. شاید بگین این کجاش سخته؟ اتفاقا این به شدت ازار دهنده هست اخه من تا به عخشم تک منی زدم خوابم نمی برد و یه جورایی می خواستم بهش یاداوری کنم که به یادشم و با یاد و فکر اون می خوابم وبا یاد وفکر اون بیدار میشم.ولی الان دو روزه که دیگه شبا بهش تک نمی زنم و شبا به ابجی سهیلا تک می زنم و به جاش صبح ها به عخشم بیشتر تک می زنم و به ابجی کمتر

دومی هم اینکه تو کوچه آهنگ باز نکنم یا حدا قل با هندزوری گوش کنم.

آخه من عادت دارم تو کوچه که میرم تا خونه برا اینکه حوصله ام سر نره آهنگ باز می کنم و این کار رو اصلا هم بد نمی دونم ولی خب تو جامعه ما زیاد خوب هم نمی دونن حتی من با بابام هم میرم باز آهنگ باز می کنم ولی بابام کاری نداره و حتی اگه بگه هم زیاد جدی نمی گیرم ولی حالا که فاطی جون ازم خواست دیگه عمرا آهنگ باز کنم.خیلی سخت و عذاب آور هست ولی دیگه برا اینکه به چشم عخشم بیام مجورم دیگه

یه جا بود که منظره خیلی خوبی داشت کلا گل روییده بود تا زانو و جون می داد برا عکس گرفتن. گفتم وایسین یه عکس بگیریم مامانم گفت از عمه ات بگیر که سال دیگه که میاد ببینه چقدر لاغر شدهالبته بعدش شوخی شوخی جدی شد و عمه و دختر عمه ام وایسادن وازشون یه تک عکس گرفتم

بعد هم برگشتیم خونه  بریم سراغ پنج شنبه:

صبح مامانم گفت  برو بازار و یه کم خیار شور و تخم مرغ بگیر برا ناهار سالاد الویه درس کنیمالبته من بازار نمیرم مگر در مواردی که زیاد دیده نشدهولی چون بابام رو به مناسبت روز معلم برا ناهار دعوت کرده بودن چاره ای نبود و رفتیم.

گفتم سر راه رسول رو هم صدا کنم که اونم حوصله اش سر میره بیاد با هم بریم که دیدم نیس پرسدیم کجاس؟ مامان بزرگم گفت مبل های عخشم رو اوردن رفت اونجا.

این قضیه مبل ها سر دراز دارد نمی دونم قبلا گفتم یا نه ولی یه بار دیگه می گم حدودا اواخر آذر بود که از نمایشگاه مبل خاور میانه یه سری اومده بودن و اینجا نمایشگاه زده بودن و کلا از این شهر به اون شهر می رفتن و کلی هم فروختن و گفته بودن که از تهران می فرستیم البته برخی شو یه ماه بعد فرستادن و برخی شو هم هنوز قراره بفرستهعوضی ها دم عید پول های مردم رو جمع کردن بردن کلی باهاش کار کردن و الان هم بعد کلی مدت می گن یا منتظر بمونید مبل بگیرید یا بیایین پولتون رو بگیریداین مردم خنگ رو بگو که رفتن از اینا مبل گرفتن اخه یکی نیس به اینا بگه اسکولا از اون بهتر هاش تو خود تبریز هست قیمتش هم کلی به راه تره.نمی فهمن که چون اسمش مبل خاور میانه هست و چند بار تو تلوزیئن اسمش رو شنیدن فک می کنن چه خبره البته عموی ما اون موقع نخریده بود بلکه دو هفته به عید یه سریش که مونده بود تو نمایشگاه ویژه بهار گزاشته بودن از اونجا گرفته بودن البته اونجا دو نفر بودن و یکی راحتی می فروخت یکی سلطنتی و عموی ما که رفته بود راحتی بگیره یارو اونجا نبود با این یکی حرف زده بود که اینهارو بدن به عموم ولی بعد که یارو اومده بود قبول نکرده بود و بین خودشون دعواشون شده بود و کاسه کوزه ها سر عموی ما خراب شده بود.طرف قول داده بود از تهران بفرسته که بد قولی کرده بود و عموم هم خودش رفته بود تهران دنبالش و گرفته بود گذاشته بود خونه عمه بابام. و دیروز از اونجا اورده بودن.

رفتم اونجا دیدم همه مبل ها رو یاده کردن گذاشتن تو خونه. رفتیم یه کم نشستیم و یه  کم حر فیدیم و عخشم هم اورد شیرنی گرفت چند جور کاکائو خوشمزه بود اون مدلی که من برداشتم دو تا قلب بود مه به هم چشبیده بود و با یه ربان به هم بسته بودن خیلی خوشگل بود آدم دلش نمیومد بخوره

بعد پاشدم رفتم بازار و اومدم خونه و تا عصر هم یا کامپیوتر ور می رفتم عصر بابام اومد گفت ظهر وحید اومده پرسیدم کیا اومدن؟ گفت وحید و رضا با زنش.

رضا پسر خاله وحید هستش و تازه عقد کرده بهمن ماه که من هم تهران بودم بله برون شون بود و من هم شام دعوت کرده بودن.

جدیدا هر چی رضا هست دارن عروسی می کنن با این حساب منم باید برم اسمم رو عوض کنم بزارم رضا

پسر خاله مامانم اسمش رضا هست اون هم نامزد داره البته اون کار داره درس نخونده و پسر عمه خودم هم رضاس اون درس خونده کار نداره این پسر،دختر عمه بابام (همون پسر خاله وحید که قبلا مفصل توضیح دادم)  نه کار داره نه درس خونده  جالب اینه که همه شون هم تقریبا هم سن هستن و از من ۴ سال بزرگ ترن

دیروز هم باز این برق ها ادا شون گرفته بود و حسابی کفریم کردن زنگ زدم اداره برق خوب شد بر نداشتن وگرنه هرچی فحش بلد بودم بارشون می کردم

شب رفتیم خونه عخشم که وحید رو ببینیم و تقریبا تا ۱۲:۳۰اونجا بودیم زن رضا رو هم اولین بار بود که می دیدم خیلی دختر خوبی بود با همه زود می جوشید با اینکه همه ما براش غریبه بودیم باز هم با ما راحت بود و احساس غریبه گی نمی کرد.

عمه ام داشت براش رابطه های فامیلی ما رو براش تو ضیح می داد  هر چی بیشتر می گفت بیچاره بیشتر گیج می شداخه این روابط ما یه کم که  چه عرض کنم خیلی پیچیده هست یه بار گفتم که چه جوریاس دیگه لازم به ذکر نمی بینم.

بیچاره اصلا ترکی نمی فهمید اینا هم نامردی نمی کردن و اصلا فرسی حرف نمی زدن  

دیگه اتفاق خاصی به ذهنم نمیرسه برا گفتن البته جز اینکه مامان بزرگم برا ناهار دعوتمون کرد

امروز صبح هم مثل دو روز پیش صبح اول وقت ساعت ۱۰ بیدار شدم (البته زود تر از روزای پیش)یه کم تو چت روم ها ول گشتم و پا شدم رفتم خونه مامان بزرگم . من تقریبا ۱:۳۰ اونجا بودم ولی وحیدینا ۳ اومدن و بابابزرگم  بهش کارد میزدی خونش در نمیومدبیچاره دیگه ۸۵ سال و خورده ای سن داره دیگه اعصاب براش نمونده البته تو محل به خاطر اخلاق تندش معروفه ولی از وقتی عمه جونم به رحمت ایزدی پیوست یه کم افتاده ولی همچنان اخلاق تندی داره.

بیچاره رضا زنش رو یه سر برده بود کندوان رو نشونش بده البته عخشم و ابجی سهیلا و وحید و زن عمو جونم هم باهاشون رفته بودن و یه کم سر گرم شده بودن دیر کرده بودن من که ۱۱ صبحونه خورده بودم زیاد گشنه نبودم ولی بابابزگم دیگه داشت از عصبانیت می ترکید.

این زن رضا هم (اسمش معصومه هستش) عشق لواشک و الوچه و... هستش و از اونجا ۴ کیلو لواشک و چند کیلو الوچه و... گرفته بود.وقع رفتن عمه میگه شام بردارم؟ رضا هم شوخی میکنه میگه نه بابا میریم یه رستوران معصومه می خواد مهمونمون کنه. عمه هم میگه اره بابا این همه لواشک هست تو راه می خوریم اون هم حرصش می گیره می گه نه حاظرم بهترین رستوران مهمونتون کنم ولی به لواشک هام دس نزنید

کم کم حاظر شدن و حدودا ۵:۱۵ بود که راه افتادن فک کنم حدودا ۱:۳۰ یا ۲ برسن اخه سر راه قرار بود یه سر هم به تبریز بزنن و یه کم خرت و پرت بگیرن.

بعد رفتن اونها نشسته بودیم داشتیم حرف می زدینم که بحث کشید به عروسی و ازدواج یعنی از مامان بزرگ پرسیدم کی می خواین این رضا رو پا گشا کنین؟(پسر عمه ام)

اونم گفت اول باید طرف دختر پا گشا کنه اصلا اون ها اومدن که یه سر به بزرگتر ها شون بزنن که من پاگشا شون کنم؟ من هم به شوخی گفتم خودتون دختراتون زیاده هاااا بعد زن عموم برگشت گفت نه اول باید اونا باید شیرنی بگیرن بیان دست بوسی بزرگ تر هاشون بعد پا گشا و این حرفها الان هر چهار تاتون  اینجایی حواستون باشه (منظورش به من و رسول و ابجی سهیلا و عخشم فاطی جون بود) شما دست شوهراتون رو بگیرین شما هم دست خانوم هاتون رو و ... من هم با نهایت پر رویی برگشتم گفتم :چشم فردا خونه این بیایم؟؟ بعد نمی دونم چی شد بحث رفت روی جواهرالات و انگشتر عروس و...

(این دو پاراگراف رو برا از اینجا به بعدش نوشتم)

عخشم فاطی برگشت گفت ما قانع هستیم و یه حلقه یه تومنی با یه سرویس ده تومنی برامون بگیرن کافیه. رسول هم برگشت گفت چه خبره به جاش میرم یه پراید می گیرم دیگه(آخه رسول یه کم خسیسه) من هم برگشتم پشتش رو گرفتم گفتم راس می گه دیگه یه پراید میندازم زیر پاش هم با کلاس تره هم به درد بخور تر

من خودم مخالف سر سخت جواهرالات هستم و به نظرم جزو به درد نخورترین چیز های زندگی هست.بیخیال از میون حرفاشون فهمیدم که عخشم مشکل پسنده و حرف هاش به نظر جدی بود و شوخی به نظر نمی رسد و این کار منو یه کم سخت می کنه باید بیشتر تلاش کنم که اگه سرویس ۱۰ تومنی خواست براش سرویس ۱۵ تومنی بگیرم تا جایی برای نه گفتن نداشته باشه....

حالا بیخیال اینها عخشم یه کم سر درد داشت و منو کلی نا راحت کرد براش دعا کنید من که نمی تونم ناراحتی شو ببینم و کلی نا راحت میشم اونایی که منو دوس دارن و نمی خوان منو ناراحت ببینن برا عخشم دعا کنن آخه اون خوش باشه من هم خوشم و اون نا خوش باشه نمی خوام دنیا باشه

منو باش که با این همه درس که ریخته سرم نشستم دارم خاطره می نویسم با این وضع درس خوندن تازه انتظار دارم شاگرد اول بشم و ۶ ترمه تموم کنمدیگه کم کم برم بخوابم که فردا صبح کلی کار دارم و باید ۶ بیدا بشم .

راستی لطفا راهنمایی یادتون نره دیگه چیزی به تولد عخشم نمونده هااااا ولی من هنورز موندم براش چی بخرم

 

تا آپ بعدی بای بای

پ.ن۱:خیلی کم نوشتم حالا پر رو پر رو اومدم پی نوشت هم میزارم

پ.ن۲:این هم تذکر برای اونایی که میگن یه الف رو جا نمیندازیاگه هواسم جمع بود الان لازم نبود بیام پی نوشت بزارم

پ.ن۳:راستش دیروز انقدر حرف داشتم که یادم این تیکه مهمش رو بزارم

پ.ن۴:اوجا که بعد از رفتن عمه ام نشسته بودیم و صحبت می کردیم من گوشیم رو عمدا گرفته بودم دستم و داشتم همینجور تو دستم می چرخوندم و به قصد یه جور می گرفتم که صفحه اش به سمت چشم فاطی باشه و هر از چند گاهی یه دکمه میزدم که صفحه اش روشن بشه و عخشم ببینه که البته اون هم دید ولی قوربونش برم انقدر نجیب وماخوز به حیا هست که فقط خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت ولی تو چشاش دیدم که ناراحت شد

پ.ن۵:این مربوط میشه به امشب یعنی شب شنبه الان (یعنی ساعت ۱۲شب) عخشم یه اس زد والان داریم کل کل می کنیم :

عخشم:سلام خوبی؟یه خواهشی ازت بکنم قبول می کنی؟

من:علیک سلام ممنون بد نیستم تو چه طوری؟ شما امر کنید.

:اگه عکس من هنوزم رو صفحه گوشیت پاکش کن.

من:بی تربیت صفحه گوشی منو کی دیدی؟چرا؟عکس از اون بهتر از کجا می خوام پیدا کنم؟

:خودت کاری کردی که ببینم بابا به چه زبونی بگم من دوس ندارم

من:من؟کی؟کی گفته؟ تو همون به زبون ترکی بگی کافیه ولی کی گفتی؟چرا خوشت نمیاد؟تا حالا که هیشکی ندیده .البته جز تو وزن عموت.

:(بیشت دقیقه گذشت جوابش نرسید)

من:عزیزم اونقدر ها هم بیشعور نیستم همون دیروز درسته هیچی نگفتی ولی من تو چشات دیدم که ناراحت شدی و منم وقتی تو ناراحتی می خوام دنیا نباشه واسه همین همون دیروز عوضش کردم ولی حالا انداختم رو صفحه دلم و خوابشو ببینی از اونجا پاکش کنم.

:من سومیرم چی سن منی سوسن(یعنی من دوس ندارم تو منو دوس داشته باشی) زن عمو از کجا می دونه مگه بهش گفتی؟تو این طور فک می کنی والاخیلیا دیدن تو رو خدا تمومش کن این همه دختر تو چرا گیر دادی به من بد بخت؟

من:بسه خسه ام اگه میبینی چشامو بسته ام اگه... چیزی نگفتم فقط عکست رو دیده خیلیا مثلا کی؟این همه دختر کجاس ؟چرا ما نمی بینیم؟ یکی بهتر از خودت نشون بده من برم

:اه اه اه از این حرفا نزن که حالم بهم خورد خودت می دونی من و تو هیچ وقت ما نمی شیم پس از همین اول بیخیال شو در ضمن خیلی ها بهتز از من هستن مرامن پیدا کنم؟تو همون دانشگاه خودتون ۴۰۰۰تا دختر هست

من:اتفاقا من می خوام بشیم و اگه نشیم با کس دیگه ای ما نمی شم ولی قبول اگه تونستی پیدا کن فقط باید از خودت سر باشه از هر لحاظ وگرنه قابل قبول نیس من صبح باید ۶ بیدار بشم اگه بیشتر از این نمی خوای اعصابمون رو خورد کنی برم بخوابم در ضمن از۴۰۰۰ تای دانشگاهمون ۴ تاش به درد بخور نیس یعنی من خیلی مشکل پسندم و حالا حالا کسی رو قبول نمی کنم.

:هیچ وقت وقت ما نمی شیم چون من نمی خوام. به من چه ربطی داره خودت پیدا کن شب بخیر

من: خب من پیدا کردم و تا هر کجا باشه و باشم به پاش نشستم. شب شما هم بخیر

پ.ن۶:الان ساعت ۱:۴۵دقیقه هست و من تازه دارم بلاگ اپ می کنم و بعد از این می خوام برم بخوابم وفردا باید۶بیدار بشم و تا عصر ساعت ۶ بکوب و یه بند کلاس دارم خدا به دادم برسه این عخش چه ها که با آدم نمی کنه

تا آپ بعد بای بای


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:50  توسط امید | 
سلام

از اونجایی که اپ قبلیم که ذره  کم بود امروز اومدم که جبرانش کنم.

قضیه از این قراره که چند سال هست که اینجا دارن یه استخر می زنن و بالا خره بعد عید امسال به بهره برداری رسید.

اون روز که بحث از اونجا بود به شوخی به عمو جونم(واحتمالا پدر زن آینده ام)گفتم پایه هستین پنجشنبه با هم بریم؟ یه کم بهونه اورد و گفت فاحته و قبرستون و ...نمیشه.

دیدم ته دلش بدش نمیاد بریم.پنجشنبه تصمیم نهاییم رو گرفتم و از اونجا که بابام هم ساعت هاش رو پرسیده بود و می دونستم تا ۱۰شب هست قبرستون که دیدمش بهش گفتم فردا بریم؟اون هم ok اولیه رو داد.جمعه تا ظر داشتم تمرین های استاتیک رو حل می کردم و بعد ناهار یه کم نشستم استراحت کنم و کلا قضیه استخر یادم نبود مامانم گفت پس نمی خواین بخچه حمومتون رو ببندین؟

گفتم چه حمومی من که دیروز از حموم در اومدم گفت خنگه استخر رو می گم.تازه یادم اومد رفتم لباس زیر و مایوی خودم و بابام رو حوله هامون رو برداشتم و جمع وجور کردم و نشسته بودیم فیلم نیگا می کردیم(ماهواره داشت چار انگشتی رو نشون می داد)که پسر عمه ام رسول زنگ زد گفت که حوصله ام سر رفته بیا بریم بگردیم. پاشدم رفتم یه چند دور زدیم رفتیم خونه عشقمتقریبا ۳ ساعت اونجا نشسته بودیم و با زن عموم صحبت می کردیم .عشقم که داشت برا کنکور می خوندسهیلا هم داشت تکالیفش رو انجام می داد آخه جدیدا میره کلاس خیاطی ماشاالله بزنم به تخته همه جور کاری از دستش بر میاد از خیاطی و آشپزی گرفته تا شیرنی پزی و اشپزی همه شون هم کامل و بی نقص و هیچ کدوم حرف نداره مخصوصا کیک ها و...یه خانوم همه چی تموم هستش و نسبتا خوشگلخوش به حال کسی که باهاش ازدواج می کنه دین و ایمونش هم که از من کامل تره روزه های مستحبیش از واجب بیشترهاون هم با اون وضع معده شولی جدیدا مشکوک میزنه چند بار اخیر که دیدمش ایرانسل فاطی دستشه و داره با گوشی ور میره و...

بگزریم برگردیم سر حرف خودمون یه کم با هم حرفیدیم و زن عمو جونم ازمون پذیرایی کرد.و یه عکس هم از دادا وحید داد که ببرم بدم شوهر خاله ام بزرگش کنه و قاب بگیرن بزارن یه گوشه خونه .

ساعت حدودا ۷ بود که عمو جونم اومد و اماده شد و رفتیم و ۷:۳۰وارد استخر شدیم.من و بابام و عموجونم و رسول.

استخر باحالی بود یه سر سره هم گذاشته بودن که آخر هیجان بود من که زیاد رفتم عمو جونم هم چند بار رفت و بابام هم غک کنم یه بار بیشتر نرفت رسول هم یه بار رفت البته با هزار بدبختی و مکافات. خیلی باحال بود فقط پیچ اولش یه کم تند بود پای آدم که می خورد یه کم بد می رفتی داغون می کرد من یه بار بر عکس خوابیدم و با سر رفتم که سرم خورد به دیواره سرسره و داغون شد الان باد کرده و نمی شه دست زد

ما شاالله بابا و عمو جون خوب شنا می کردن ولی من و رسول هیچی بلد نبودیم  تو سه ونیم متری از دیوار می گرفتم با سرعت می رفتم خودم رو می زدم کف استخر و میومدم بالا و خیلی هم فاز می داد شما هم امتحان کنید.یه بار که خواستم بیام بالا بعد از این که پاهام رو زمین زدم چون نفس داشتم وسط راه وایسادم بعد دیگه نتونیسم بیام بالا خودم رو زدم به در و دیوار و دستم رو از اب بیرون بردم یارو نجات غریق دستم رو گرفت کشید بالا الکی الکی داشتم خفه می شدم

ساعت ۹ اومدیم بیرون و برگشتیم. سشوار هاشون خیلی مزخرف بود و نتونستم موهام رو خوب حالت بدم و مو هام خیلی ضایع وایساده بود

یه کم نشستیم خونه بابا بزرگم و بعد پاشدیم اومدیم خونه مون و شام خوردیم و یه کم تونت ول گشتیم و خوابیدیم.

و امروز صبح رفتم دانشگاه و همه استاتیک ها رو ناقص و بعضا غلط کپی کردیم دادیم دست استادخدا کنه نگا شون نکنه وگرنه بد بخت میشیم

حالا با این وضعیت انتظلر داریم که شاگرد اول هم بشیم

برا امروز بسه رسول هم حوصله ش سر رفته و تا حالا دو بار زنگیده که پاشو بیا اینجا ولی من هم خیلی خسته ام و اصلا حسش رو ندارم که برم ولی چاره چیه...

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:7  توسط امید | 

سلام

احوال شما خوانندگان بلاگم؟ کیفتون کوکه؟

این هفته یه هفته کاملا روتین بوده و چیز خاصی برا گفتم نبود

چیزی که ماشاالله زیاد داشتیم برکت خدا و باران رحمتش بوده که البته ما رو چند باری خیس کرده

شنبه از تو سلف داشتیم میومدیم که کم کم داشت بارون شروع به باریدن می کرد رفتیم سالن مطالعه که خیر سرمون درس بخونیم از شانس ما برق رفت و چش چش رو نمی دید پا شدیم بریم دانشکده خودمون که دیدیم بارون با شدت تمام می باره و نمی شه حتی جم خورد من چتر داشتم دوستم گفت چترش تو کمد هست من هم کلیدش رو گرفتم که برم بیارم رفتم اوردم ولی از اونجا که بارون با باد میزد کل زانو به پایینم خیس آب شد به طوری که اگه می چلوندی یکی دو لیوان اب میریخت.

یه چیز دیگه هم که تو این یه هفته بازارش داغ بود بحث ازدواج رضا و عقد کنون و خانواده عروس و...بودش از اونجا که عمه جونم اینجاس شنبه زن دایی و دختر داییها و خاله بابام اومده بودن دیدنش من هم عصر که برگشتم خونه سر راه بابام گفت که اومدن من هم رفتم یه سلام و عرض ادب بکنم رسول هم اونجا بود یه کم نشستیم و  صحبت کردیم و...

این هفته هر روز سر میزدم که هم رسول تنها نباشه هم عمه جونم رو بیشتر ببینم.

خدایی این بابابزرگ و مامان بزرگم هم حق دارن از ما دلگیر باشن هااا  تا دیروز هفته به هفته بهشون سر نمی زدیم الان هر روز اونجایم و باز هم بعد از رفتن عمه باز هم همون اش خواهد شد و همون کاسه...

یه چیزایی هم فهمیدم که یه کم ناراحتم کرد عشقم چند وقته که سر درد داره و زن عموم به عموم می گفت که یه وقت دکتر براش بگیره این همه فاطی جونم می گفت سرم درد میکنه من جدی نمی گرفتم و همه ش فکر می کردم از این سر درد هایی هست که همه می گیرن و چیز زیاد مهمی نیس ولی مثل اینکه قضیه جدی تر از این حرفاس من که اصلا طاقت ندارم عشقم رو ناراحت ببینم براش دعا کنید که هرچه زود تر خوب بشه و تو کنکور و امتحانات پایان ترم موفق باشه آدم وقتی یکی رو دس داره می خواد اون از خودش سر تر باشه نه تنها خودش بلکه از تمام دنیا (من که اینجوریم )البته اگه عشقم ۱۰رقمی هم بیاره باز هم همون جوری دوسش خواهم داشت.

چند وقتی به خاطر امتحانات اخر سال اون و تکالیف دانشگاهی خودم نمی تونم که زیاد با عشقم اس بازی کنم ولی این چیزی از علاقه من بهش کم نمی کنه مخصوصا تو این یه هفته ای هم که عکسش رو انداختم رو صفحه گوشیم هر روز دیونه تر میشم تا امروز کسی صفحه گوشیم رو ندیده بودولی امشب مامانم دید برگشت گفت چرا عکس دختر عموت رو انداختی رو گوشیت؟؟

من هم جواب درس حسابی بهش ندادم اون روز هم داشت می گفت که زن عموت میگه زیاد به فاطی اس میزنی خدا آخر عاقبتم رو به خیر بکنه آخرش این عشق کار دستمون نده خوبه

منو باش با اینکه کلی درس و مخش ریخته سرم باز هم نشستم دارم چرت و پرت می نویسم انگار نه انگار که برا شنبه باید کلی تمرین استاتیک بنویسم و یکشنبه هم امتحان جوشکاری داریم و دوشنبه هم که امتحان برنامه نویسی.تازه ش پرژه فارسی مونده و روی فیزیک و مواد رو هم باز نکردم خدایا کی می خواد اینا رو بخونه؟؟؟؟

برم با درد خودم بسوزم و بسازم.

بای بای

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:49  توسط امید | 
سلام

 

 

دلم گرفته امشب

 

هوای گریه دارم...

 

امشب دلم خیلی گرفته فاطی جونم کاش امشب پیشم بودی تا با یک نگاهت همه غمهایم را فراموش کرده و دوباره بتوانم به دنیا با روی خوش بنگرم و امید به زندگی پیدا کنم.

 

می خوام برم پا ندارم

 

می خوام نرم را ندارم

 

گریه کنم دل ندارم

 

داد بزنم نا ندارم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:20  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پسری هستم از جنس تنهایی که چشمانی منتظر دارد وزخم های زمانه بر قلبش،حکم مرگ رابرایش صادر کرده.

نوشته های پیشین
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
نویسندگان
امید

پیوندها
وبلاگ اصلی خودم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM